|
برای کار علمی کردن باید خشمگین بود، و برای فرونشاندن این خشم باید کار علمی کرد.
|
چندی پیش فرصتی دست داد تا سری به تالاب فریدونکنار بزنم. قبلا در سال 1388 به همراه سه نفر از دوستان و از طریق یکی از همکاران دانشگاه که با صیادان پرندگان مهاجر در این تالاب آشناب بودند موفق شده بودم صید سنتی پرندگان مهاجر (مشهور به شیوهی صید دوما) را از نزدیک ببینم. در جنوب شرقی فریدونکنار تلاب بینالمللی واقع شده که هر ساله پذیرای دهها هزار پرنده مهاجر است. درست در وسط این تالاب، شکارچیان سنتی قرار جایگاههایی برای خود ساختهاند. شیوهی صید به این ترتیب است که هر شکارچی تعدادی مرغابی دستآموز دارد که آنها را برای این شیوهی صید پرورش داده است. وی هر بار تعدادی از این مرغابیها را در حالی که خود در اختفای کامل است به میان تالاب رها میکند. این مرغابیها در تالاب پرواز کرده و در نهایت دوباره به لانه یا همان صیدگاه شکارچی باز میگردند. احتمال دارد که با هر بازگشت، این مرغابیها بتوانند یک یا چند مرغابی وحشی مهاجر را با خود به صیدگاه بیاورند. شکارچی با مشاهده ورود مرغابیهای وحشی، توری را روی سر همهی مرغابیهایی که در حوضچهای نشستهاند رها میکند. مرغابیهای دستآموز میدانند که ازکدام نقطه باید خارج شوند. ولی مرغابیهای وحشی اطلاعی ندارند و در دام صیاد گرفتار میشوند.

این شیوهی صید بسیار پایدار است به نحوی که سازمانهای جهانی محیط زیست نیز از آن حمایت میکنند. دلیل این حمایت در چند چیز است: اول، صیادان برای آنکه صیدگاه خود را حفظ کنند، به شدت به نگهداری تالاب حساساند و از آلوده شدن یا تصرف آن توسط دیگران جلوگیری میکنند. روزی که با شکارچی در کومه یا خانهی شکار او بودیم، توضیح میداد که در اینجا غذا سرخ نمیشود و غذایی نمیخورند که بو داشته باشد و پرندگان را از تالاب بگریزاند. در ضمن، سیگار کشیدن ممنوع بود. به هنگام ورود به منطقهای که باید بعد از آن با قایق تا کومه حرکت میکردیم، صیادان به من گفتند باید کاپشنم را از تنم بیرون بیاورم زیرا بوی اودکلن میدهد و سبب آزار پرندگان میشود. شکارچیان همچنین به شدت سکوت را رعایت میکنند و با پرچینهایی کل محوطهی تالاب را محصور کردهاند و از آن حفاظت میکنند.
دوم، این شیوهی صید بر خلاف صید با اسلحه، تعداد بسیار اندکی از پرندگان را از بین میبرد. شکارچیای که در کومهی او میمهان بودیم، در مدت سه ماه نزدیک به 240 پرنده را شکار کرده بود. همین اینکه شیوهی صید مذکور دهها سال رواج داشته و هنوز تالاب محل امنی برای پرندگان به حساب میآید و آنرا هر ساله مأمنی برای گذران زمستان میدانند پایداری این شیوهی صید را نشان میدهد.
اما همهی اینها را گفتم تا نکتهی مهمتری را متذکر شوم. چند سال پیشتر تصمیم گرفتند جادهای کمربندی اطراف فریدونکنار احداث کنند. این کمربندی سه سال پیش افتتاح شده است. دقیقاً یکی دو روز بعد از افتتاح، با ریختن چند ماشین خاک، ابتدا، وسط و انتهای این جاده مسدود شد. گفته میشود ملاحظه نکردن برخی ویژگیهای فنی در طراحی تقاطع این جاده با جادهای که به روستایی نزدیک تالاب میرسد، یکی از دلایل این کار بوده است. اما این کار دلیل دیگری نیز دارد. جادهی مذکور دقیقاً از فاصله 10 تا 15 متری پرچینهای تالاب بینالمللی فریدونکنار میگذرد.

قریب سیزده سال است از ارزیابی تأثیر اجتماعی گفتهام، نوشتهام و از آن دفاع کردهام. به علاوه، شأن همهی کارهایی را که انجام میدهم، دفاع از ضرورت کاربست عقل میدانم. و از همین مسیر است که معتقدم ارزیابی تأثیر اجتماعی و بقیهی صورتهای ارزیابی تأثیر، راهی به سوی پیدایش عقلانیت دموکراتیک ژرفاندیش هستند و از این منظر از آنها دفاع میکنم. کشیدن جادهی کمربندی فریدونکنار فرصتی است تا به تعامل ارزیابی تأثیر، عقل، دموکراسی و بهتر شدن وضع زندگی بیندیشیم.
روزی که برای دیدن تالاب و آماده کردن محتوای این پست راهی کمربندی فریدونکنار شدیم، دو نگهبان محیط زیست نیز در کنار جاده با دوربین محوطهی تالاب را مینگریستند. هیجانزده بودند. پارچهنوشتهی زیر در نزدیکی پرچینهای صیادان دوما نصب شده بود و نگهبان محیط زیست صدمتری را پیمود تا به ما برسد و بگوید «از میان این همه پرنده و زیبایی، از این پارچه عکس میگیرید؟» دوربینم آنقدر لنز تلهی قدرتمندی نداشت که از فاصلهی من با پرندهها عکسهای خوبی بگیرد. البته عکسهای زیر به اندازهی کافی زیبایی بینظیر صحنه را نمایش میدهند. برایم توضیح داد که امروز بعد از دو هفته، بالاخره «امید» در تالاب رؤیت شده است. امید نام آخرین درنای سیبری است که امسال بعد از دو سال که به ایران نمیآمد، بار دیگر به تالاب آمده است. خوش اقبال بودیم و با کمک دوربین نگهبان و تلسکوپ اسباببازی علی توانستیم امید را هم مشاهده کنیم.

برای شروع بحث به نگهبان گفتم وقتی این جاده را در این فاصله از تالاب میساختند، کسی از شما نپرسید اصلا میشود اینجا جاده ساخت؟ گفت، کسی نپرسید و اصلاً به این چیزها گوش نمیدهند. میگفت این تالاب منشأ درآمد و معیشت دویست سیصد خانواده شکارچی دوما در فریدونکنار است. حالا این گونه کنار جاده قرار گرفته است و معلوم نیست زیستگاه اینها چه خواهد شد.
یاد حرفهای دو سال قبل شکارچی دوما افتادم. کاپشن بودار من را مخل زندگی پرندگان میدانستند، غذای بودار نمیخوردند، سر و صدا نمیکردند، تالاب را حفاظت میکردند و سالهاست که تالاب را حفظ کردهاند. بعد به یکباره جماعتی مهندس، طراح، اهل فن و عاشق توسعه پیدا میشوند و یادشان میافتد شهر کمربندی نیاز دارد. از میان همهی مشکلات شهر فریدونکنار همین یک کمربندی باقی مانده است که لاجرم باید حل شود. دست بهکار میشوند و سریع میسازند. اما کسی در این میان نمیپرسد:
- حقوق و حریم زیستمحیطی چه میشود؟ آیا میشود در ده پانزده متری تالابی بینالمللی جاده ساخت؟ بوی اگزوز ماشینها، سر و صدای عبور و مرور، و نور چراغها در شب چه به سر پرندههای مهاجر میآورد؟
- بخشی از اقتصاد روستایی و شهری فریدونکنار که وابستهی این تالاب است چه خواهد شد؟
- آیا میشود به جای مزایای اقتصادی ناشی از ساخت جاده، اکوتوریسم برای مشاهدهی پرندگان تالاب را گسترش داد و از آن بهره برد؟
- آبروی از دست رفتهی نظام برنامهریزی بعد از ساخت این جاده که با مقاومت مردمی روبهرو میشود و با دو کامیون خاک جاده بسته و عقلانیت تصمیمگیری به سخره گرفته میشود چه خواهد شد؟
این سؤالها سه سال است که در سرم موج میزنند و هر بار که به این کمربندی میرسم از خودم میپرسم آیا عقلی هست؟ این حرفهایی که به اسم توسعهی پایدار به هم میبافیم، جایگاه بروزش کجاست؟ خودمان که از دست و زبان یکدیگر در امان نیستیم، لااقل بیایید پرندههای خدا را آزار ندهیم. بگذارید از زیبایی چیزی باقی بماند، تا نشانهای برای امید به زندگی باشد.

با هزار پرسش بیپاسخ، و ده برابر غصههای ناگفتنی از تالاب فاصله میگرفتم. همهی دلخوشیام به امید بود. با آن گردن افراشته و رنگ سپید، نمیدانم مرا به چه میخواند. چه غمانگیز که تنها امید باقی مانده است. ولی من به همین تنها نیز امید دارم.
اگر به عقل ابزاری هم به اندازهی کافی اعتماد میکردیم و بهکارش میبستیم، و اگر از صیادان و کشاورزان تالاب با شیوهی دموکراتیکتری پرسش کرده و در تصمیمگیری مشارکتشان داده بودیم، اکنون نه جادهای بسته بود و نه امید، تنها دلخوشی یأسآوری بود که حسرتآلود بدان مینگریستیم.
«برنامة فعالیتهای خیریه دانش بنیاد»
فراخوان جلب حمایت از افراد خیر و نهادهاي غيردولتي
انجمن جامعهشناسی ایران به عنوان یک انجمن علمی معتبر و غيردولتي با برخورداري از ظرفيتهاي علمي و تخصصي و تکیه بر تجربه و سابقه اعضاي خود در مطالعه، پژوهش و برنامهریزی در حوزه مسائل و مشکلات اجتماعی، در نظر دارد فعالیتهای خود را در زمینهی مطالعه، مقابله و چارهجویی در زمینهی آسیبها و مشکلات اجتماعی از جمله اعتیاد، خشونت، بیکاری، بزهکاری و ... گسترش دهد. این انجمن، از کلیهی افراد خیر، سازمانهای مردمنهاد، مؤسسات اجتماعمحور و خیریه دعوت به مشاركت ميكند. امید است بر مبناي برنامههاي مورد توافق منابع لازم براي پيشبرد «برنامة فعالیتهای خیریه دانشبنیاد» انجمن جامعهشناسی ایران فراهم و گام موثری براي کاهش آسیبهاي اجتماعي برداشته شود. علاقمندان میتوانند برای دریافت اطلاعات بيشتر با شماره تلفن 88004742 تماس گرفته یا با آدرس الکترونیکی iran_sociology@yahoo.com مکاتبه كنند.
هیات مدیره انجمن جامعهشناسی ایران
این همه خودمان را به زحمت انداختیم از آن سر دنیا آمدیم مکزیک که چه کنیم؟ چه به دست آوردیم؟ بگذارید این سؤال را وسیعتر بپرسم و خودمان را بخشی از جامعهی جهانی ارزیابی تأثیر قلمداد کنم و از زبان کلیت این جامعه بپرسم که چه به دست آوردیم. البته لازم است به عنوان یک ایرانی هم این سؤال را بپرسم و توضیح دهم که دستآوردمان برای کشور چه بوده است.
دستآوردهای این همایش برای جامعهی ارزیابی تأثیر را میتوان در چند نکته بیان کرد:
- انجمن ارزیابی تأثیر بار دیگر موجودیت خود را تقویت کرد. این انجمن کمک مالی از جایی دریافت نمیکند و موجودیت آن به تقویت شدن از طریق شبکهی ارزیابان تأثیر وابسته است. تأمین مالی آن نیز از همین طریق صورت میگیرد.
- شبکه شدن یا نتورکینگ، در قلب این کنفرانس قرار داشت. همگان کوشیدند تا حداکثر ارتباط علمی و کاری را با یکدیگر برقرار کنند. در دفترچهی راهنمای کنفرانس نوشته شده بود سعی کنید هر چه بیشتر با افراد ناآشنا صحبت کنید و ارتباط برقرار نمایید. منطق جامعهی علمی نیز به همین حکم میکند. من شخصاً با نزدیک به ده نفر دربارهی مسائل مختلف این حوزهی علمی بحث کردم و اگر همگان به همین اندازه فعالیت کرده باشند که قطعاً برخی بیشتر این کار را انجام دادهاند، دستآورد بزرگی بوده است.
- نوعی آشنایی با مسائل مبتلابه ارزیابی تأثیر در نقاط مختلف دنیا ایجاد شد. برای مثال دکتر فردین علیخواه در سخنرانی خود نشان داد که ارزیابی تأثیر در ایران چه وضعیتی دارد و گفتههای دیگران بعد از سخنرانی او نشان میداد که کم و بیش این مسائل در کشورهای دیگر نیز وجود دارد و همین امر میتواند منبع تفکر برای بهبود وضعیت باشد.
- قریب 80 مقالهی تا سقف 2000 کلمه به این همایش ارسال شده بود که از طریق سایت کنفرانس نیز قابل دانلود است. این مقالات به مقالاتی برای انتشار در مجلهی رسمی انجمن تبدیل میشوند و از همینرو تضمین کنندهی حیات این مجله نیز هست.
- جلساتی در بخشهای تخصصی انجمن برگزار شد و ایدههایی برای اجلاس و دستور کار آینده طرح شد. برخی نیز موضوعاتی برای اجلاس آینده در پورتو در کشور پرتغال طرح کردند. در اصل کنفرانس سال آینده از اختتامیهی کنفرانس فعلی کلید خورد.
- قطعاً کنفرانس حاوی ایدههایی فنی برای شرکتکنندگان نیز بود. برخی روشها، چالشها و موضوعات جدید طرح شدند و همهی اینها برای ادامهی حیات یک اجتماع علمی ضروری هستند.
اما شاید سؤال مهمتر این است که این همایش برای ایران و ایرانیها چه داشته و چه میتواند داشته باشد. به نظرم میرسد میتوان دستآوردها را در بخشهای زیر بررسی کرد:
- چهار نفر از ایران مقاله ارائه کرده بودند و اگر این افراد به عنوان اعضای جامعهی علمی ایران ارزشی داشته باشند، قرار گرفتن این افراد در شبکهی اجتماع علمی جهانی و امکانپذیر شدن ارتباط با دنیای علمی ارزیابی تأثیر از مسیر این افراد، فینفسه ارزشمند است. این کاری است که گمان میکنم از نوشتههای همین وبلاگ آغاز شده است.
- یک روز سر میز ناهار، فردی از کشور ایرلند کنارمان نشست. تگها را وصل نکرده بودیم و بنابراین نمیشد تشخیص داد از کجا آمدهایم. پرسید از کجا آمدهاید و گفتیم از ایران. بدون درنگ گفت، شما پنج نفر هستید. درست میگفت ما پنج نفر بودیم که چهار نفرمان مقاله داشتیم. حضور در این اجتماع علمی برای او جالب بود و تعدادمان را شمرده بود. نفس حضور داشتن در اجتماعات علمی سبب بازنمایی دیگری از ایران و ایرانی خواهد شد. اهمیت این نکته را با ذکر تعاملی دیگر یادآور میشوم. در فروشگاه بزرگ لیورپول شهر مکزیکوسیتی دنبال کالایی میگشتم. فروشنده که انگلیسی میدانست بعد از آنکه کمکم کرد پرسید از کجا آمدهاید و گفتم ایران. تأکید دارم که همواره بعد از گفتن ایران، عبارت اسپانیایی معادل «خلیج فارس» را هم بهکار ببرم. بعد از گفتن این کلمه، پرسیدم آیا ایران را میشناسی؟ در پاسخ با لحنی عجیب گفت: «اوه، از طریق تلویزیون، و یک عالمه مشکل». با هم بیشتر صحبت کردیم و دیدم در این سوی دنیا فقط ما را به مشکلاتمان با ایالات متحده میشناسد. خیلی خوب است که تصویرهای دیگری از خود را نیز به نمایش بگذاریم. گمان میکنم هر چهار نفری که مقاله ارائه کردیم، این تصویرهای دیگر را حداقل برای شنوندگان مقالاتمان ایجاد کردیم.
- در جریان این کنفرانس اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردیم. در بازی فوتبال پذیرفته شده است که تیم ملی برای آنکه در مسابقات موفق باشد باید با تیمهای بزرگ جهان مسابقه بدهد و بازیکنان باتجربه شوند. همین احساس باید در اجتماع علمی نیز شکل بگیرد. ما اکنون بیش از گذشته یاد گرفتهایم که به زبان اجتماع علمی سخن بگوییم و شخصیتهای بیشتری را در اجتماع علمی ارزیابی تأثیر میشناسیم. افراد بیشتری نیز ما را میشناسند و کوشیدهایم تأثیر مثبتی بر آنها به جا بگذاریم که زمینهی همکاری بیشتر را نیز فراهم سازد.
