|
|
|
|
|
دو سه روز پیش فرصتی شد تا به مکانی در لندن بروم که باز هم برایم سؤالاتی مطرح کرد. این بار جدی میگویم و فقط طرح سؤال میکنم. فقط دارم شما را به تأمل دعوت میکنم. حتما خودم وقتی پاسخی برای این سؤال پیدا کردم دربارهاش خواهم نوشت. روز سهشنبه برای بازگرداندن فرزند یکی از دوستان به منزل که برای تمرین ورزش پینگپنگ (تنیس روی میز) به سالن تمرین رفته بود، با ایشان همراه شدم. از قطار که پیاده شدیم پنج دقیقه پیاده رفتیم. هوا تاریک شده بود و متوجه نشدم که وارد چه ساختمانی میشویم. وارد شدیم و چندین نفر در اطراف سه میز پینگپنگ بازی میکردند. میانسالی نزدیک به 50 تا 60 ساله نیز مربی خویشاوند من بود. در اطراف سالن تعداد زیادی صندلی چیده شده بود. دو عدد از این صندلیها را در جای مناسبی گذاشته و نشستیم. اگر خوب دقت کرده بودم باید میفهمیدم که در اطراف یک سالن ورزش نباید این همه صندلی وجود داشته باشد. آن هم برای ورزشی مثل پینگپنگ که توپ کوچکش لابهلای صندلیها گم میشد. در این بین، آشنایم گفت اینجا سالن کلیساست. این صندلیها هم روزهای یکشنبه چیده میشوند تا آقای کشیش به موعظه بپردازند (البته با این دقت نگفت). تعجب کردم. مکان مقدس دینی با یکی از عرفیترین پدیدههای دنیای جدید (ورزش) که در ارتباط با بدن (Body Care) و تفاسیری دنیوی از زندگی قرار دارد در یکجا گرد آمده بودند. برای من که از جایی میآمدم که مسجد قداستی لاهوتی دارد، این رویکرد ناسوتی به کلیسا تعجببرانگیز بود. از همان لحظه با چند سؤال کلنجار رفتهام: 1. آیا اساسا میتوان چنین اقدامی را تجاوز به حریم قدسی دین به حساب آورد؟ 2. آیا این هم بخشی از کارکردگرایی عقل عملگرای غربی است؟ این سؤال زمانی برایم جدیتر شد که دانستم راهاندازی این سالن بخشی از برنامه کمک شرکت لاتاری انگلستان (همان بلیطهای بختآزمایی فیلم صمد خوشبخت میشود پرویز صیاد) به خیریهها برای توسعه ورزش بوده است. در اصل پول اجاره سالن کلیسا و استفاده از آن برای پینگپنگ را شرکت لاتاری پرداخته است. پیوند عجیبی است همکاری کلیسا، لاتاری و ورزش. 3. عقل عملگرا شاید در این تصور باشد که استفاده کارکردی ملموس از محیط کلیسا، وجهه قابل قبولتری به دین میدهد و این همکاری برای نهاد دینی هم سودمند است؟ آیا واقعا اینگونه است؟ آیا اینگونه اقدامات به نفوذ بیشتر دین منجر خواهد شد؟ 4. شاید اگر چند سال اینجا زندگی کرده بودم میتوانستم به این سؤال پاسخ بدهم که یک انگلیسی وقتی در درون کلیسا تنیس روی میز بازی میکند چه احساسی دارد. اما اکنون نمیتوانم چنین کنم. ولی برای این سؤال که اگر یک ایرانی بخواهد در مسجد ورزش کند چه احساسی خواهد داشت نیز پاسخی ندارم. شما چطور؟ 5. و طبق معمول سؤال آخرم با بیماری مقایسهگری آغاز میشود. در خیلی از مساجد ما هم از برگزاری کلاس قرآن گرفته تا انجام مسابقات ورزشی صورت میگیرد. اما در ایران این اقدامات معنایی سیاسی دارند. با این حال در اصل قضیه که نهاد دینی به شکل فعالی در فعالیت اجتماعی وارد شده تغییری ایجاد نمیشود. آیا تعدد اینگونه اقدامات کلیساها در انگلستان نشان نمیدهد که حتی در صورت غیرسیاسی بودن نهاد دینی، باز هم سطح بسیار قابل توجهی از فعالیت نهادی دین در جامعه باقی خواهد ماند؟ خیلی مطمئن نیستم که توانسته باشم سؤالاتم را خوب سازماندهی و بیان کنم. با این حال برای آغاز تفکر کاچیهایی بهتر از هیچی هستند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 23:28 توسط محمد فاضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی وارد شهر لندن میشوید، فضای شهری و ساختمانها به اندازه کافی دیدنی هستند و جلب توجه میکنند. شهری قدیمی که دیدن تابلوهایی که نشان میدهند خانهای که هنوز مسکونی است در سالهای نیمه اول قرن نوزدهم ساخته شده، عجیب نیست. شهری که هنوز برای بازسازی کردن بناهای آن سعی میشود همان معماری قدیمی رعایت شود و دقیقا بنا را با همان ساختار قدیمیاش میسازند (البته نمای بیرونی ساختمان را). اما از این نمای بیرونی که بگذرید، مکررا دیدن یک تابلوی سبز رنگ برای ما ایرانیها جالب توجه است. Fire Exit من اصلا آماری در دست ندارم که نشان دهد ملک ملکه الیزابت سالی چند بار شاهد آتشسوزی است اما در هر ساختمان که وارد شوید از دیدن دهها تابلو که دستورات مقابله با آتشسوزی دادهاند و دهها تابلو دیگر که سر هر پله و راهرویی به شما نشان میدهد که راه خروج از ساختمان به هنگام آتشسوزی کجاست، تعجب میکنید. از ابتدا تا انتهای هر راهرو 50 متری دانشگاه لندن 3 بار تابلوی فوق نصب شده است. کنار دکمه آسانسورها و در اتاقها نیز دستورات مقابله با آتشسوزی نصب شده است. اینقدر این تابلو را میبینید که احساس میکنید دائما در حال آمادهباش هستید. از اینها گذشته در ساختمانی که زندگی میکنم همه منازل به دستگاه حسگر دود مجهز هستند و هر پنجشنبه، یک بار آژیر آتشسوزی به صدا در میآید تا مدیریت ساختمان از سالم بودن دستگاه اطمینان حاصل کند. راستی چرا اینگونه است؟ حال بیایید و این شرایط را با مدرنترین ساختمانهای مملکت خودمان مقایسه کنید. از آتشسوزی مسجد بازار که دهها نمازگزار را به کام مرگ کشید و آتشسوزی کتابخانه دانشگاه تهران و ... بگذریم. حتما ساختمانشان قدیمی بوده و هزار علت دیگر داشته است. چند وقت پیش که طبق معمول پسر کوچولوی من هوس کرده بود از خانه بیرون بزند راهی سرزمین عجایب شدیم. حتما میدانید که کجا را میگویم. میانه راه اتوبان اشرفی اصفهانی از صادقیه به سمت میدان پونک. روزهای تعطیل جماعتی کثیر در این مکان جمع میشوند. مرکز خرید است و سالن تفریح دارد و به قول مرحوم جلال آل احمد: «و از این قرتیبازیها». سالن تفریحات سالم – ولی غربزده – در طبقه آخر عمارت جا دارد. یکی دو طبقه را باید از پله برقی بالا بروید تا به محل تفریحات برسید. چنان شلوغ است که نیم ساعت اول را باید صرف یافتن پارکینگ و نیم ساعت دوم را برای بالا رفتن از این پلهها صرف کنید. کوچکترین اتفاقی در این ساختمان که سبب شود ترس و وحشت حاضرین را به جنب و جوش وادارد، باعث له شدن دهها نفر زیر دست و پا خواهد شد. در هیچ کجای این عمارت چند میلیاردی تابلو دستورات ایمنی مشاهده نکردم (شاید واقعا باشد ولی من ندیدم). در هیچ کجا نیز تابلویی برای خروج اضطراری نصب نشده است. آدمها بیخبر از حادثهها خوش میگذرانند. حتما اگر روزی اتفاقی افتاد آتشنشانی اعلام میکند ما به آنها گفته بودیم ولی گوش ندادند. این حکایتی است که در همه جای مملکت ما دیده میشود. در اینگونه موارد یاد حرفی از جورج زیمل میافتم که: «شهر موجودیتی فیزیکی (فضایی) نیست که پیآمدهای جامعهشناختی داشته باشد. بلکه موجودیتی جامعهشناختی است که تجسم فضایی پیدا کرده است.» شاید این عقلانیت و اومانیسم غربی است که در قالب تابلوهای هشدار آتشسوزی و خروج اضطراری، تجسم یافتهاند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1385ساعت 9:23 توسط محمد فاضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از چند مطلب که در آنها از جوانب مختلف جامعه انگلیس مثبت نوشته بودم، میخواهیم به جمع جامعهشناسان انتقادی بپیوندم و درباره سرمایهداری و عدالت چیز بنویسم. باز هم فقط طرح سؤال میکنم. بهانهای است برای فکر کردن. دور شدن از ایران این حسن یا بدی را داشته است که مطلقا اخبار ورزشی نمیبینم. ایران که بودم گاهی اوقات در سه نوبت از شبکه سه و شبکه خبر به اخبار