- در جریان کنفرانس احساس کردیم که اکثریت کسانی که مقاله ارائه کرده بودند جامعهشناسی نخواندهاند و از دستآوردهای قابل ارائهی جامعهشناسی به ارزیابی تأثیر به خوبی آگاه نیستند. بنابراین این احساس قویاً در ما شکل گرفته است که میتوانیم نگاه جامعهشناختیتری به ارزیابی تأثیر داشته باشیم و از این جهت سهم بیشتری در انجمن ایفا کنیم. امیدوارم کنفرانس سال آینده در پورتو تحقق عملی همین ایده باشد.
- ارزیابی تأثیر در ایران نوپاست و برای ادامهی راه به مشروعیت نیاز دارد. بزرگترین گام برای مشروعیت بخشیدن به این حوزه در سال 1389 و در جریان همایش ملی ارزیابی تأثیرات اجتماعی برداشته شد. لیکن این کنفرانس نیز زمینهای برای مشروعیتبخشی فراهم خواهد کرد. امیدواریم موضوعات جدیدی در حوزهی ارزیابی تأثیر ارائه کنیم، و مشاهدهی آنچه ما انجام دادیم افراد بیشتری را به این عرصه علاقمند سازد. شاید این همهی آن هدفی است که از نوشتن این گزارشها مد نظر داشتهام. ما باید ارزیابی تأثیر را مشروع سازیم و زمینههای تقویت اجتماع علمی آنرا فراهم آوریم. مسأله اصلاً این نیست که چون خارجیها ارزیابی تأثیر انجام میدهند پس ما چرا انجام ندهیم. بلکه مسأله کمک گرفتن از فرایندهای جهانی برای تقویت اجتماع علمی داخلی است.
- من با برخی از افرادی که عضو انجمنهای ملی ارزیابی تأثیر بودند صحبت کردم. برای مثال با اعضای انجمن ارزیابی تأثیر کره گفتوگو داشتم و این ایده قویاً در من تقویت شد که باید انجمن علمی ارزیابی تأثیر را در ایران داشته باشیم تا بتوانیم منشأ تأثیر باشیم.
بگذارید کمی محاسبات دقیقتری انجام دهیم. از پنج نفری که در کنفرانس حضور داشتیم، فقط دو نفر از کمک هزینهی دولتی استفاده کردیم. من و سلیمان هر کدام بین دو تا دو و نیم میلیون تومان از کمک هزینه استفاده خواهیم کرد. بقیه هزینهها شخصی بوده است. به عبارتی، دولت بابت شرکت ما در این کنفرانس جمعاً قریب 5 هزار دلار هزینه کرده است و کل کشور هزینهای نزدیک به 20 هزار دلار پرداخته است. تصور میکنم دستآوردها در قبال هزینهی پرداخت شده معقول باشد. بالاخص اگر مقالات ارائه شده نهایتاً در مجلات علمی معتبر منتشر شوند. بخشی از دستآورد ما از این همایش نیز یاد گرفتن چگونگی نوشتن مقاله برای مجلات خارجی خواهد بود. اگر با علاقه به این کار ادامه دهیم، دستآوردهای همایش میتواند فراتر از اینها نیز باشد. ما کوشیدیم باتجربهتر شویم و من کوشیدم از طریق نوشتن، همه در این تجربه شریک شویم. امیدوارم موفق شده باشیم.
روز جمعه سوم ژوئن 2011 کنفرانس با برگزاری مراسمی خاتمه یافت. حدود ساعت 13 ظهر بود. سریع به هتل برگشتیم و بار و بنه بستیم و راهی ترمینال کاپو در پوبلا شدیم. 144 پزو برای هر نفر پرداختیم و با اتوبوس راهی مکزیکوسیتی شدیم. شش روز قبل وقتی وارد فرودگاه مکزیکوسیتی شدیم، شب بود و از فرط خستگی نتوانستیم چیزی از مکزیکوسیتی ببینیم و تا پوبلا خواب بودیم. اما این بار فرصتی بود تا جاده و اطراف آنرا ببینیم.
اتوبوس راه افتاد. یکی از خوبیهای اتوبوسهای بینشهری در اینجا، استفاده از سیستم صوتی اختصاصی برای هر صندلی است. در ایران، وقتی اتوبوس حرکت میکند یک فیلم هندی یا ایرانی شبههندی در اتوبوس پخش میشود که خشک و تر به آتش آن میسوزند. دوست داشته باشید یا نباشید، باید صدای فیلم را بشنوید. در اینجا هر صندلی عین صندلی هواپیما، به سیستمی مجهز است که میتواند به کمک گوشیهایی که در ابتدای سوار شدن در اختیار فرد قرار داده میشود، صدای فیلم را برای وی پخش کند و بنابراین شنیدن صدای فیلم اجباری نیست.
دوربین را آماده کردم تا بتوانم از بین راه هم تصاویری تهیه کنم. در این مسیر دو ساعته، چند نکتهی قابل توجه وجود داشت:
- بخش عمدهای از مسیر را جنگلهایی پوشانده بودند که آدم را یاد ورودی شهر آمل میانداختند. البته هوا اصلاً شرجی نبود.
- برخلاف بسیاری از جادههای ما که در فاصلهی دو شهر هیچ اثری از منازل مسکونی نیست، در فاصلهی بین پوبلا تا مکزیکوسیتی چندین شهر و منطقهی مسکونی به چشم میخورند. گویی اینها بخشی از کلانشهر بزرگ مکزیکوسیتی به شمار میآیند. این مناطق بالاخص بعد از پایان یافتن منطقهی جنگلی آغاز میشوند. اغلب خصیصهی حاشیهی شهری دارند و به نظر میرسد بخش مهمی از جمعیت کلانشهر مکزیکوسیتی را در خود جای دادهاند. شهر مکزیکوسیتی فقط نزدیک به 9 میلیون نفر جمعیت دارد اما منطقهی کلانشهری مکزیکوسیتی نزدیک به 21 میلیون نفر جمعیت دارد و این بدان معناست که بخش مهمی از جمعیت در حواشی شهر سکنی گزیدهاند. از همینروست که تقریبا یک ساعت قبل از آنکه اتوبوس به ترمینال واقع در شمال شهر برسد، نقاط پرجمعیت، حاشیهی شهری و فقیرنشین آغاز میشوند. مکزیکوسیتی بزرگترین منطقهی کلانشهری در نیمکرهی غربی است و پنجمین منطقهی بزرگ شهری در جهان به شمار میرود.
اگر نگاهی به حیات اقتصادی کلان مکزیکوسیتی بیندازیم (http://en.wikipedia.org/wiki/Mexico_City)، بخشی از تصویر جغرافیایی که ارائه کردم قابل تفسیر میشود. تولید ناخالص داخلی شهر مکزیکوسیتی 390 میلیارد دلار است و یکپنجم کل تولید ناخالص داخلی مکزیک را شامل میشود. مکزیکوسیتی هشتمین شهر ثروتمند دنیاست. منطقهی کلانشهری مکزیکوسیتی نیز سیوچهار درصد تولید ناخالص داخلی این کشور را داراست. این آمارها در کنار تصویر جغرافیایی فوق نشان دهندهی نابرابری شدید اقتصادی در این شهر است. بخش عظیمی از جمعیت این منطقهی کلانشهری حاشیهنشین و در شرایط نامساعد زندگی میکنند حال آنکه این شهر هشتمین شهر ثروتمند دنیاست.
مساحت شهر بسیار زیاد است و جمعیت قریب نه میلیون نفری آن در مساحتی دو برابر تهران سکنی گزیدهاند. از همینرو برخلاف تهران بلندمرتبهسازی در آن زیاد به چشم نمیخورذ و فشردگی فضاها بسیار کمتر است. در بخشهای مرکزی شهر برجهای بلند وجود دارد اما در بخش عمدهای از شهر فضاها عمدتاً با خانههای کمارتفاع پوشانده شدهاند.
قبلاً چیزهایی دربارهی ناامنی در بخشهایی از مکزیکوسیتی شنیده بودیم. وقتی اتوبوس وارد فضای شهری مکزیکوسیتی شد، ناموزونی و فضای حاشیهشهری خیابانهای ورودی شهر، این نگرانی را در ما ایجاد کرد که نکند هتل که از طریق اینترنت رزرو کرده بودیم در یکی از این نقاط قرار داشته باشد. قریب یک ساعت در همین فضاهای حاشیهی شهری حرکت کردیم تا به ترمینال رسیدیم. از باجهی تهیهی بلیط برای تاکسی بلیط گرفتیم به قیمت 70 پزو برای آدرسی که در دست داشتیم. رانندهی تاکسی با موبایلش نقشهی شهر را بررسی کرد و راه افتادیم. با تاکسی نیز از برخی مناطق ظاهراً خطرناک گذشتیم. بالاخره تاکسی وارد مناطق مرکزی شهر شد. چهرهی توسعهیافتهی مکزیکوسیتی داشت خودش را نشان میداد. هتل در خیابان اصلی شهر (Paseo de la Reforma) قرار داشت. راستش قیمت هتل خیلی صرفهجویانه بود و تصور اینکه در یکی از بهترین مناطق مرکزی شهر قرار داشته باشد در ابتدا معقول به نظر نمیرسید. فاصلهی هتل ما که در ابتدای ورود معلوم شد هتل خوبی است و کاملاً مدرن است، تا هتلهای مهمی نظیر هیلتون فقط چند صد متر است. به هر حال به خیر گذشته بود و حالا مطمئن بودیم که در منطقهی مرکزی شهر، منطقهای تاریخی و امن سکنی میگزینیم.
وارد هتل شدیم و مسئول پذیرش مشخصاتمان را با موارد رزرو شده مقایسه کرد و یک ربع بعد راهی اتاق 513 در طبقهی پنجم شدیم. اتاقی با دو تخت که به دقت سرویسهای متداول هتلداری درخصوص آن اعمال شده بود و نسبت به هتلی که در پوبلا داشتیم بسیار بسیار بهتر بود. جالب اینکه قیمت آن فقط شبی شش دلار گرانتر بود. خسته بودیم و با تاریک شدن هوا، با چیزهایی که دربارهی ناامنی در شهر شنیده بودیم نمیشد راهی دیدن شهر شد. آمدیم پایین تا در رستوران هتل شام بخوریم و لپتاپ را نیز زیر بغل زدیم تا از اینترنت استفاده کنیم. اینترنت وایرلس هتل در اتاق کار نمیکند. سه روزی که در هتل بودیم به چهرهی شناخته شدهی لابی بدل شدیم. از وقتی به هتل برمیگشتیم در لابی مینشستیم و وبگردی میکردیم. البته بخش عمدهاش به نوشتن همین سطوری که مشاهده میکنید گذشته است. اما بالاخره باید میفهمیدیم مملکت چه خبر است.
شام خوردیم و وبگردی هم تمام شد. ساعت نزدیک 12 شب بود و راهی اتاق شدیم. خسته و کوفته خوابیدیم. صبح ساعت هفت برخاستیم. از ساعت 7 تا 11 صبحانه میدهند. صبحانه خوردیم و برگشتیم اتاق تا آمادهی مکزیکوسیتیگردی شویم.
از در هتل تا خیابان اصلاحات که مهمترین خیابان مرکزی مکزیکوسیتی است، فقط 50 متر فاصله بود. آن سوی خیابان اصلاحات پارک آلامدا قرار داشت. وارد پارک شدیم و در اولین مواجهه، پلیس اسبسوار مکزیک را دیدیم. سلیمان سریع گفت اسب بهترین وسیله برای سرکوب شورشهای شهری است زیرا اصلاً مردم را زیر نمیگیرد و آسیبی به مردم نمیزند. اما فعلاً این مهم نبود بلکه گرفتن چند عکس از پلیس سوار که دقیقاً به مانند سربازان مکزیکی فیلمها لباس پوشیده بود اهمیت داشت. پلیس سومبررو را از سر برداشته بود ولی تا دید دارم دوربین را آماده میکنم آن را بر سر گذاشت.
در پارک آلامدا که در فاصلهی هتل هیلتون تا موزهی هنرهای زیبای مکزیکوسیتی گسترده شده است، بیش از همه حضور مجسمهها چشمنواز است. البته در کل شهر مکزیکوسیتی حضور مجسمه چنان پررنگ است که گویی نمیتوان این شهر را بدون مجسمههای بزرگ و کوچکش تصور کرد. اغلب مجسمهها ماهیت مذهبی دارند ولی انبوهی از آنها نیز به مناسبتهای مختلف و توسط مجسمهسازان بزرگ ساخته شدهاند. بر روی مجسمهها تاریخ ساخت و نصب آنها ذکر شده و قدیمیترین مجسمهای که مشاهده کردم مربوط به سال 1848 بود. در انتهای پارک کنار در ورودی مترو و نزدیک به در ورودی موزهی هنرهای زیبا، مجسمهای نیز به یادبود بتهوون نصب شده است. راستی این نکته نیز جالب توجه است که مرکز شهر مکزیکوسیتی واقعاً هویتی بینالمللی دارد. خیابانها به اسم شهرهای خارجی نامگذاری شدهاند نظیر خیابان رم یا همبولت یا هامبورگ. همچنین هتلها نیز چنین نامهایی دارند نظیر هتل موناکو؛ و برخی از خیابانها کلاً بر اساس معماری اروپایی طراحی و ساخته شدهاند. به هر حال در هر گوشهای از مرکز شهر مکزیکوسیتی میتوان اثری از اسپانیا، آلمان، فرانسه، کرهی جنوبی، چین، ایتالیا و برخی کشورهای دیگر یافت.
ساختمان موزهی هنرهای زیبا خود اثری هنری و واقعاً زیباست. روبهروی آن دو ساختمان مهم قرار گرفته است. ساختمان موزهی پست مکزیک که در سال 1908 توسط معماری ایتالیایی طراحی شده است به زیبایی در آن سوی خیابان قرار دارد. در ابتدای خیابانی که به قصر ملی منتهی میشود، روبهروی موزه، برج بلند مدرنی که بر بالای آن وآژهی آمریکای لاتین نوشته شده است خودنمایی میکند. ترکیب معماری موزهی هنرهای زیبا، موزهی پست و این برج بلند، ترکیبی از دو فضای تاریخی و مدرن را فراهم آورده است.
از کنار برج بلند، پیادهراهی به سمت میدان مرکزی شهر کشیده شده است. در پیادهراهها وسایل موتوری حق تردد ندارند و فقط پیادهها عبور میکنند. این خیابان قریب 700 متر است و در دو سوی آن فروشگاههای نسبتاً مجلل وجود دارند که برخی از آنها جواهرات میفروشند. خیابان به میدان مرکزی شهر که در مکزیک «زوکالو» نامیده میشود منتهی میگردد. میدان مرکزی شهر بسیار بزرگ و میشود گفت اندازاهی میدان نقش جهان اصفهان است. اتفاقاً از یک جهت بسیار به نقش جهان شباهت دارد. در زوکالو، دو ساختمان بزرگ وجود دارد. بزرگترین ساختمان قصر ملی یا پالاسیو ناسیونال است که مقر دولت در مکزیک نیز هست. البته علیرغم استقرار دستگاه حکومتی در آن، توریستها میتوانند به بخشهایی از این قصر بازمانده از دورهی اسپانیاییها وارد شوند. در کنار قصر ملی، دادگاه عالی قرار دارد که بیشتر بخشی از قصر به حساب میآید. اما در گوشهی دیگر میدان بزرگترین کلیسای شهر واقع شده و ترکیب دین و سیاست را در دنیای قدیم مکزیک نمایان میسازد. میدان نقش جهان نیز در کنار قصر عالیقاپو، مسجد امام و شیخ لطفا... را دارد. همین ترکیب در شهر پوبلا نیز وجود داشت. در آنجا در زوکالوی شهر، کتدرال یا کلیسای مرکزی شهر روبهروی ساختمان مرکزی حکومتی ایالت قرار داشت.
به سمت ساختمان کلیسا رفتیم و از آنجا که در مکزیک فراوان کلیسا دیده بودیم، از خیر دیدن داخل آن گذشتیم. اما در کنار کلیسا سرخپوستان بومی مکزیک و دستفروشان بسیار بساط پهن کرده بودند. جالبترین مراسم متعلق به سرخپوستان بود. با همان لباس بیلباسی!!
تاجهای ساخته شده از پر، لباسهایی که فقط 10 درصد مساحت بدن مردان را میپوشاند، آتش و جادو، طبل و رقص سرخپوستی. ده دقیقهای ایستادیم و فیلم گرفتیم. اما بوی دودی که راه انداخته بودند بسیار آزاردهنده بود و ترسیدیم در این دیار غربت حالمان خراب شود. گذشتیم و پا در راه خیابانی گذاشتیم که شلوغ بود و راه به پشت قصر ملی میبرد. یک ضربالمثل قدیمی میگوید وقتی در رم هستید، مثل رمیها رفتار کنید. این ضربالمثل به اضافهی آفتاب داغ مکزیکوسیتی که سخت پوست صورت و سر را میسوزاند واداشت ما را تا به سبک مکزیکیها عمل کنیم. هر کدام یک کلاه کابوی مکزیکی خریدیم و با آن عینکهای آفتابی، با شلوار کتانهایی که به تن داشتیم، یک کابوی کامل شدیم. حضور پلیس ملموستر شد. گویی همهی پلیس مکزیک بسیج شده بود که دو کابوی پرسهزن در شهر را زیر نظر داشته باشد. خلاصه یک مکزیکی کامل شده بودیم البته قد و قوارهمان بلندتر از مکزیکیها بود و لاجرم بیشتر به چشم میآمدیم. توهم خودبزرگبینی که فقط مال بعضیها نیست، گاهی یقهی آدمهای معمولی مثل ما را هم میگیرد.
مکزیکوسیتی به واقع مشکل امنیت دارد و حضور پلیس در مناطق مرکزی شهر محسوس است. روز آخر وقتی از هتل با تاکسی راهی فرودگاه بودیم، از راننده دربارهی ناامنی شهر پرسیدیم و او از محلاتی نام برد که به هیچ عنوان تحت کنترل دولت و پلیس نیستند. وی محلهی «تپیتو» را مشهورترین آنها ذکر کرد و معتقد بود روزی دو یا سه نفر در این محله بر سر مناقشات قاچاقچیان مواد مخدر کشته میشوند. میگفت برای خرید هر اسلحه و نارنجکی در مکزیکوسیتی باید به این محله مراجعه کرد و قیمت یک اسلحهی کمری کالیبر 45 را فقط 150 هزار تومان ذکر مینمود. با این همه تمام پلیسها بسیج شدهاند تا امنیت بخش مرکزی را که کانون ادارات و توریستها و مراکز تجاری است حفظ کنند. در مناطق مرکزی جلوی هر مغارهای یک پلیس ایستاده است و ماشینهای پلیس با امکانات کامل در همه جای مناطق مرکزی حضور دارند. کلیهی پلیسها نیز مجهز به لباسهای ضدگلوله هستند.
دوباره به نزدیک کلیسا بازگشتیم و جعبههای آبیرنگی توجهمان را جلب کرد. سلیمان از یک راهنمای توریستی حاضر در میدان پرسید اینها چیستند. در پوبلا نیز آنها را دیده بودیم. راهنما با خنده گفت «توالت». این توالتها که ظاهراً سیار به نظر میرسیدند مجهز به درهای الکترونیکاند و با انداختن سکه به اندازهی 20 پزو باز میشوند. فردین از وجود نمونههای مشابه آنها در کشورهای دیگر نیز میگفت. راستی تهران شهر بزرگ و پایتخت مشکل توالت دارد. خدا نکند بنده خدایی در این شهر چنین نیازی داشته باشد. به قول فردین، هنوز در ایران سرمایهگذاری برای رفع این نیاز عمومی، کسر شأن به حساب میآید و از سوی دیگر مردم نیز پول پرداختن برای آنرا معقول نمیدانند. وی قیمت دستشوییهای عمومی مشابه در استانبول را یک دلار ذکر میکرد. 20 پزو نیز با توجه به اینکه هر پزو 128 تومان است تقریباً 2500 تومان یا دو و نیم دلار میشود. اما بالاخره این راه حلی برای مواجه شدن با یکی از کاستیهای بزرگ شهرهای ایرانی است کاستیای که سبب شده است مساجد برآوردن این نقصان را بر عهده بگیرند و همزمان نوعی کسر حرمت مسجد نیز به حساب میآید.
راهنمای توریستی از فرصت استفاده کرد و میخواست خدمات تور خصوصیاش را به ما بفروشد. کور خوانده بود. دو نفر ایرانی زرنگ از آن سر دنیا نیامده بودند اینجا که در این شهر ناامن، به یک ماشین خصوصی و یک رانندهی گونزالسی اعتماد کنند. اسمش گاستون گونزالس بود، نامش به اندازهی کافی مثل ششلول بود، وای به حال تورش. لاجرم تصمیم گرفتیم سوار اتوبوسهای تور بشویم. توریباس نام شرکتی است که در مکزیک و گویا بقیهی کشورهای جهان خدمات این اتوبوسها را ارائه میکند. دوطبقهاند و طبقهی دوم سقف ندارد و توریستها میتوانند از بالای آن مسیری را که اتوبوس طی میکند ببینند. هر صندلی مجهز به سیستم صوتیای بود که به دو زبان اسپانیایی و انگلیسی توضیحات مربوط به مسیر و مکانهایی که در مسیر بود از آن پخش میشد. با پرداختن 145 پزو سوار اتوبوس میشدید و یک نوار آبیرنگ به دستتان بسته میشد. یک بلیط هم در اختیارتان قرار داده میشود. این اتوبوسها چندین ایستگاه در طول مسیری که طی میکنند دارند. شما میتوانید در هر ایستگاه پیاده شوید و بعد از گشت زدن در حوالی ایستگاه و ... سوار اتوبوسهای بعدی بشوید. اگر در هیچ ایستگاهی پیاده نشوید و در یک اتوبوس کل ایستگاهها را بدون وقفه طی کنید، قریب سه تا چهار ساعت طول میکشد تا به ایستگاه اولیه بازگردید.
فقط یک بار در ایستگاه میدان یادبود انقلاب پیاده شدیم. این بنا در سال 1938 ساخته شده و یادبود انقلاب مکزیک در سال 1910 است. به واقع بنایی زیباست و هر روز چند بار سربازان گارد با مراسم خاصی جایشان را عوض میکنند و همواره به عنوان نمادی از سپاه پاسدار انقلاب حضور دارند. با آنها هم عکس گرفتیم. بازگشتیم تا منتظر اتوبوس باشیم و بقیهی ایستگاهها را بگردیم. نمیدانم چه شده بود که قریب یک ساعت در ایستگاه زیر آفتاب ماندیم تا اتوبوس بعدی آمد. به توصیهی فردین در این ایستگاه پیاده شده بودیم و اگرچه دیدن بنای یادبود انقلاب به زحمتاش میارزید، ولی کلی فردین را بابت این توصیه دعای خیر کردیم!! سلیمان هم وقت گیر آورده بود و از قیافهی عصبانی من با آن کلاه مکزیکی و نگاه خیره و عصبانی عکس میگرفت.
رفتاری عجیب در میان مکزیکیها وجود دارد که دست آخر سبب شد ما آنها را «مردمانی که از نزدیک با هم حرف میزنند» بنامیم. چند سال پیش که در لندن بودم، دیده بودم که برخی جوانان دختر و پسر، همدیگر را در فضاهای عمومی در آغوش میگیرند و میبوسند. اما این رفتار گسترده نبود. اما در مکزیک این رفتار به طرز حیرتآوری شایع است. در هر پنجاه متر که راه بروید، حتما دو سه زوج را میبینید که همدیگر را در آغوش گرفتهاند و در فاصلهای نزدیک به 5 میلیمتر چشم در چشم هم دوخته و در گوش هم نجوا میکنند. در بین سخن گفتن از گردن به بالا کارهایی هم انجام میدهند. بعضیها روی نیمکت پارک دراز کشیده چنین میکنند و برخی روی چمنها خوابیدهاند. هیچ کس تعجب نمیکند و در بین پیر و جوان رایج است. یک ساعتی که زیر آفتاب منتظر توریباس بودیم به هر سو سر چرخاندیم دو نفر مشغول «سخن گفتن از نزدیک بودند». فقط حیران مانده بودم که چه میگویند این همه مدت. گمانم همگی فیلسوف یا جامعهشناس بودند. فقط این دو دسته قادرند این همه مدت دربارهی چیزی سخن بگویند و سخنشان پایان نداشته باشد، سیاستمداران را فراموش کردم.
بالاخره اتوبوس آمد و فردین از شر نفرینهای ما راحت شد، حرکت کرد و وارد خیابان بعد از بنای یادبود انقلاب گردید. از اینجا به بعد بخش مدرن شهر آغاز میشد. ما فرصت نداشتیم که پیاده شویم و اصلاً هم دوست نداشتیم زیر آفتاب بمانیم و سخن گفتن از نزدیک تماشا کنیم. لاجرم بدون توقف راه پیمودیم. قریب سه ساعت طول کشید. یاد کار کردنمان افتاده بودم. عادت داریم وقتی کار میکنیم تا ته کار را در نیاوریم (پیاش را نکنیم) دست از کار نکشیم. حالا هم مثلاً آمده بودیم تفریح. از شدت آفتاب دود از سرمان برخاسته بود اما قرار نبود از اتوبوس پیاده شویم. عاقبت از فرط گرسنگی پیاده شدیم. رفتیم مکدونالد خودمان. درست است ما با آمریکا خصومت دیرینه داریم و از کودتای 28 مرداد به بعد دل خوشی از آنها نداریم. و درست است که جورج ریتزر درخصوص مکدونالدی شدن جهان هشدار داده است و از بیمهای عقلانیت مفرط گفته است، اما شکم گرسنه که این حرفها سرش نمیشود. به خوردن غذای مکزیکی ادامه داده بودیم الان جنازهمان راهی ایران بود. مکدونالد راه چاره بود. یک دانه آنگوس.
آیا میدانید آنگوس چیست؟ پوبلا که بودیم رفتیم مکدونالد و با همهی وحشتمان از اینکه گوشت خوک به خوردمان بدهند و بیغیرت برگردیم ایران، تصاویر غذاهای مکدونالد را نگاه کردیم. به یک زبانی مرکب از حرکات موزون دست و پا، به طرف فهماندیم که جان پدرت فقط خوک به خورد ما نده و او با شادی وصفناپذیری گفت «آه، پیخو». معلوم شد به خوک میگویند پیخو. از قرار معلوم فقط محصول جدید مکدونالد که روی ظرفش تصویر یک گوساله کشیده شده بود و آنگوس نام داشت، مبری از پیخو بود. خلاصه ده روز غذایمان شد آنگوس. البته یادم رفت بگویم که به عنوان نوشیدنی از «یاکوکا» استفاده میکردیم. یاکوکا چیست؟ مهماندار هواپیما به کسی نوشیدنی پیشنهاد میکرد. مهماندار به او گفت: پپسی، فانتا، یا کوکا؟ جواب داد «یاکوکا». خلاصه ما هم در تمام این مدت به غیر از روز آخر، آنگوس خوردیم و یاکوکا. روز آخر نیز رفتیم رستوران کی.اف.سی که چیزی شبیه همین مکدونالد است و فقط همهی غذاهایش با گوشت مرغ است. گفتند چه نوشیدنی میل دارید؟ به انگلیسی در جواب جملهی اسپانیاییاش گفتیم اسپرایت. تصمیم گرفته بودیم روز آخری یاکوکا نخوریم. یک صورتحساب داد دستمان و یک سطل برداشت. قریب دو لیتر جا داشت. سطل را پر کرد از اسپرایت و داد دستمان. دو لیوان هم به همراهش که باید آنها را از همین سطل پر میکردیم. اولین بار بود چنین چیزی میدیدم. آخر کار هم موقع ریختن در سطل باز شد و کم مانده بود اندکی مانده به پرواز، دوش نوشابه بگیریم.
تا بعد ...
بدون استثنا با هر کسی که در این سفر همسخن شدم، از او پرسیدم «ایران را میشناسی؟» نمیدانید چقدر دردناک است که از میان این همه آدم که از ایشان چنین سؤالی پرسیدم، فقط دو نفر پاسخ مثبت به من دادند. پاسخگویان به سه دسته تقسیم میشدند.
یک دسته کسانی بودند نظیر مشاور زیستمحیطی هلندی ساخت فرودگاهها که در عربستان سعودی کار کرده بود و به محض شنیدن نام ایران، گفت خاورمیانه، و نیرویی عجیب مرا واداشت تا بگویم، لطفاً ما و خاورمیانه را با هم یکی ندانید. وی آر دیفرنت. بعد وقتی کلمه خلیج را تلفظ کرد، به او تذکر دادم که در کاربرد این واژه دقیق باشد و کامل بگوید خلیج فارس. و دقیقاً به خاطر همین حساسیت بود که یک مکزیکی راهنمای تور در شهر پوبلا را بیش از همه دوست دارم. وقتی گفتم میدانی ایران کجاست، نمیدانست کجاست، اما وقتی پرسید به چه زبانی سخن میگویید، گفتم پرشین. یک دفعه گفت: دل گولفو پرسیکو (خلیج فارس). گویی عقدهی اینکه کسی در این دیار نمیداند تمدنی دو هزار و پانصد ساله کجای عالم واقع شده است ترکید، و با هیجان گفتم، اوکی!! دل گولفو پرسیکو. اما این هیجان زود فرونشست. روی صندلی اتوبوس روباز که آرام گرفتم، غصه دلم را گرفت. گفتم پس ما چه غلطی میکنیم و کردهایم که هیچ کس نمیداند ما کجای عالمیم؟
دستهی دوم حسابشان پاک پاک بود و اصلاً نمیدانستند ما کیستیم و کجای عالم هستیم، از خلیج فارس هم با هر نام و نشانی چیزی نمیدانستند. برای فروتن شدن خوب بود این ندانستنشان، اما فروتن شدن من یک لا قبایی که دستم به هیچ کجا بند نیست به چه کار میآید؟ فقط باید از غصه میترکیدم که ما که دو هزار و پانصد سال تمدن پشت سرمان داریم، کجای عالمیم.
اما دسته سوم، فقط شامل مردی شد که در فروشگاه لیورپول، گفت نمیدانم ایران کجاست اما از طریق تلویزیون میشناسمتان. میدانید چگونه ما را میشناخت؟ گفت از راه مشکلاتتان، هر روز روی صفحهی تلویزیون هستید. از منازعاتتان با ایالات متحده، از مسألهی هستهای، از شعارهایتان و از ... اینکه هر روز خبر سازید. همهی خبرها که ساخته بودیم برایاش اهمیت داشت اما بدبختانه فقط یک نفر بود.
وقتی این چیزها را امشب مینوشتم، دو تصنیف با صدای همایون شجریان دربارهی ایران و خلیج فارس برایم ایمیل شده بود. شعرهای این تصنیفها هم بود. بگذارید غصهی ایران و خلیج همیشه فارساش را، لابهلای خواندن اشعار این تصنیفها، با هم زار بزنیم.
ایران
شعر: حسین فرهنگ مهر
پر و بالش خونین، خسته از راه دراز
گاه نزدیک زمین، گاه در اوج بُوَد در پرواز
آمده از سدگانی بس دور
از ستمهای فراوان رنجور
کی شود تا که دگربار گشاید پر و بال؟
سایهگستر شود از آن سوی دریای پرآوازهی پارس
بر میانرودان تا فراسوی ارس
سرزمین اران، زادبوم مادان
وز دگر سو بر فراز سیستان و مُکران
بر سمرقند، بلخ و بخارای سترگ
بر هرات و بر مرو، بر خراسان بزرگ
ز کنار سیستان تا به خوارزم و تخار
روی البرز بلند تا فرارود
تا به سرسبز فلات پامیر
تا بدانجا که فرود آمده تیر از کمانِ آن کماندار دلیر
تا بگیرد کی اوج به امید یزدان
ایران
خلیج پارس
شعر: حسین فرهنگ مهر
غُرش خیزابهای نیلگونْ دریای پارس
بازتابی هست از نام غرورافزای پارس
تا بهیاد آرد شکوه روزگار باستان
کی خلیج پارس از بیگانگان گیرد نشان
همنوا خیزابها خوانند با من این سرود
باد بر هر چه نشان از پارس دارد بس درود
همنوا و همسُرا خیزابهای پُرخروش
میزنند ایرانیان را سربهسر بانگِ بهوش
یکزبان و یکدل و همبسته و همداستان
مرزها را با خردورزی زدایید از میان
پاک باید تا کنید آثار ننگیننامهها
کرد آنچه پارهپاره میهن و از هم جدا جدا
سربهسر باشید مانند دماوند استوار
همدل و همآرمان، ایرانزمین را پاسدار
رندال کالینز در نظریهای دربارهی اجتماعات علمی، دو عامل را برای پیشبرد امور علمی در این اجتماعات طرح میکند. نظریهی وی بسیار مفصل است (در کتابی تحت عنوان جامعهشناسی علم و انجمنهای علمی در ایران، که به همراه دکتر محمود شارعپور نوشتهایم، این نظریه را شرح کردهایم) ولی برای بحث فعلی من اشاره به این دو مفهوم کفایت میکند. به نظر وی عالمان به دو چیز نیاز دارند: سرمایهی فرهنگی و انرژی عاطفی. سرمایهی فرهنگی از طریق آموختن، پژوهش و ... انباشت میشود. اما سرمایهی عاطفی نیز برای عالم شدن نیاز است. تولید انرژی عاطفی کارکرد شعائر و مناسک علم است. عالمان نیاز دارند که به یکدیگر احساس نزدیکی کنند، ارتباط برقرار نمایند، و شاید مهمتر آنکه فعالیت جدی، سخت و طاقتفرسای علمی را پرجذبه سازند. باید علم به خاطره بدل شود تا انرژی عاطفی خلق کند. میخواهم نشان دهم که کنفرانس یازدهم انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر تمام و کمال به این مقوله توجه داشت.
قبل از هر چیز باید به این نکته توجه کنیم که در کتابچهای که برای کنفرانس تهیه شده بود، نوشته بودند که در این کنفرانس تا میتوانید با افراد ناآشنا ارتباط برقرار کنید. این توصیهای است که معمولاً رعایت نمیکنیم. برای مثال من و سلیمان حتی تا آخرین روز نیز اغلب اوقات با هم بودیم. حال آنکه من و او همدیگر را میشناسیم و فرصت برای گفتوگو نیز زیاد داریم، اگرچه سعی کردیم تا آنجا که میتوانیم با دیگران نیز گفتوگو کنیم. مهم این است که در این سه مناسبت خاص برای برقراری چنین ارتباطاتی – جدای از محیط ارتباط علمی کنفرانس – طراحی شده بود.
عصر روز اول، نوعی میهمانی کوچک ترتیب داده شده بود که افراد میتوانستند کنار میزها بنشینند و دربارهی مسائل مختلف بحث کنند. مختصر خوراکیهایی هم روی میزها قرار داده شده بود تا بهانهای برای نشستن باشد. در این روز با یک آقا و دو خانم فنلاندی، یک استرالیایی و یک هلندی دربارهی مسائل کشورشان که مرتبط با ارزیابی تأثیر بود قریب دو ساعت صحبت کردیم.
مناسبت دوم که برای شبکهسازی و ارتباط بیشتر فراهم شده بود، فان ران نام داشت. فان ران به معنای دویدن برای تفریح. از قبل اطلاع داده بودند که صبح روز سوم کنفرانس، افرادی که مایل باشند میتوانند در مسابقهی دو به مسافت سه کیلومتر شرکت کنند. برای شرکت در مسابقه باید 5 دلار هم میپرداختید. از ایران لباس ورزش و کفش ورزشی برده بودم. صبح روز پنجشنبه دوم ژوئن، ساعت شش و چهل و پنج دقیقه جلوی سالن کنفرانس بودم و با 29 نفر دیگر که در مسابقه شرکت کرده بودند راهی پارک بزرگی در پوبلا شدیم. پارک بسیار بزرگ و زیبا بود و نمایی از آتشفشان نزدیک شهر نیز زیبایی خاصی به آن بخشیده بود. افراد به چهار دسته تقسیم شدند: مردان جوان، مردان پیر، زنان جوان و زنان پیر. در مسیری خاکی که بهطور خاص برای دویدن و پیادهروی طراحی شده بود دویدیم. ارتفاع زیاد پوبلا از سطح دریا باعث شد در 1500 متر اول کم بیاورم. معمولاً روی تردمیل تا 2 کیلومتر را خوب میدوم. به هر حال، در کل این مسیر آنها که بریده بودند، و در انتها همهی افراد با هم بحثهایی داشتند. در همینجا دوستی کرهای یافتم و فرصتی شد تا با محققی از کشور نامیبیا دربارهی مسائل کشورش بحث کنیم. به هر حال، فان ران هم فرصتی برای ایدهورزی و البته تفریح بود.
مناسبت سومی که بهطور خاص برای شبکه شدن افراد طراحی شده بود، بنکوئت نام داشت. این واژه در انگلیسی بیشتر به معنی شام بزرگ است. برای حضور در این مراسم باید 30 دلار میپرداختید. میزهای شام چیده شده بود و نوازندهی ساکسیفون بر سر هر میزی موسیقی زنده مینواخت. در میزی که من حضور داشتم دو هلندی، یک استرالیایی، یک آمریکایی، یک نفر از آفریقای جنوبی و البته سه ایرانی دیگر حضور داشتند. قریب 3 ساعت حضور دور میز فرصتی بود تا با دانیل فرانکس از استرالیا طرحی برای کاری مشترک در حوزهی تحلیل نهادی و ارزیابی تأثیر اجتماعی را بحث کنیم. همچنین با فرانک ونکلی دربارهی حرفهی استادی در هلند بحث کردم و با خانم آمریکایی دربارهی خسارتهایی که اقدامات آمریکا به ایران و بقیهی کشورهای خاورمیانه وارد کرده است بحث کردم. در پایان سه ساعت همه احساس میکردیم دوستانی بینالمللی داریم و دربارهی چیزهای زیادی گفتوگو کردهایم که یا مبنای کار مشترکی میتوانند باشند یا ما و ایدههایمان را به هم نزدیک کرده بودند.
حتماً میشود ایدههای بهتری داشت و فرصتهایی برای مبادلهی عاطفی و ارتباطی در کنفرانسها و محیطهای آکادمیک فراهم کرد. مهم این است که تأثیر فضای عاطفی کنفرانسها بر علمورزی و زمینههایی که برای اندیشهها فراهم میکنند توجه داشته باشیم. مهم این است که توجه داشته باشیم جدیت علمی مانعی در برابر خوشایند شدن تجربهی علمورزی نشود، و البته جدیت علمی قربانی و لوث نگردد.
کار دشواری است که توضیح بدهم در جلسات متعدد و سخنرانیهای زیادی که حضور داشتم چه مطالبی عنوان شد. بنابراین سعی میکنم به گونهای بخشی از محتوای مطالب ارائه شده را بیان کنم که در نهایت بتوان تصویری از محتوای کنفرانس ارائه کرد.
اولین جلسه، افتتاحیه بود و چنانکه قبلاً نوشتم در آن دو سخنران علمی حضور داشتند. اولین سخنران به بررسی برنامهی حفاظت اکوسیستم آمریکای مرکزی پرداخت. به عقیدهی وی ارزیابی تأثیر زیستمحیطی و اجتماعی میتوانند در استفادهی مؤثر از اکوسیستمها به نحوی که سبب کاهش فقر شوند و همزمان استفادهی اقتصادی فراتر از ظرفیت اکوسیستم نباشد نقش داشته باشند. وی شرحی بر وضعیت اکوسیستمهای آمریکای مرکزی و بالاخص مکزیک و اقدامات صورت گرفته ارائه داد. شرح وی دربارهی اکوسیستمهای مکزیک نشان میداد که توسعهی اقتصادی در این کشور نیز به بهای سنگین تخریب زیستمحیطی تمام شده است. بر اساس گزارش او، از کل جنگلهای بسیار گستردهی مکزیک تنها 1 میلیون هکتار در سطح قابل قبولی حفظ شده است. سپس توضیح داد که برنامهی حفظ اکوسیستم آمریکای مرکزی کوشش کرده است تا:
- محصولات متناسب با حفظ تنوع زیستی را در بخش کشاورزی تشویق کند.
- اصل حفظ تنوع زیستی را در برنامههای وزارت کشاورزی مکزیک بگنجاند.
- بازار محصولاتی را که بر اساس شیوههای پایدار تولید میشوند گسترش دهد.
- برنامهی خاصی برای مقابله با اثرات نامناسب تغییرات آب و هوایی بر اکوسیستم فراهم کند.
- اصل حفظ تنوع زیستمحیطی و حفظ اکوسیستمها را در بودجهریزی و هزینههای عمومی بگنجاند.
- و دسترسی مردم به بازارهای محصولات اصطلاحاً سبز یا محصولاتی که به شیوهی پایدار تولید شدهاند را بیشتر کند.
اگرچه باید در نظر داشت که همواره فاصلهای میان آنچه گزارش میشود و آنچه در عمل اتفاق میافند وجود دارد و مکزیک نیز به عنوان یک کشور در حال توسعه با مشکلات گستردهای روبهروست، ولی به نظر میرسید عزمی قابل توجه در بین مسئولان مکزیکی یا حداقل برنامهی مذکور برای حفظ زیستمحیط و اکوسیستمهای آمریکای مرکزی وجود دارد. اگرچه برنامهی ارائه شده وجه غالب زیستمحیطی داشت لیکن به نظر میرسید این برنامه به ابعاد اجتماعی حفظ محیطزیست نیز حساس است.
دومین سخنران، به رابطهی علوم زیستمحیطی و ارزیابی تأثیر زیستمحیطی پرداخت. به واقع مهمترین نکتهای که این سخنران طرح کرد به فلسفهی علم ارتباط داشت. به نظر وی رویکرد عملورزان ارزیابی تأثیر زیستمحیطی به علم بسیار ابزاری بوده و به سازوکارهای علّی ارتباط علتها و معلولها توجه نداشتهاند و از همینرو وی از این محققان میخواست تا نگاه پیچیدهتری به ماهیت ارتباط میان متغیرها داشته باشند و علوم زیستمحیطی را با نگاهی که شدیداً به فلسفهی علم مبتنی بر رئالیسم انتقادی نزدیک بود در خدمت ارزیابی تأثیر زیستمحیطی قرار دهند. وی مبتنی بر همین نگاه معتقد بود که رویکرد رئالیستی – البته از این واژه نام نمیبرد – این قابلیت را دارد که ارتباطات میان اکوسیستمها و جامعه را نیز با کفایت بیشتری بررسی کند. به هر حال، مهمترین پیام سخنرانی وی را میتوان تلاش بیشتر برای ارتباط تئوریک میان علوم زیستمحیطی و ارزیابی تأثیر زیستمحیطی تلقی کرد. با این دو سخنرانی مراسم افتتاحیه به پایان رسید و بعد از نیم ساعت استراحت، جلسات اصلی همایش آغاز شد.
مقالهای که در این کنفرانس ارائه کرده بودم دربارهی ارزیابی تأثیر اجتماعی در حوزهی صنعت نفت و گاز بود و از همینرو سعی کردم در کلیهی جلساتی که در حوزهی نفت و گاز بودند شرکت کنم. اولین جلسه از این دست به بررسی تجربههایی در زمینهی «ارزیابی زیستمحیطی استراتژیک» در حوزهی نفت و گاز ارتباط داشت. همانطور که پیشتر گفتم ارزیابی زیستمحیطی استراتژیک در بر گیرندهی ارزیابی تأثیر زیستمحیطی و اجتماعی بهطور توأمان است. اولین سخنران این بخش رئیس پیشین انجمن از کشور غنا بود که برنامهی گستردهی این کشور برای وارد کردن ارزیابی استراتژیک در برنامهریزی توسعهی نفت و گاز را تشریح میکرد. این کشور در ابتدای راه صنعت نفت قرار دارد و اولین منابع قابل استحصال اقتصادی در آن در سال 2007 کشف شدهاند. اما توضیحات سخنران نشان میداد که غنا با تجربهی به دست آمده از ارزیابی تأثیر در حوزهی نفت و گاز تلاش کرده است از عواقب منفی توسعهی صنعت نفت اجتناب کند. به اعتقاد وی اولین مزیت این برنامهی مطالعاتی و اجرایی، ظرفیتسازی در ذینفعانی بوده است که با برنامهی توسعهی صنعت نفت ارتباط داشتهاند.
دومین سخنران از آژانس نروژی همکاری برای توسعه آمده بود و ملزومات نهادی مدیریت کردن توسعهی میادین نفت و گاز را تشریح میکرد. وی گزارش کاری ابتدایی در این حوزه را بیان میکرد و تنها نکتهی مهم سخنرانی وی سخن گفت از ضرورت تحلیل نهادی برای مدیریت پیآمدهای توسعهی صنعتی در میادین نفت و گاز بود. سخنران سوم نیز توضیح داد که چگونه در غرب آفریقا توسعهی صنعت نفت سبب تهدید معیشتهای مبتنی بر ماهیگیری و کشاورزی شده است. نکتهی مهم این است که نفت منبعی تجدیدناپذیر و ماهیگیری و کشاورزی منابعی تجدیدپذیر هستند و منطق تحلیل تهدید منابع تجدیدپذیر توسط منابع تجدیدناپذیر مهم است.
سخنران چهارم از کشور اوگاندا آمده و تعارض میان توسعهی صنعت نفت و گاز و حیات وحش در این کشور را تحلیل میکرد. وی ابتدا توضیح داد که بخش اعظم جمعیت برخی از مهمترین نمونههای در حال انقراض جهان در کشور اوگاندا قرار دارد. برای مثال 53 درصد گوریلهای کوهستان و 1000 نمونه پرندهی تحت حفاظت در 5 منطقهی حیات وحش این کشور زندگی میکنند. این در حالی است که صنعت نفت و گاز و تأسیسات خطوط لوله به شدت در این مناطق در حال توسعه است. وی توضیح میداد که چگونه دولت کوشیده است تا ارتباطی منطقی میان توسعهی صنعت نفت و حفظ حیات وحش که منبع درآمد توریستی این کشور است ایجاد کند.
جمعبندی من از چهار سخنرانی جلسهی اول آن بود که کشورهای جهان به تدریج به ضرورتهای توسعهی پایدار پی بردهاند و تلاشهایی را در این جهت آغاز کردهاند. قطعاً نمیتوان ادعا کرد که این کشورها به همهی مقتضیات توسعهی پایدار پایبند هستند اما جهان دیگر به شیوهی 50 سال پیش به توسعه نمیاندیشد. تعداد قابل توجه محققان و عملورزانی از نیجریه، گامبیا، اوگاندا، نامیبیا، آفریقای جنوبی و بقیهی کشورهای آفریقایی نشان میداد که حتی در قارهی سیاه نیز برنامهریزی توسعه تغییراتی را به خود دیده است. میزان مطلق رعایت شدن استانداردهای زیستمحیطی و اجتماعی اگرچه برای سخنرانان این جلسه رضایتبخش نبود ولی جهت مناسبی را نشان میداد.
در فاصلهی بین اولین جلسهی مربوط به نفت و گاز تا دومین جلسه، در جلسهای دربارهی ارزیابی زیستمحیطی استراتژیک درخصوص تغییرات آب و هوایی شرکت کردم. تغییرات آب و هوایی به موضوع مهمی در جهان تبدیل شده و انجمن نیز به این موضوع به خوبی واکنش نشان داده است. انجمن سال گذشته اولین کنفرانس تخصصی خود را در زمینهی تغییرات آب و هوایی در کپنهاگ دانمارک برگزار کرد. ولی در کنفرانس امسال نیز سه جلسه به تغییرات آب و هوایی اختصاص یافته بود. در جلسهای که شرکت داشتم، حضور چینیها چشمگیر بود و دو گزارش دربارهی این موضوع ارائه میکردند. موضوع مقالات نشان دهندهی حساسیت زیاد محققان، شرکتهای مشاورهای و دولتها به تغییرات آب و هوایی بود و نشان میداد که برخی کشورها در پی تدوین برنامههای استراتژیک برای مقابله با این پدیده هستند. در کل سخنرانان از مطالبی سخن میگفتند که درخصوص ما هم موضوعیت دارد. بگذارید برخی از مسائلی را که در این جلسه از ذهنم گذشت مرور کنم.
- ما به یک ارزیابی زیستمحیطی استراتژیک که ارزیابی تأثیرات اجتماعی و زیستمحیطی خشک شدن دریاچهی ارومیه را در بر بگیرد نیاز داریم و لازم است مردم ایران به دقت در جریان نتایج این گزارش قرار بگیرند. محرمانه بودن و منتشر نشدن چنین گزارشی به معنای بیحاصل بودن آن است. مهم نیست که این پدیده در پی تغییرات آب و هوایی یا بیتدبیریهای ما رخ میدهد، مهم این است که نتیجهاش از جنس نتایج تغییرات آب و هوایی است.
- ما به ارزیابی دقیقی از تأثیرات تغییرات آب و هوایی بر خشکسالیها نیاز داریم تا بدانیم کشاورزی ایران در آینده چه وضعیتی خواهد داشت. وضعیت کشاورزی به چند دلیل برای ما مهم است. اول، امنیت غذایی ما در گرو نتیجهی تغییرات آب و هوایی است. دوم، کشاورزی بخش مهمی از اشتغال کشور را بر عهده دارد و تغییرات آب و هوایی میتواند وضعیت اشتغال را از وضع نامطلوب فعلی نیز بدتر کند. سوم، در شرایط فعلی نیز دولت سالیانه میلیاردها تومان بابت خسارات ناشی از خشکسالی به کشاورزان میپردازد، بانک کشاورزی نمیتواند وامهایش را وصول کند و به دلیل خشکسالی، تولید کشاورزی کاهش یافته و مجبور به واردات میشویم. لازم است تا اثر تغییرات آب و هوایی بر این مسائل بررسی شود. آیندهی دولت در ایران به این مسأله گره خورده است.
- تغییرات آب و هوایی روی آلودگی هوای کلانشهرها، بروز سیل و خسارات ناشی از آن، آتش گرفتن جنگلها، گسترش برخی بیماریهای ریوی، آبدهی سدها و اقتصاد سدها، مسألهی بیابانزایی و مسألهی تأمین آب برای شهرها تأثیر دارد.
به همهی این دلایل که مطمئنم تازه بخش کوچکی از مسائلی هستند که به حوزهی تغییرات آب و هوایی ارتباط دارند، لازم است ارزیابی زیستمحیطی استراتژیک را جدی بگیریم. پیام جلسات مربوط به تغییرات آب و هوایی، طرح مسأله در این حوزه و معرفی روشهایی بود که برای بررسی این مسائل به خدمت گرفته میشود. از ایران هیچ کس در این بخش حضور نداشت.
جلسهی سوم، باز هم دربارهی صنعت نفت و گاز و نقش قراردادهای میان شرکتهای نفتی و مردم محلی در کاستن از تأثیرات ناخوشایند پروژههای توسعهی صنعت نفت و گاز بود. رویکرد جدیدی در این حوزه در حال توسعه است که به موجب آن، شرکتهای نفتی دیگر مردم بومی و معمولاً فقیر و فاقد امکانات توسعهای را فاقد هر گونه ظرفیتی برای مشارکت در فرایند توسعه تلقی نمیکنند بلکه به این مینگرند که چگونه میتوان همان ظرفیتهای اندک موجود در بین مردم بومی را وارد فرایند توسعه کرد و فرایند را به گونهای طراحی نمود که مواهب ناشی از توسعهی صنعت نفت و گاز – یا هر صنعت دیگری نظیر معدن - بین مردم بومی نیز توزیع شود. این رویکرد در ادبیات جدید به «زنجیرهی تأمین محلی» شهرت دارد. زنجیرهی تأمین محلی به این معناست که مردم بومی مناطق نفتخیز بنا به سطح توسعهیافتگیشان از امکاناتی نظیر ماهیگیری، کشاورزی یا حتی صنایعی نظیر هتلداری، شرکتهای مشاورهای و ... برخوردارند. لیکن این توانمندیها در حدی نیست که نیازهای شرکتهای نفتی را کاملاً برآورده سازد. پیشتر شرکتهای نفتی در چنین مواردی ترجیح میدادند خودشان دست به کار تأمین خدمات مورد نیاز شوند ولی با مشاهدهی عواقب ناخوشایند این اقدام، رویکرد جدید بر تأمین کردن این خدمات از طریق مردم محلی تأکید میکند. لیکن مسائلی نظیر: ظرفیتسازی برای تأمین این کالاها از محل، آموزش دادن بومیان برای ارائهی خدمات، چگونگی عقد قراردادها با بومیان برای تأمین این خدمات، تضمین پایداری ارائهی خدمات، برنامهریزی برای گسترش تأمین خدمات از بومیان و دهها مسألهی دیگر از جمله مواردی هستند که باید بررسی شوند. ارزیابی تأثیر اجتماعی با این رویکرد، محور این جلسه بود و آنا ماریا استیوز بیش از بقیه به عنوان مدیر جلسه به تشریح آن پرداخت. با توجه به نفت و گاز خیز بودن ایران و گسترده بودن صنایع نفت و گاز در کشور و این واقعیت که بخش عمدهی صنایع نفت و گاز کشور در مناطقی قرار دارند که به نسبت محروم به حساب میآیند، این رویکرد میتواند برای بهبود رابطهی میان مردم محلی و شرکتهای نفت و گاز و ایجاد توسعهی پایدار و عادلانه بهکار گرفته شود.
روز سهشنبه 31 می 2011 یازدهمین کنفرانس سالیانهی انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر با مراسم افتتاحیه آغاز شد. مراسم در سالن بزرگی برگزار میشد که با صندلیها و میزهای سبزرنگی پر شده بود. برخلاف همایشهای بینالمللی، ملی، منطقهای، شهرستانی و روستایی ما که حتماً باید با سخنرانی یک مقام سیاسی آغاز شود، سخنران افتتاحیه یکی از اعضای انجمن از کشور مکزیک بود و فقط چند دقیقه دربارهی انجمن و برگزاری کنفرانس سخن گفت. وقتی داشت از تریبون پایین میآمد، یک گروه موسیقی مکزیکی از گوشهی دیگر سالن وارد شدند و همزمان نواختن را آغاز کردند. نواختند و آرام آرام طول و عرض سالن را طی کردند و روی صحنه آمدند. سه قطعه از موسیقی سنتی مکزیک را با گروهی که از گیتار، ویولن و ترومپت تشکیل شده بود نواختند. سپس نوبت به سخنرانان اصلی مراسم افتتاحیه رسید.
اولین سخنران اصلی به زبان اسپانیایی دربارهی کریدور بیوفیزیکی آمریکای مرکزی و برنامهای تحت همین عنوان برای حفاظت از اکوسیستم آمریکای مرکزی و راهبردهای اجرا شده برای ارتقای سطح حفاظت زیستمحیطی در این منطقه سخن گفت. سخنران دوم دربارهی رابطهی علم و ارزیابی تأثیر زیستمحیطی سخنرانی کرد و نکات مهمی را دربارهی تعامل این دو عرصه یادآور شد.
سپس نوبت به رئیس انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر رسید تا سخن بگوید. لباس سنتی کشورش غنا را به تن داشت و نکاتی را دربارهی انجمن، وضعیت مالی و برنامههای ارتقای عملکرد انجمن ارائه کرد. رؤسای انجمن برای یک دورهی یک ساله انتخاب میشوند و از همینرو وی رئیس بعدی انجمن را که در مراسم اختتامیه ریاست را تحویل میگرفت معرفی کرد. کنفرانس با همین چند سخنرانی که دو مورد از آنها کاملاً علمی بود افتتاح شد.
جلسات کنفرانس در زمانهای یک و نیم ساعتی طراحی شده بود. دو جلسه در فاصلهی نه صبح تا دوازده و سی دقیقه و دو جلسه در فاصلهی چهارده تا هجده بعد از ظهر قرار داشت. بین هر دو جلسه نیز نیم ساعت فاصله بود. ساختار کلی جلسات تفاوتهای ظریف ولی مهمی با شیوهی برگزاری همایشها در ایران داشت. در مجموع میتوانم نکات زیر را درخصوص چگونگی طراحی جلسات و برگزاری آنها ارائه کنم.
- جلسات کنفرانس از قریب یک سال قبل طراحی میشوند. کسانی که مایل باشند موضوعی را طرح کنند و آنرا به صورت یک جلسه درآورند، میتوانند پروپوزال برگزاری این جلسات را پر و ارائه کنند. در این پروپوزال باید ضرورت برگزاری جلسه و محتوای آن طرح شود. این پروپوزالها در بخشهای مرتبط انجمن بررسی میشود و در صورتی که تصویب شود، به هنگام فراخوان مقالات، جلسات تصویب شده به همراه طرح کلی آن و نام مدیر و هماهنگ کنندهی آن ارائه خواهد شد.
- مدیر جلسه یعنی کسی که طرح برگزاری آنرا داده است، از زمان فراخوان تا زمان برگزاری جلسه، مسئول دریافت خلاصه مقالات، ارسال آنها برای داوران، دریافت خلاصه مقالات تفصیلی (خلاصهای که حداکثر 2000 کلمه است)، و در نهایت گزینش 4 تا 6 مقاله برای برگزاری جلسه است. بعد از برگزاری جلسه نیز باید گزارشی از دستآوردها و نکات بررسی شده در جلسه به مدیران کنفرانس و انجمن ارائه نماید.
- جو کلی رابطهی بین مدیران جلسات و شرکت کنندگان در جلسه؛ و وظایفی که بر عهده داشت با همین موارد در ایران ما تفاوت اساسی داشت. البته این اولین بار بود که در کنفرانسی در خارج از کشور شرکت میکردم و نمیتوانم بگویم که این خصیصهی کلی در همهی کنفرانسهاست، لیکن در این کنفرانس چنین بود. مدیر جلسه پشت میزی مینشست که برخلاف جلسات کنفرانسها در ایران، اختلاف سطح با بقیهی حضار نداشت. میکروفون ثابت نبود و مدیر جلسه برای پرسش و پاسخهای مربوط به هر مقاله، میکروفون را دستش میگرفت و در سالن حرکت میکرد. تریبونی هم وجود نداشت و ارائه دهندگان مقالات در فضایی خیلی صمیمیتر از آنچه در ایران است با حضار رابطه برقرار میکردند. مدیران جلسات بهطور غالب نسبت به رعایت وقت حساس بودند. در جلساتی که من و دو دوست ایرانی دیگر که مقاله ارائه کردند حاضر بودیم، مدیر جلسه یک روز قبل از جلسه یا ساعاتی قبل از آن دربارهی شیوهی مدیریت کردن جلسه و برخی نکات دیگر که مهم میدید با ارائه کنندگان مقاله بحث میکرد و در اصل هماهنگیهای لازم صورت میگرفت. برای مثال، رونو سایرینن مدیر جلسهای که من در آن مقالهام را ارائه کردم یک روز قبل از آن توضیح داد که چگونه جلسه را مدیریت خواهد کرد و یک ربع قبل از برگزاری جلسه نیز به دوباره به من توضیح داد که پنج دقیقه قبل از پایان وقت به من اطلاع میدهد که جمعبندی کنم. در جلسهای که سلیمان مقالهاش را ارائه داد، بن کیو مدیر جلسه، قبل از ارائهی سخنرانیها سه اسلاید آماده کرده بود و در هر کدام زمینههای بحث جلسه را روشن کرد و بعد با معرفی سخنرانان، فضای آمادهای برای ورود به بحث فراهم کرد. در غالب جلسات، مدیر جلسه به عوض آنکه روی میزی جدای از شرکت کنندگان بنشیند و آنها را زیر نظر بگیرد، خودش نیز ردیف جلو مینشست و مثل مخاطب به سخنان سخنرانان گوش میداد. در کل میتوانم بگویم در چگونگی مدیریت جلسات بین آنچه دیدم و آنچه در ایران میبینیم تفاوت آشکاری وجود دارد. فضا بر اساس رابطهی دموکراتیکتری میان مدیر جلسه، سخنرانان و مخاطبان طراحی و اجرا میشود. سخنرانان، مخاطبان و مدیران جلسات یکدیگر را با اسم کوچک صدا میزدند و همین سبب میشد تا صمیمیت بیشتری در جلسات به چشم بخورد. همهی شرکت کنندگان به یک اندازه زبان انگلیسی نمیدانستند ولی همه با صبر و حوصله میکوشیدند تا به یکدیگر کمک کنند تا همهی حرفها زده شود. برخلاف ایران، تعداد حاضران در جلسه مهم نبود و حتی با پنج یا شش نفر هم میشد جلسه برگزار کرد. حتی گاهی اوقات تعداد کم شرکتکنندگان سبب ایجاد ابتکارهایی نیز میشد. در یکی از جلسات که تعداد حضار قریب 10 تا 12 نفر بود، مدیر جلسه خواست تا جلسه به یک کارگاه بیشتر نزدیک شود و از همینرو از همهی حضار خواست تا خود را معرفی کنند و از همینرو فضایی ایجاد شد تا بحث بیشتری در بگیرد. در کل میتوان فضای جلسات را نوعی همیاری همگان برای بیان ایدهها دانست.
- برخی از جلسات به شدت شاد بود. من و سلیمان شاهد یکی از شادترین این جلسات بودیم. جلسهای دربارهی بحثی درخصوص مغفول ماندن ارزیابی تأثیر که در ادبیات ارزیابی تأثیر از آن تحت عنوان «اورفنیج» یا یتیمبودن ارزیابی تأثیر سخن گفته میشود. سخنرانان این جلسه همگی استرالیایی بودند و در میانشان یک پیرمرد هم حضور داشت. سرتاسر جلسه پر بود از شوخیهای میان سخنرانان و حضار و جالبترین لحظه زمانی که پیرمرد سخنران برای تأکید کردن بر چیزی، به یکباره جفتپا روی صندلیای که در جلویاش قرار داشت پرید. از آن بالا یک دقیقهای سخنرانی کرد و دوباره پایین آمد. همهی حرفهای مهمشان را زدند ولی جلسه به یک جلسهی لطیفهگویی هم شباهت داشت. همهی جلسات تا این اندازه چنین فضایی نداشتند اما میشد گفت جدیت فضای جلسه به اندازهی جلسات کنفرانسها در ایران نبود.
- سخنرانان به دقت روی چگونگی ارائهی مطلب کار کرده بودند. وقتی اسلایدهای سخنرانی خودمان را با بقیه مقایسه میکنم به این نتیجه میرسم که ما به نسبت آنها خیلی کمتر روی جلوههای بصری کار کرده بودیم و بهطور خاص تصاویر و نمادهای بصری کمتری را به خدمت گرفته بودیم. در ضمن به انگلیسی به عنوان زبان دوم سخن میگفتیم و همین سبب میشد نتوانیم از اصطلاحات و ضربالمثلهای خاص انگلیسی را برای کنترل فضای سخنرانی بهکار بگیریم.
- نکتهی بسیار مهم، فضای حمایتی جلسات بود. در همهی جلساتی که حضور داشتم، هر سخنران نکاتی را مطرح کردند که میشد گفت هر کدام گام کوچکی در راستای یک بحث در حوزهی ارزیابی تأثیر (اجتماعی، زیستمحیطی یا بهداشتی) بودند. اما از هر ایدهی کوچکی به شدت حمایت میشد. گفتن کلمهی «اینترستینگ» بسیار عادی بود و گاه با همان روحیهی ایرانیام میگفتم سخنران که چیز خاصی نگفت اما میدیدم که بقیه هر ایدهی کوچک سخنران را به شدت حمایت میکردند. در کل فضا به سوی مناقشه پیش نمیرفت و شاید پنج دقیقه بحث بعد از هر سخنرانی زمان مناسبی برای مناقشه نبود. شاید هم اصلاً موضوعات مناقشهبرداری در میان نبود. به هر حال احساس کلی من این بود که افراد بیشتر به حمایت کردن از ایدهها تمایل داشتند تا مناقشه کردن و زیر سؤال بردن و ممکن است این خصیصهی ماهیت موضوع کنفرانس بوده باشد.
در کنار فضای کلی جلسات، چند نکتهی قابل توجه دیگر نیز وجود داشت. اول آنکه نوعی تقسیم کار میان متخصصان شرکت کننده در سمینار به چشم میخورد. شرکت کنندگان به دو گروه «آکادمیسین» و «پرکتیشنر» یا کسانی که در کارهای عملی ارزیابی تأثیر دخیل هستند تقسیم میشدند. گروه اول بسیار اندک بودند. عملورزان یا پرکتیشنرها اصلاً بحثهای تئوریک نمیکردند و دقیقاً به مطالعات موردی و نتایج کارهای عملی که کرده بودند میپرداختند. اینها همگی کارکنان شرکتهای مشاورهای بودند و از سوی این شرکتها در کنفرانس شرکت کرده بودند و استاد دانشگاه هم نبودند. اما گروه آکادمیسینها استاد دانشگاه بودند و اصلاً دربارهی مسائل عملی سخن نمیگفتند بلکه میکوشیدند تا مسائل تئوریک را بحث کنند و مرزهای دانش در این حوزه را جلو ببرند. فرانک ونکلی از جمله این افراد بود. در بحثی با وی دربارهی این تمایز خودش نیز اذعان داشت که در گروه دوم قرار دارد و ترجیح میدهد کار عملی نکند و به مباحث نظری بپردازد. اما ما سه ایرانی که در این کنفرانس مقاله ارائه کرده بودیم دقیقاً در نقطهی مقابل این تقسیم کار قرار داشتیم. هر سه به عنوان جامعهشناس رویکردی نظری به مباحث عملی داشتیم و برای ایشان ابهامآمیز بود که از موضع خاص جامعهشناختی به مسائل نگاه میکردیم. زبانی که بهکار میگرفتیم جامعهشناسانه بود و به نوعی با ادبیاتی که ایشان استفاده میکردند تفاوت داشت.
در کنار جلسات علمی که برگزار شد، شرکتهای مشاورهای بزرگ و فعال در سطح جهانی نیز غرفههایی برپا کرده و دربارهی خدماتی که ارائه میکردند به افراد توضیح میدادند. اغلب این شرکتها خدمات ارزیابی تأثیر زیستمحیطی ارائه میدادند. اما گفتوگوها و شیوهی عمل ایشان در طول کنفرانس نشان میداد که مشاورهی ارزیابی تأثیر به یک فعالیت حرفهای بسیار متشکل تبدیل شده و با وضعیت آن در ایران کاملاً متفاوت است. در ایران البته شرکتهایی برای ارزیابی تأثیر زیستمحیطی ایجاد شدهاند ولی اطلاعات من نشان میدهد هنوز شرکتهایی حرفهای با هویت مشخص نیستند و به علاوه تمامی آنچه را که ارزیابی تأثیر زیستمحیطی خوانده میشود انجام نمیدهند. در ضمن شرکتهای حاضر در کنفرانس به شدت بر انجام «ارزیابی زیستمحیطی استراتژیک» تأکید میکردند. این شاخه از ارزیابی تأثیر بر ترکیب ارزیابی تأثیر زیستمحیطی و ارزیابی تأثیر اجتماعی بهطور همزمان و انجام ارزیابی تأثیر درخصوص سیاستها تأکید دارد. مجموع مباحث نشان میداد که انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر تأکید دارد که آیندهی این حوزه بر ارزیابی استراتژیک متمرکز شود.
اگرچه میشد حضور ارزیابی تأثیر اجتماعی را در کنفرانس مشهود دانست، ولی کماکان فضای کلی کنفرانس به نفع ارزیابی تأثیر زیستمحیطی است و این واقعیت که قوانین برخی کشورها ارزیابی تأثیر اجتماعی را نیز ذیل ارزیابی تأثیر زیستمحیطی قرار داده است به تشدید این وضعیت کمک کرده است. بنابراین تصور میکنم فضای کار بسیار زیادی برای وارد کردن ارزیابی تأثیر اجتماعی به شکل جدیتر در انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر وجود دارد.
فکر میکنم اینها نکاتی کلی دربارهی فضای کنفرانس بود که برای داشتن شناختی کلی از آن ضروری بود. در قسمتهای بعدی میکوشم تا چند محور را بررسی کنم:
- شرحی بر موضوعاتی که در جلساتی که در آنها حضور داشتم مطرح شد.
- شرحی دربارهی مقالاتی که من، سلیمان و دکتر فردین علیخواه در این کنفرانس ارائه کردیم.
- یک جمعبندی دربارهی موفقیتهای حضور ایرانیان در این کنفرانس. به غیر از من، سلیمان و دکتر فردین علیخواه که جامعهشناسی خواندهایم، آقای بهزاد رئیسیان نیز در این کنفرانس مقاله ارائه کرده بود. رئیسیان متخصص محیط زیست است و به دلیل تداخل با جلسهای که در آن حضور داشتم نتوانستم در جلسهی ارائهی وی شرکت کنم. اما موفقیت دیگری داشت که به موقع دربارهاش مینویسم.
- شرح ایدههایی که مطرح کردیم و برخوردهایی که با آنها شد.
- توضیحاتی دربارهی حواشی غیرعلمی همایش.
تا بعد ...
به یک بازار محلی رسیدیم. چیزی شبیه به چهارشنبه بازار بابلسر خودمان بود که هر متاعی در آن یافت میشد. البته در بازارهای ما کمتر غذای آماده میفروشند اما در اینجا بازار محلی پر بود از غذاهایی که با ادویه و مواد بومی اینجا طبخ میشوند. صنایع دستی وجه غالب بازار را تشکیل میداد اما لباس، میوه و محصولات دیگر را نیز میشد یافت. از این بازار فقط یک میوهی بومی مناطق گرمسیری خریدیم که به زبان محلی به آن لیچ میگویند. عمدهی حجم این میوه را هستهاش که بیشباهت به بلوط نیست تشکیل میدهد. مثل بسیاری از میوههای گرمسیری دارای بوی خاصی است و میوهای معطر به شمار میرود.
بازار را ترک کردیم و در طول خیابانی که به «سینک دو مایو» مشهور است به راه خود ادامه دادیم. سینک دو مایو، یا پنجم ماه می، تاریخی است که ژنرالی به نام زاراگوزا در سال 1862 در مقابل حملهی ارتش فرانسه مقاومت کرده و پیروز شده است. نام خیابان اصلی شهر به نام این تاریخ است و ژنرال زاراگوزا نیز در این شهر و کشور جایگاه ویژهای دارد. بر روی اسکناسها نیز تصویر وی قرار داده شده است. وقتی با اتوبوس توریستی شهر را میگشتیم، در مکانهای مختلف گوینده از این ژنرال و واقعهی پنجم می نام برد ولی از آنجا که به اسپانیایی سخن میگفت به واقع نمیدانم که به چه چیزهایی به طور خاص اشاره داشت. وقتی یک پست کامل دربارهی شهر پوبلا نوشتم، ته و توی این قضیه را هم در میآورم.
همینطور که طول خیابان سینک دو مایو را طی میکردیم، به سر خیابانی رسیدیم که هتل محل اقامتمان در آن قرار داشت. به داخل خیابان که پیچیدیم، یک بازار سنتی وجود داشت که در میانهی آن گروهی از دختران و پسرانی که در سن و سال راهنمایی خودمان بودند، لباسهای سنتی پوشیده و خود را برای اجرای مراسمی آماده میکردند. دختران پیراهنهای سفید و دامنهای بلند قرمز پوشیده بودند و پسرها با دستمالهای آبی سرشان را پوشانده و شلوار سنتی آبیرنگی را به همراه پیراهن سفید به تن کرده بودند. یواش یواش تعداد بیشتری جمع شدند و خانمی پشت بلندگو قرار گرفت و توضیحاتی ارائه میداد. اسپانیایی سخن میگفت و چیزی نمیفهمیدیم اما از ترتیبات مراسم میشد فهمید که قرار است مراسمی سنتی اجرا کنند. در همین بین سلیمان خانمی را یافت که معلم زبان اسپانیایی بود و انگلیسی را خوب میدانست. وی توضیح داد که قرار است مراسم موسیقی و رقص فولکلوریک اسپانیایی اجرا شود سن و سال اجرا کنندگان حرکات بین 5 تا 15 سال بود و نمیدانم مشکل شرعی داشت یا نداشت، ولی ایستادیم و نگاه کردیم. مراسمی کاملاً سنتی با لباسهایی پوشیده که همراه با موسیقی سنتی مکزیک بود. تصاویر به اندازهی کافی گویا هست. باز به نظر میرسید فعالیتی برای تداوم هویتبخشی فرهنگی در جریان است. نکتهی جالب آنکه کلیهی اشعاری که در این مراسم خوانده شد و کودکان به همراه آنها رقصیدند، حاوی بارها تکرار واژهی پوبلا و پوبلانا بودند و خانم معلم اسپانیایی توضیح داد که چگونه این اشعار و مراسم بزرگداشت فرهنگ و هویت این شهر است. چندین مجسمه نیز در میدان وجود داشت که در کنار عکس گرفتن از آنها، قریب بیست دقیقهای زمان صرف دیدن مراسم کردیم.
ظهر شده بود و وقت ناهار بود. خواستیم به سبک توریستهای واقعی غذای مکزیکی تجربه کنیم. راستش گزینهی دیگری در دسترس نبود چون نه ابزار غذا پختن داشتیم و نه رستوران مکدونالد را میشناختیم که از غذاهای آن استفاده کنیم. سر همین بازار سنتی یک رستوران کوچک وجود داشت که یک نفر بیرون آن سخت غذاهایش را تبلیغ میکرد. دور میزی بیرون رستوران نشستیم و منوی غذا را آوردند. همهی اسامی ناآشنا بود. شاگرد رستوران انگلیسی نمیدانست اما صاحب رستوران انگلیسی دست و پا شکستهای بلد بود که دست آخر به ما فهماند کدام غذا بدون گوشت خوک تهیه شده است. از میان آنها در کنار یکی از غذاها کلمهی برنج نوشته شده بود. پیش خودمان گفتیم این یکی برنج دارد و شاید به غذاهای ایرانی شبیهتر باشد. اسمش بود «موله پوبلا» اگر درست یادم مانده باشد. غذا شامل نانهای کوچکی میشد که لای آنها را با گوشت مرغ پر کرده بودند و سه چهار قاشق برنج که یک آشپز ناشی آنرا خمیر کرده باشد ریخته بودند. روی نانها نیز سوس قهوهای رنگی ریخته شده بود که شبیه فسنجان خودمان بود اما مزهاش زمین تا آسمان فرق داشت. بدجوری بو میداد و تند بود. سلیمان قاشق اول را که به دهان برد گفت «یا خدا». بعداً گفت که داشته بالا میآورده است. ولی من کوتاه نیامدم و تا آخر با زجر و زحمت خوردم. دو خانم که آن طرفتر نشسته بودند سخت میخندیدند و گویا میدانستند که سلیمان و من چه زجری میکشیم. سلیمان که چیزی نخورد و فقط کوکاکولا نوش جان کرد. برای این غذا مبلغ 160 پزو پرداختیم. هر پزو تقریباً 120 تومان است.
حس مردمشناختیام گل کرده بود. صاحب رستوران را صدا کردم و گفتم میشود پنج دقیقه با هم صحبت کنیم. موافقت کرد و نشست. پرسیدم انگلیسی را کجا یاد گرفتید؟ گفت مدتی در آمریکا کار کرده است و انگلیسی میداند. پرسیدم میدانی ایران کجاست؟ گفت نه. در این چند روز این سؤال را از افراد بسیاری پرسیدهام و فقط یک نفر پاسخ مثبت داده است به شرحی که خواهم گفت. پرسیدم درآمدت چقدر است و گفت نزدیک به 6 هزار پزو در ماه که قریب هفتصد هشتصد هزار تومان خودمان میشود. سلیمان پرسید این مبلغ برای زندگی کافیست؟ و جواب شنید که بله کافی است اما اصلاً نمیتوان چیزی پسانداز کرد. میشد فهمید که خط فقرشان حدود همین هشتصد هزار تومان است یا حداقل با این مبلغ میشود زندگی کرد. علیرغم آنکه غذای مذکور را به خوردمان داده بود و دل خوشی از او نداشتیم، اما چند دقیقهای به همین روال صبحت کردیم و بعد از هم جدا شدیم. دیگر توانی برای راه رفتن باقی نمانده بود. راهی هتل شدیم.
بیخوابی ایامی که در راه بودیم و خستگی گشت و گذار در شهر سبب شد تا بعد از ظهر را از دست بدهیم. وقتی بیدار شدیم شب شده بود و فقط فرصت آن بود که مختصر مواد غذایی یک غذای حاضری در حد نان و پنیر را از یک سوپرمارکت تهیه کنیم. آنچه تهیه کرده بودیم خوردیم و دوباره خواب تا صبح روز بعد. چم و خم شهر دستمان آمده بود. البته شهر که نه بلکه فقط سنترو هیستوریکو را شناخته بودیم. بنابراین فردا میشد راحتتر شهرگردی کرد.
بعد از صبحانه حدود ساعت هشت و نیم از هتل بیرون زدیم. روز قبل صنایع دستی و کم و کیف سوغاتیهای قابل تهیه از شهر را شناسایی کرده بودیم. همان اول صبح بر اساس آدرسی که از کتاب راهنمای پوبلا یافته بودیم، راهی مهمترین مرکز ساخت صنایع دستی سفالی شدیم. نیم ساعتی داخل مغازهی بزرگ ساخت و فروش سفالها قدم زدیم و دست آخر چند تکه سفال انتخاب کردیم. سلیمان ساکن همدان است و لالجین در نزدیکی همدان مرکز کارهای سفالی است. سلیمان معتقد بود سفالهایی که در همدان ساخته میشود زیباتر و باکیفیتتر از سفالهای ساخته شده در پوبلاست. به عقیدهی وی آنچه سفالهای پوبلا را متمایز میسازد، هویت پوبلایی آنهاست. میگفت در لالجین انواع طرحها را روی سفال کار میکنند و حتی تصاویر اژدهاهای چینی هم روی سفالها دیده میشود و همین امر سبب میشود هویت خاص لالجین در سفالها وجود نداشته باشد. حال آنکه نقشهای روی سفالهای پوبلا کاملاً بومی است و روی اغلب وسایل کلمه Puebla نوشته شده است. به هر حال، چند محصول سفالی خریدیم و از مغازه بیرون آمدیم. نمیشد آنها را با خود درون شهر حمل کنیم لذا به هتل بازگشتیم و بعد از گذاشتن سفالها راهی میدان اصلی شهر شدیم.
اتوبوس روبازی شبیه بقیهی اتوبوسهای توریستی در گوشهی میدان پارک بود. رانندهاش توضیح داد که با پرداخت 45 پزو میتوانیم قریب یک ساعت شهر را بگردیم. همین کار را هم کردیم. گشت و گذار با اتوبوس ساعت نزدیک به دوازده ظهر آغاز شد و بیش از یک ساعت طول کشید. هوا عالی و مناظر دیدنی بود. اما جالبتر از شهرگردی با اتوبوس، مباحثهای مختصر با رانندهی اتوبوس بود. از من پرسید از کجا آمدهاید و گفتم از ایران. بعد گفتم میدانی ایران کجاست؟ مثل اغلب آنها که این چند روز با ایشان این سؤال را طرح کردهام، پاسخ منفی نداد اما دو چیز برایم جالب بود. اول آنکه بیش از آنکه ما را بشناسد خلیج فارس را میشناخت. با عبارتی شبیه «دل گولف دو پرسیکو» از خلیج فارس یاد کرد و بعد گفت زبان شما عربی است؟ با قاطعیتی ناخودآگاه گفتم نه ما به زبان فارسی سخن میگوییم. توضیحاتی دربارهی ایران دادم و بعد سوار اتوبوس شدیم. تقریباً کل سنترو هیستوریکو را دوباره با اتوبوس گشتیم و البته تا مرتفعترین نقاط پوبلا که روی تپههایی قرار دارد نیز پیش رفتیم. عمدهی بخش مسکونی شهر خارج از سنترو هیستوریکو واقع شده است. مرکز تاریخی صرفاً جایی تجاری و خدماتی است. بافت مسکونی شهر در مناطقی که ما بازدید کردیم، مثل مناطق متوسطالحال و رو به پایین شهر تهران بود. بعضی جاها را واقعاً میشد بافت فرسوده قلمداد کرد.
از اتوبوس که پیاده شدیم ساعت نزدیک دو بعد از ظهر بود و گرسنهمان شده بود. یک راست رفتیم سراغ فروشگاه مکدونالد که تازه کشفش کرده بودیم. با خاطرهی بدی که از غذای مکزیکی دیروز داشتیم، مکدونالد چارهی خوبی بود. مقداری دربارهی مکدونالد و مقداری دربارهی تأثیر آن بر مکانها و فرهنگها صحبت کردیم. غذا که تمام شد، خرید کردن آغاز شد.
پوبلا غیر از سفالها، صنایع دستی دیگری نیز دارد که بخش عمدهی آنها لباس، کیف و بقیهی کالاهایی از جنس منسوجات است. چیزهایی شبیه و گلیم و گبه نیز میبافند که حتماً آنها را در فیلمهای مربوط به این دیار دیدهاید. اما من در میان همهی آنها به دنبال «سومبررو» میگشتم. سومبررو نام مکزیکی کلاههای بزرگی است که معمولاً مکزیکیها با آن شناخته میشوند. سومبرروها در انواع مختلف و البته با طرحهای متفاوت ساخته میشوند و جنس مادهای که در ساخت آنها بهکار میرود تعیین کنندهی قیمت آن است. سومبرروهای اصل از چیزی شبیه نمد ساخته شده و در اینجا 600 تا 700 پزو قیمت دارند. استفاده از سومبررو در اینجا دیگر متداول است. یکی از معدود کسانی که قادر بود انگلیس صحبت کند دانشجوی رشتهی توریسم بود و توضیح میداد که فقط در برخی مناطق غیرشهری از آنها استفاده میشود. همچنین در گروههای موسیقی مکزیکی نیز نوازندگان و خوانندگان مرد از سومبررو استفاده میکنند.
بازارگردی تمام شد و راهی هتل شدیم. سری به اینترنت زدم تا از اخبار ایران مطلع شوم. همهی تجربهی سفر در خواندن اخبار مرگ مهندس عزتالله سحابی و بدتر از آن فوت تلخ هالهی سحابی گم شد. دوازده هزار کیلومتر دورتر از سرزمینی که دوستش دارم، با غصهاش چه کنم؟
وارد فرودگاه مکزیکوسیتی شدیم. به نظرم فرودگاه بزرگی است. آنقدر خسته بودیم که کسی حال و حوصلهی فرودگاهگردی نداشت. از پلیس پرسیدیم ایستگاه اتوبوسهایی که به طرف شهر پوبلا میروند کجاست. پوبلا شهری در 120 کیلومتری مکزیکوسیتی و مرکز استانی به همین نام است و یکی از تاریخیترین شهرهای این کشور نیز به حساب میآید. کنفرانس سالانهی انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر امسال در این شهر برگزار میشود.
سر صف ایستادیم تا بلیط اتوبوس بگیریم. قبل از آن، یک صد دلاری را در مقابل 945 پزوی مکزیک معاوضه کرده بودیم و حالا میتوانستیم نفری 200 پزو کرایهی سفر تا پوبلا را بپردازیم. اتوبوس رأس ساعت بیست و سی دقیقه به سمت پوبلا حرکت کرد. از خوابیدن در اتوبوس وقتی وسایل ارزشمند به همراه دارم خاطرهی خوبی ندارم. بنابراین سعی کردم خوابم نبرد ولی نشد. با صدای یک ترمز شدید بیدار شدیم و دیدیم به پوبلا رسیدهایم. تمام دو ساعت مسیر را عین اصحاب کهف خوابیده بودیم.
در ایستگاه اتوبوس که خیلی منظم بود پیاده شدیم. جلوی در تاکسیهای رسمی توقف کرده بودند و قرار شد با هزینهی شصت پزو با یک تاکسی راهی هتل شویم، هتل امپریال. برخلاف اسمش که اشرافی به نظر میرسد، اصلاً چنین نیست. در سایت کنفرانس نوشته بود در مکزیک هتلها ستارههایشان را خودشان تعیین میکنند. بنابراین به ستارههایشان اعتمادی نیست. پذیرش هتل منتظرمان بود و با تلفظی جالب، اسم من را صدا کرد. خیلی سریع و بدون دادن هر گونه مدرکی کلید گرفتیم و با پیشخدمت راهی اتاق شدیم. گرم بود، کولر نداشت و فقط یک پنکه برای خنک کردن وجود دارد. ساختمان هتل قدیمی است و ظاهراً مربوط به قرن نوزدهم است. همه جا به اسپانیایی توضیحات ارائه شده و به سختی میتوان از چیزی سر در آورد. به هر حال، وسایل را جابهجا کردیم و آماده شدیم تا پس از قریب 35 ساعت در راه بودن، استراحت کنیم.
از خواب که برخاستیم، ساعت 7 صبح بود. از ساعت هفت و نیم تا ده و نیم صبحانه داده میشود. صبحانه عبارت بود از قطعاتی از سه میوهی طالبی، هندوانه و چیزی شبیه انبه که بومی مکزیک است؛ به علاوهی شیر و کورنفلیکس – ترکیبی از غلات – عسل، و نان و کره. اینها روی میز چیده شده و هر کس به اختیار خودش ترکیبی از آنها را بر میدارد. محیط رستوران جالب است. آدمهایی از ملیتهای مختلف – کانادا، آفریقای جنوبی، چین و کره و ... – در آن حضور دارند و اگر وقتی برای بحث باشد، محیط جالبی است.
بعد از صبحانه راهی محل کنفرانس شدیم. وقتی هتل را رزرو میکردم مسئول پذیرش برایم نوشته بود که از هتل تا محل برگزاری کنفرانس پنج دقیقه پیاده فاصله است. واقعاً همین گونه بود. انتهای خیابانی که هتل در آن قرار دارد، محلی با عنوان «سنتر دو کنوانسیون» قرار دارد که گویی محل برگزاری همایشها در این شهر است. به محل که رسیدیم، میزهای ثبت نام آماده بود. اتوبوسی نیز آماده بود تا افرادی را که مایل بودند برای دیدن محلی به نام آفریکن سافاری که ظاهراً بزرگترین باغ وحش آمریکای لاتین است ببرد. در این باغ وحش توریستها به محیط طبیعی حیوانات نزدیک میشوند و آنها را در طبیعت میبینند نه پشت قفس. ما که نرفتیم. فکر کردم تلویزیون خودمان آنقدر جانوران آفریقا نشان داده که اشباع شدهایم. بالاخره در سفر باید گزینش کرد. نمیشود همه جا را دید. دوستانی که رفته بودند اما تعریف میکردند از زیبایی و ویژگیهای آن.
ثبت نام کردیم. هشتصد دلار ناقابل دست گرفت. انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر خودگردان است و از طرف هیچ سازمانی حمایت مالی نمیشود. عمدهی درآمد لازم برای ادارهی آن از محل حق عضویت پرداخته میشود. لذا حق عضویت و ثبت نام در کنفرانسهای آن زیاد است. 30 دلار هم برای شرکت در جلسهای پرداختیم که به بنکوئت مشهور است و بعداً دربارهی آن توضیح خواهم داد.
تگها – همان نوشتههایی که روی سینه نصب میشوند و هویت فرد را نشان میدهند – یک کیف حاوی برنامهی همایش و چند مطلب دیگر و یک رمز برای استفاده از اینترنت وایرلس را دریافت کرده و کار ثبت نام تمام شد. دور روز اول همایش به کارگاههای آموزشی اختصاص دارد. تعدادی از این کارگاهها به درد ما هم میخوردند ولی واقعیت این است که هزینهی شرکت در این کارگاهها خیلی زیاد بود و بنابراین از خیر آنها گذشتیم. به این ترتیب دو روز اول همایش که فقط این کارگاهها برگزار میشد، آزاد بودیم. دو روز وقت داشتیم تا شهر پوبلا را بگردیم و چیزهایی دربارهی آن بدانیم. دوربین را هم که طبق معمول با خود داشتم تا عکس بگیرم. بگذارید از همین آخری شروع کنم، دوربین.
برایم جالب است که توریستهای اروپایی و آمریکایی به اندازهی من یا ما ایرانیها عکس نمیگیرند. در یک مورد وقتی سوار اتوبوس روباز شدیم تا شهر را بگردیم دیدم که خانمی اروپایی اصلاً هیچ عکسی از شهر نگرفت و در تمام مدت با کمال آرامش فقط به منظرهها مینگریست. قبلاً نیز ایمیلی دریافت کرده بودم که در شرح تفاوتهای شرقیان و غربیان به همین نکته اشاره کرده بود. آیا ما به قول هموطنان خودمان، ندید بدید هستیم؟
تصور میکنم دوربین و عکس گرفتن برای ما ایرانیها یا شرقیان تداوم خانوادهگرایی و فقدان فرهنگ فردگراست. یک غربی احتمالاً قرار نیست تصاویر تهیه شده از سفرش را با خانواده یا دیگران شریک شود. در جریان زندگی فردگرا آنچه اهمیت دارد، تجربهی غنی فردی و لذت بردن شخصی است. اما من چنین نیستم و احتمالاً شما هم چنین نیستید. بخش اصلی لذت بردن ما از سفر، تازه وقتی پیش خانواده باز میگردیم آغاز میشود. آنجاست که باید برای همهی افراد خانواده به دقت توضیح دهیم که کجا رفتهایم و چه کردهایم. ما باید دیگران را هم در این تجربه شریک کنیم و تصاویر در کنار سوغاتی و ساعتها سخن گفتن دربارهی سفر، بخشی از این فرایند است. بدون تصاویر، نمیتوان سفر را به تجربهای خانوادگی تبدیل کرد. این فقط نظر من است. اما پوبلا. یک راهنمای شهر پوبلا خریدهام و بعداً اطلاعات دقیقتری دربارهی این شهر ارائه میکنم. یعنی حداقل یک پست مفصل دربارهی شهر خواهم نوشت. بنابراین در اینجا فقط به مشاهداتم تکیه میکنم.
شهری است که در زمان ورود کریستف کلمب به قارهی آمریکا و توسط استعمارگران اسپانیایی تأسیس شده است. در این شهر هنوز اماکنی وجود دارند که بر روی آنها تاریخهای حدود سال 1500 تا 1650 میلادی نوشته شده است. شهر به واقع قدیمی است. یک میلیون و هشتصد هزار نفر جمعیت دارد. بهطور کلی از دو بخش تشکیل شده است. بخش مرکزی شهر به «سنترو هیستوریکو» یا مرکز تاریخی شهرت دارد و بخشهای دیگر در حول این مرکز قرار گرفتهاند. عمدهترین جاهای دیدنی شهر در همین مرکز تاریخی قرار دارند.
مساحت سنترو هیستوریکو چیزی اندازهی بابلسر خودمان است. ویژگیهای کلی و جالب این مرکز تاریخی عبارتند از:
- خیابانها دقیقاً شطرنجی طراحی شدهاند. یک جدول را در نظر بگیرید. خطهای افقی و عمودی خیابانها هستند و خانههای جدول بلوکهای ساختمانی. هیچ خیابان غیرعمودی و افقی پیچ و واپیچی در این مرکز تاریخی وجود ندارد.
- بناها بازتابی از معماری اسپانیایی و اروپایی قرون 16 تا 18 هستند. هیچ بنایی تخریب نشده و کسی هم حق دست زدن به ترکیب بناها را ندارد.
- همهی خیابانها یکطرفهاند.
- اقتصاد این منطقهی تاریخی بر محور فروشگاههای صنایع دستی – به تعداد زیاد - هتلها، تعداد اندکی فروشگاههای محصولات مدرن و سوپرمارکتها سازمان یافته است.
- تمامی بناها و مراکز دیدنی شهر نیز در همین منطقه متمرکز شدهاند. البته چند مرکز دیگر نیز در بخش شمالی شهر روی تپهها قرار گرفتهاند و بیشتر در گذشته اهمیت نظامی داشتهاند.
- تعداد بسیار زیاد کلیساهایی که در این منطقه وجود دارند حیرتآور است. چهار کلیسای بسیار بزرگ به علاوه چندین کلیسای کوچک، توجه هر بینندهای را جلب میکنند.
روز اول تقریباً همه جا را پیاده رفتیم. اولین مکان مهمی که بازدید کردیم. میدان مرکزی منطقهی تاریخی شهر بود. به زبان اسپانیایی به آن «زوکالو» میگویند. در یک سوی میدان زوکالو، بزرگترین کلیسای شهر که در اینجا به آن کتدرال میگویند قرار دارد. در سوی دیگر ساختمان شهرداری واقع شده است. در سوی دیگرش نیز یکی از مشهورترین هتلهای شهر است. روز یکشنبه بود و حیات و سرزندگی در زوکالو موج میزد. انبوهی از افراد اعم از توریست و بومی در این مکان جمع شده بودند. در سمتی از میدان که جلوی در کتدرال قرار داشت، یک گروه موسیقی آماده میشد تا به صورت زنده برنامه اجرا کند. اما ترجیح دادیم شهر را بگردیم برای همین وارد کتدرال شدیم. مسیحیان زیادی برای نیایش روز یکشنبه وارد کلیسا شده بودند. اولین بار به صورت جدی وارد کلیسا میشدم و قصد داشتم دقایقی روی نیمکتهای آن بنشینم.
داشتند میزی را که قرار بود کشیش از پشت آن سخن بگوید را آماده میکردند. قریب صد نفر در کلیسا نشسته بودند و دائم بر تعداد آنها افزوده میشد. تصویر از مرحوم پاپ ژان پل دوم نیز در سمت راست میز کشیش قرار داده شده بود.
کلیسا به سبک نمونههای اروپاییاش بود. من معماری نمیدانم اما به نظرم رسید باید معماریای شبیه به نمونههایی که در لندن دیده بودم داشته باشد. در کتابی دربارهی پوبلا خواندم که معماری باروکی اسپانیایی است. سقفی بلند، و انبوه تزئینها، تندیسها و حجاریهای صورت گرفته بر روی سنگ که کل در و دیوار را پوشانده بودند. به مانند بقیهی کلیساهای مشابه، از سنگ ساخته شده بود و ارتفاع سقف به حدود 30 تا 40 متر میرسید. برجهای ناقوس نیز از این بلندتر بودند.
در دلم لحظاتی با مسیح دربارهی صلح در جهان سخن گفتم و قبل از آنکه کشیش سخناش را آغاز کند و ترک کلیسا معنی توهینآمیزی داشته باشد، نیمکتها را ترک کردیم. نوع دینداری مسیحیان و تفاوتهایش با آنچه در ایران از دینداری تصور میکنیم جالب توجه است. بعد از آنکه روی نیمکت نشستیم، دختری حدوداً 25 ساله که با استانداردهای ایرانی ما، شلوار جین و لباس رکابی منزل پوشیده بود، با مادرش در فاصلهی یکی دو متری ما قرار گرفت. اغلب ایرانیان با دیدن چنین پوششی تنها ظنی که نمیبرند، دینداری فرد است. این خانم، زانو زد و دقایق زیادی را در همان حال، به محراب کلیسا خیره شده بود و نیایش میکرد.
محوطهی کلیسا را ترک کردیم. جنب کلیسا، خیابانی است که مرکز اطلاعات و راهنمایی توریستی، و خانهی فرهنگ شهر در آن قرار گرفته است. طبقهی بالای خانهی فرهنگ بزرگترین کتابخانهی استعماری واقع شده است. کتابخانه در سال 1664 توسط اسپانیاییها بنا شده و معماری زیبایی دارد و گنجینهی کتب قدیمی است. در ایامی که ما در پوبلا هستیم، به دلایلی کتابخانه بسته است. سردر معماری باروکی آن جالب بود ولی نتوانستیم درون آنرا ببینیم. در سالنهای اطراف کتابخانه، چندین نقاشی نصب شده بود که موضوع همهی آنها گاوبازی بود، ورزش خشن اسپانیایی که ارنست همینگوی عاشق آن بود، اما حامیان حیوانات و البته من از آن متنفرم. گمان نمیکنم گاوبازی در مکزیک جایگاهی داشته باشد و تصاویر بیشتر هویت تاریخی استعماری آنرا نشان میدادند.
در طبقهی پایین، موسیقی زنده اجرا میشود. در حیات خانهی فرهنگ، گروهی نزدیک به 100 تا 200 نفر نشسته بودند. عمدهی این افراد از گروه سنی بالای 40 سال بودند. این برنامه بخشی از برنامهی هفتگی و ماهیانهی مرکز فرهنگی بود. موسیقی سنتی مکزیک را مینواختند و بزرگسالان نشسته بودند و لذت میبردند. سلیمان با بررسی ترکیب سنی تماشاچیان معتقد بود این مرکز فرهنگی گویی دارد فرهنگ را برای گروههای بزرگسال جامعه نیز تجربهکردنی میسازد. نسلی که شاید موسیقی پاپ، رپ و جاز برایش جذابیتی ندارد ولی با این گونه مراسم فرهنگی امکان تجربهی مصرف فرهنگی برایش فراهم میشود. به هر حال، نوع موسیقی، هویت تاریخی و تعامل آن با بزرگسالان جامعه جالب توجه بود. قریب 15 دقیقه موسیقی تماشا کردیم و راهی دیدن جاهای دیگر شدیم.
وارد فرودگاه شدیم. مقصد اول فرانکفورت در آلمان بود. برادری دارم که علاوه بر همهی خوبیهایش، سخت حاضرجواب، بذلهگو و خوشصحبت است. وقتی مادرم داشت طبق رسم معمول مرا از زیر قرآن رد میکرد، برادرم پرسید: گفتی کجا میروی؟ و بعد با لحن خاصی گفت: فنکرفورت؟
بازی کلامی جالبی بود. به مدد سالها بحث و گفتوگو با صفا میدانستم که منظورش چیست. فنکرفورت برای او اشارهای بود به ناشناختگی دنیای بیرون و آرزوهای نسلی که دوست دارد بداند بیرون از ایران چه خبر است. همهی این سالها تمایل به شناخت بیرون را در واژهی فنکرفورت، ناخودآگاه خلاصه کرد. فنکرفورت بیانی از تمایل کثیری از ایرانیان برای شناخت دنیای بیرون است. دنیایی که نمیدانند ماهیت واقعی و متافیزیکیاش چیست.
فرودگاه امام به واقع در اندازهی نام ایرانی که ما دوست داریم نیست. من فکر میکنم فرودگاهها آیینهی تمامنمایی از سطح توسعه، آرزوها، سطح روابط و جایگاه کشورها در جهان هستند. با یک نگاه به تعداد پروازهای ورودی و خروجی فرودگاههای مهم یک کشور به آسانی میتوان فهمید جایگاه آن کشور در جهان چگونه است. وقتی وارد فرودگاه شدیم، روی تابلویی که پروازهای ورودی را نشان میداد، قریب ده پرواز ثبت شده بود که از ساعت 24 جمعه تا قریب ظهر شنبه در فرودگاه به زمین مینشستند و تقریبا همین تعداد نیز از فرودگاه پرواز میکردند.
فرودگاه به یک معنا ساکت و آرام بود، جنب و جوش خاصی هم به چشم نمیخورد. نیم ساعتی نشستیم تا بخش پذیرش مسافران هواپیمایی لوفتانزا آغاز به کار کرد. بار را که شامل یک ساک متوسط بود تحویل دادم. یک کیف حاوی لپتاپ، یک دست کتوشلوار و دوربین را به بار تحویل ندادم.
پاسپورتها را بازبینی کردند و راهی سالن ترانزیت شدیم. تازه ساعت 1 بامداد بود و تا زمان پرواز دو ساعت و بیست دقیقه باقی مانده بود. دوستی به همراه داشتیم که بیشتر از ما سفر کرده است. از تجربههایش میگفت و البته شوخیهایی که در این گونه مواقع برای گذراندن زمان ضروری است. عمدهی مسافران هواپیما ایرانیانی بودند یا ساکن آلمان یا ساکن آمریکای شمالی که برای گذر از فرانکفورت به سمت ایالات متحده یا کانادا با ما همسفر بودند. از نزدیک به 450 مسافر هواپیما میشد قریب 400 نفر را ایرانیانی با این وضعیت دانست. هر کدام قریب 1500 تا 2200 دلار به اقتصاد آلمان کمک کرده بودیم. چه میشد مملکت ما هم یک شرکت هواپیمایی مثل لوفتانزا داشت؟ میشد این پولها را به همنژادهای آلمانی ندهیم.
هواپیمای بوئینگ 400-747 آمریکایی در دنیای هوانوردی غولی است. وارد هواپیما که شدم خیلی خوشحال بودم که صندلیهای بزرگ و جادار و راحتاش را میدیدم. تصور میکردم بخش درجهی یک یا همان فرست کلس در طبقهی بالای هواپیماست و پایین کلاً مال مسافران عادی است. این خوشخیالی دیری نپایید. از قسمت تجاری وارد شده بودیم و در سالن بعدی صندلیهای عادی آغاز شد، تنگ و چسبیده به هم. برای آن صندلیهای آبی رنگ جادار پول بیشتری پرداخته بودند. مارکس دست از سر ما بر نمیدارد.
جای من و سلیمان دیدنی بود. از بین قریب پانصد صندلی هواپیما، آژانس هواپیمایی جای ما را در آخرین ردیف قرار داده بود. پشت صندلیهای ما دستشوییها قرار داشت و به دلیل آنکه پشتی صندلی به دیوار دستشویی تکیه داشت، حرکت نمیکرد. صدای دستشویی، حرکت نکردن پشتی، و تکانهای قسمت دم هواپیما که بیش از بقیهی بخشهای آن مشهود است، ادامهی همان جابهجایی عکسهای پاسپورت بود.
من کلاً از پرواز میترسم. یعنی از ارتفاع میترسم. برج میلاد تهران هم که رفته بودم، همین احساس را داشتم، ربطی به پرواز ندارد. ولی مهماندارها بسیار خوشبرخورد بودند و یک بار برایم توضیح داد که تکانهایی که احساس میکنید نتیجهی قرار داشتن در بخش انتهایی این هواپیماست و جای نگرانی نیست.
اصلاً خوابم نبرد، فیلمی هم که پخش میکرد به کار من نمیآمد. اخیراً فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدهام و هنوز در حال و هوای آن قرار داشتم. نمیشد با فیلم هالیوودی مناسب سلیقهی عمومی هواپیما مأنوس شد. برای اولین بار در عمرم کتاب با خود همراه نیاورده بودم تا از سفر آنچنان که هست استفاده کنم، ولی پشیمان شدم. زجر فراوان کشیدم. سلیمان هم خواب و بیدار بود، نای حرف زدن نداشت، موضوعات قابل بحث را هم قبلاً واکاوی کرده بودیم.
عذا آوردند، کیفیتاش خوب بود. از وقتی هوا روشن شد که میشد بیرون را دید، تا وقتی فرود آمدیم، دو ساعتی طول کشید. تمام دو ساعت بر بالای اروپا ابرها دیده میشدند. سلیمان چند بار ابرها را دید و تئوری تأثیر باران بر جغرافیا و بعد توسعه را یادآور شد و من هم پی بحث را گرفتم و سر از نظریهی چارلز تیلی و نقش جنگ دائمی در اروپا در قرون وسطی و رابطهی باران و جغرافیا با آن درآوردم. صبحگاه بعد از یک روز پراسترس و خستگی، با بیخوابی پرواز، نباید محصولی بیش از آن میداشت.
در فرودگاه فرانکفورت پیاده شدیم. آنها که مقصد اصلیشان این شهر بود از فرودگاه خارج میشدند و آنها که مقصدشان مکزیک یا جایی دیگر در آمریکای شمالی بود، باید تا زمان فرارسیدن پروازشان منتظر میماندند. ساعت 6 به وقت فرانکفورت بود و تا ساعت چهارده و بیست دقیقه قریب هشت ساعت باید در این فرودگاه سر میکردیم. اول چند صندلی راحت پیدا کردیم و نشستیم – البته به دلیل فرم صندلیها به خوابیدن بیشتر شباهت داشت. بعد در همان حال نوشتن اولین قسمت سفرنامه را آغاز کردم.

اما هشت ساعت را به این راحتی نمیشد سر کرد. باید از وضعیت فرودگاه هم سر در میآوردیم. بار و بنه را نوبتی به یکدیگر سپردیم و راهی فرودگاهگردی شدیم. بزرگی فرودگاه، تعداد پروازهایی که وارد و خارج میشدند، چندملیتی بودن فرودگاه، و چند چیز دیگر جالب بودند. همه را مینویسم.

در فرودگاه محلی تعبیه کرده بودند به نام smoking zone که خودتان میدانید یعنی مکانی محصور برای سیگار کشیدن. سیگار کشیدن در درون فرودگاه ممنوع بود و فقط سیگاریها میتوانستند در چنین مکانهایی که شیشهای بود و از بیرون میشد درون آنرا دید سیگار بکشند. سلیمان که از آنها عکس گرفت میگفت داخل آن هم نوشته بود سیگار کشیدن کشنده است. به گمانم یکی از مهمترین کارکردهای این مکانها آن بود که سیگار کشیدن را از وضعیت امری عادی و طبیعی به چیزی غیرعادی که باید به دور از دیگران، در اتاقهایی شیشهای و زیر فشار نافذ صدها شاهد انجام داد تبدیل میکرد. به هر حال ایدهی خوبی است.
دستگاهی در جایجای فرودگاه قرار داشت که اطلاعات ریز و درشت فرودگاه – تقریباً هر آنچه تصور کنید – را در اختیار مراجعه کنندگان قرار میداد و به واقع نیاز به پرسیدن سؤال از این و آن را منتفی میکرد. با سلیمان قریب یک ربع ساعت با این دستگاه مشغول بودیم تا از تمام زیر و بمش سر در بیاوریم. جالبترین چیزی که از روی آن متوجه شدیم، تعداد پروازهای فرودگاه فرانکفورت بود. نمیدانم ناشی از تصادف بود یا واقعیتی همیشگی، ولی شمارش تعداد پروازهای برخاسته از فرودگاه در فاصلهی ساعت 9 تا 10 صبح، عدد 178 را نشان میداد. موقع بازگشت به فرودگاه فرانکفورت ته و توی این قضیه را به دقت در خواهم آورد. تعداد پروازها به حدی بود که در نقطهای از فرودگاه نوشته شده بود پروازهای خروجی اعلام نخواهد شد و بلندگوی فرودگاه نیز چنین کاری نمیکرد.


فرودگاه به واقع چندملیتی بود. اگر حال و حوصله میداشتید میتوانستید با آدمهایی از ملیتهای مختلف مصاحبه کنید و وقت بگذرانید. در این میان یک نفر از طرف هواپیمایی لوفتانزا با دستگاه کوچک به اندازهی یک گوشی موبایل ایستاده بود و از مسافران دربارهی سفرشان و چیزهای دیگر مربوط به پرواز اطلاعاتی دریافت میکرد. پرسشگری میکرد اما به سبک جهان اول. سؤالات به ترتیب روی این دستگاه ظاهر میشدند و وی پاسخهای فرد را روی صفحهی لمسی آن تیک میزد. به این ترتیب عملیات پرسشگری و ورود دادهها همزمان انجام میشد. این دستگاه عملیات پرسشگری را خصوصاً برای مؤسساتی که به صورت تخصصی نظرسنجی انجام میدهند ساده میکند.
نزدیکهای ظهر راهی یافتن غذا شدیم. محدودیتهای ما زیاد بود. غذاهای ملل دیگر اغلب به ما نمیسازد. گوشت خوک نمیخوریم و ... . لذا یافتن غذای مناسب کار سادهای نیست مگر آنکه بیخیال محدودیتها شوید. بالاخره تصمیم گرفتیم از مکدونالد خرید کنیم. منوی غذاهای مکدونالد آلمانی نوشته شده بود. چهار نفری سر صف داشتیم بحث میکردیم و علم نشانهشناسی را بهکار گرفته بودیم که بالاخره از ترکیب شکل و مشابهسازیهای میان زبان آلمانی و انگلیسی، سفارشی قابل خوردن ارائه کنیم. بحثمان داغ شده بود داشتیم تمرین میکردیم که به فروشندهی بگوییم چه بیاورد که یک دفعه فروشنده به زبان فارسی گفت تازه از ایران آمدهاید؟ زندگی شیرین شد. قیافهاش به ایرانی نمیخورد اما واقعاً فرشتهی نجات بود. فقط یک غذا بدون گوشت خوک بود، و گزینهای نداشتیم. از آب و هوای ایران پرسید و بیشتر از این وقتی نداشت تا سخن بگوید. در دنیای مکدونالدیزه شده – به قول جورج ریتز - همملیتی بودن هم بهانهای برای وقت تلف کردن در زمان کار نمیشود.
ضروری بود با اینترنت برای خانواده بنویسم که سالم به فرودگاه رسیدهایم. البته خودشان میدانستند – از طریق سایت لوفتانزا میتوانید لحظه لحظه مسیر و وضعیت پرواز را چک کنید – ولی اینکه خودم بنویسم به فرودگاه رسیدهام برایشان اهمیت روانی داشت و تازه نمیدانستم وضعیت اینترنت دایالآپی که به آن دسترسی داشتند اجازه میداد از سایت لوفتانزا استفاده کنند یا نه. برای استفاده از اینترنت باید از دستگاههایی که در گوشه و کنار فرودگاه قرار داشت استفاده میکردیم. با ریختن سکه به درون صندوق دستگاه یا خرید اعتبار به کمک کارتهای اعتباری میشد استفاده کرد. البته واقعاً هزینهی زیادی داشت. برای حدود 12 دقیقه استفاده از اینترنت 6 یورو پرداختم. تصور میکنم بیش از درآمدزایی به کم کردن زمان استفادهی کاربران نظر داشتهاند. گران بودن سبب میشد افراد در زمانهای کوتاه از دستگاهها استفاده کنند و دیگران نیز فرصت استفاده بیابند. اگر ارزان بود، مسافران پروازهای ترانزیتی نظیر ما، همهی وقتشان را با اینترنت سپری میکردند و صدها دستگاه لازم بود تا جوابگوی نیاز همگان به اینترنت باشد.
فروشگاههای فرودگاه فرانکفورت نیز جالب توجهاند. بالاخره یک جایی را در این چندسالهی اخیر دیدم که کالاهای چینی در آن غلبه نداشتند. یعنی اصلاً نبودند. کالاها گران بود و اصلاً جای خوبی برای سوغاتی خریدن به حساب نمیآمد مگر برای بعضیها که خیلی دوستشان میدارید.
یواش یواش وقت سوار شدن به هواپیما میرسید. این دفعه صندلیمان داخل بوفه!! نبود. چند ردیف جلوتر بودیم. سلیمان کنار پنجرهی هواپیما نشست، من کنار او و یک آلمانی بسیار ساکت، بداخلاق و فاقد هر گونه تمایلی به یک کلمه سخن گفتن در کنار من. زجری کشیدیم از دست او. هشت ساعت انتظار فرودگاه فرانکفورت به اندازهی کافی خستهکننده بود، اما حالا باید 12 ساعت در پروازی بدون توقف مینشستیم. تمام پرواز در طول روز صورت میگرفت. ساعت چهارده و بیست دقیقه از فرانکفورت برخاستیم و ساعت 19 به وقت مکزیکوسیتی در فرودگاه این شهر فرود آمدیم. جای شما خالی، 12 ساعت در صندلی تنگ هواپیما نشستن، و برای هر بار بلند شدن تحمل کردن اخمهای این همسفر آلمانی، کار دشواری بود.


پیشتر در سایت لوفتانزا دیده بودم که هواپیما از شمال شرقی کانادا وارد خاک آمریکای شمالی میشود و پس از طی کردن عرض کانادا و آمریکا به مکزیک میرود. ولی گویا مسیر تغییر کرده بود. هواپیما بعد از خروج از خاک اروپا، کل مسیر را روی اقیانوس اطلس طی مسیر کرد. هر چه دیدیم آب بود و ابر و آب. یک ساعت اول پرواز البته میشد سرزمین سرسبز اروپا و جنگلهای فراوان را دید ولی دیگر حالمان از صبح بهتر بود و بحث دربارهی نظریهی جغرافیا و توسعه ضرورت نداشت. بعد آب بود تا رسیدیم بر فراز شهر میامی ایالات متحده در شمال خلیج مکزیک و در این میان هشت ساعت زمان گذشته بود که از این مدت فقط یکی دو ساعت را خوابیده بودیم. جغرافیای میامی هم جالب بود، بیشتر آب و دریاچه بود تا خاک و خانه. دوست داشتم حداقل چند ساعتی آن پایین بودم و به گوشهای از این ینگه دنیا سرک میکشیدم.


از میامی تا مکزیکوسیتی دو ساعت پرواز بود. کمی پشت سر همسفر آلمانیمان سخن گفتیم، اوضاع سیاسی را تحلیل کردیم، و زمان گذشت. در کل پرواز پنج فیلم پخش کردند که هیچ کدام را دوست نداشتم. کلی عکس از آسمان و زمین گرفتم که بخشی را مشاهده میکنید.


هواپیما به مکزیکوسیتی رسیده بود. شهری است عظیم که تا چشم کار میکرد خانهها از زمین سر برآورده بودند. یاد کارلوس کاستاندا افتادم و استادش دونخوان و آنچه کاستاندا دربارهی مکزیکوسیتی گفته بود. دوربین را دستم گرفتم و تا هواپیما بنشیند چند عکس گرفتم. هواپیما خیلی خوب نشست و دقایقی بعد باید پیاده میشدیم. رها شدن از دست این همسفر آلمانی شیرینترین تجربهی این لحظات بود.
برای اولین بار است که برای شرکت در کنفرانسی علمی از ایران خارج میشوم. ماجرا از سال 1389 آغاز شد. یک سال میشد که الزاماتی قانونی برای ارزیابی تأثیر اجتماعی اقدامات توسعهای شهرداری تهران ایجاد شده و من به همراه دکتر سلیمان پاکسرشت - که از این به بعد با نام سلیمان از ایشان یاد میکنم - عهدهدار تدریس ارزیابی تأثیر اجتماعی در کارگاههایی بودیم که قرار بود محققان لازم برای ارزیابی تأثیر اجتماعی اقدامات شهرداری در آنها تعلیم ببینند. در این میان شهرداری تهران تصمیم گرفت تا اولین همایش ملی ارزیابی تأثیر اجتماعی سیاستها، برنامهها و طرحها را در مهرماه 1389 برگزار کند. از ما خواسته شد تا چند محقق برجستهی خارجی در این حوزه را برای ارائهی مقاله در این همایش شناسایی و دعوت کنیم. برای افراد بسیاری نامه نوشتم و دست آخر چهار نفر از محققان این حوزه در همایش شرکت کردند. در میان آنها فرانک ونکلی و آنا ماریا استیوز برجسته بودند. فرانک ونکلی محقق مشهور حوزهی ارزیابی تأثیر اجتماعی (اتا) است و همسرش آنا ماریا استیوز رئیس بخش ارزیابی تأثیر اجتماعی در انجمن بینالمللی ارزیابی تأثیر (http://www.iaia.org) است. همایش موفقیتآمیز بود و تأثیر خوبی بر فرانک و خانم استیوز بر جا گذارد. اصلا تصور نمیکردند در ایران چنین همایشی برگزار شود.
هر سال، به روز معلم که نزدیک میشویم، تعدادی از دانشجویان سالهای مختلف، با جملاتی زیبا و از سر لطف نسبت به من اظهار محبت میکنند. بخش عمدهای از این یادداشتها حاوی عباراتی بسیار محبتآمیز است که از آنجا که خود را مستحق آنها نمیدانم، از انتشار آنها معذورم. بیم آن داشتم که عدم انتشار و پاسخگویی، دال بر بیتوجهی تلقی شود. لذا، امسال تصمیم گرفتم یکباره و به این وسیله از همهی ایشان تشکر کنم و لطفشان را پاس بدارم. امیدوارم در راه دانش و تفکر استوار و موفق باشند.
امسال نوروز، در کنار خانواده راهی آذربایجان غربی شدم، کاری که هر سال میکنم. ولی دوست دارم دربارهی سفر امسال بنویسم. بنده خدایی میگفت که من توانایی نوشتههای سریالی ندارم، بنابراین مجبورم همهی نکاتم دربارهی مشاهدات این سفر را در دو بخش تقسیم کنم که سریالی نشود و از توان خودم بیرون نرود. بخش اول، دربارهی برخی ملاحظات توریستی است. بخش دوم، به برخی شواهد و تصاویر دربارهی دریاچهی رو به زوال ارومیه میپردازد.