جهان ورزش گوش میدادم. علیالخصوص شنبهها و یکشنبهها که مسابقات فوتبال در اروپا برگزارمیشد. اما اینجا تلویزیون بیبیسی خیلی کم اخبار ورزشی میگوید. دو سه دقیقه در روز اخبار ورزشی دارد که آن هم فقط مختص اخبار مختصری درباره وقایع مهم ورزشی در بریتانیاست. هنوز نشنیدهام یا ندیدهام تلویزیون اخبار فوتبال لیگهای اروپایی، مسابقات تنیس و خصوصا کشتی!! را پخش کند. این امر هم احتیاج به تحلیل دارد ولی بماند تا موقعی دیگر که بیشتر از رسانهها سر در آوردم. با این همه فقدان اخبار ورزشی، خبر انتقال دیوید بکام به باشگاه آمریکایی لسانجلس گالاکسی، یک هفتهای است که در همه اخبار و بالاخص روزنامهها داغ داغ است. آقای بکام با مبلغ 128 میلیون دلار و با حقوق هفتهای 500 هزار پوند به این باشگاه منتقل شده و در تابستان آینده به آمریکا خواهد رفت. شاید هم زودتر این کار را انجام دهد. حقوق ماهیانه یک شهروند انگلیسی – بنا بر دانستههای من تا به اینجای اقامت در لندن – بین 1500 تا 3000 پوند است. در این صورت، آقای بکام در یک هفته به اندازه 15 سال کار یک شهروند انگلیسی درآمد خواهد داشت. با این اوصاف، خانم آقای بکام در سفر خود به لسآنجلس چند تا ملک دیدهاند تا در صورت اقامت در آمریکا یکی از آنها را برای اقامت خانم و آقای بکام و سه فرزندشان انتخاب کنند. یکی از روزنامههای انگلیسی مشخصات سه دستگاه از این آپارتمانهای نقلی را نوشته است و با تیتر To Buy or Not To Buy میزان تردید این خانم برای تهیه مسکن آیندهاش را نشان داده است. شماره 1: ویلایی به سبک اسپانیایی، 570 متر زیربنا، دارای پنج اتاق بزرگ، با دیوارهای شیشهای بزرگ، شش حمام، و اتاق سرگرمی. دارای استخر، و ... چشم انداز مناسب به سمت اقیانوس. به قیمت 7.5 میلیون دلار. همسایه این عمارت: جورج کلونی. بچه محل ما بوده ولی الان به خاطر نمیآورم که آخرین بار چه زمانی دیدمش. شماره 2. ویلایی اسپانیایی با 11 اناق، 930 متر مساحت بنا، دارای استخر و هزار جور امکانات دیگر. سالن مهمانها هم جداست. همساه عمارت نیز نیکلاس کیج است. حتما معرف حضور هستند. هر روز شبکه 1 از ایشان فیلم پخش میکند. آخرین بار فیلمی دیدم از مارتین اسکورسیزی که این آقا آکتور نقش اول بود. قیمت عمارت نیز 11 میلیون دلار است. شماره 3. مجموعهای 45 هکتاری در تپههای سانتا مونیکا، دارای 7 ساختمان مجزا و 70 اتاق. مجهز به زمین تنیس، استخر شنا، و ... . قیمت: 30 میلیون دلار. همسایههای عمارت نیز عبارتند از: آرنولد شوایتزنگر، استیون اسپیلبرگ و جیم کری. این آخری فکر کنم همان مهران مدیری آمریکاییهاست. مشاهده میکنید که خانم بکام خیلی کار سختی در پیش دارند. یک زن و شوهر جوان و سه تا بچه تو این خانهها جا نمیشوند. خیلی مشکلات دیگر هم هست که حتما ما خبر نداریم. این صورت مسأله بود که تا اینجا گفتم. تصور میکنید کجای مسأله میلنگد که یک مدیر مدرسه که خیلی در اینجا شغل مهمی است، نزدیک به 100 هزار پوند سالیانه حقوق میگیرد و آقای بکام هفتهای 500 هزار پوند. آیا این وضعیت با عدالت سازگار است؟ من اصلا در قد و قوارهای نیستم که به این سؤال پاسخ دهم. اما میتوانم به مغزم فشار بیاورم و بیشتر در این باره فکر کنم. به گمان من این عین نابرابری و فقدان عدالت است. اما اولا، سرمایهداری همانگونه که همه چیز را راحت کرده است، توجیه این وضعیت را هم آسان نموده است. تأمین زندگی برای غالب مردم و قرار دادن ایشان در سطحی که محتاج اولیهترین نیازمندیها نباشند، هزینه وجود این نابرابریها را نیز کاسته است. ثانیا، جامعه – با هر توجیه و دلیلتراشیای – به مردم نشان داده است که وجود اینگونه افراد ضروریاند. در حالی که این دموکراسی لعنتی سبب شده است وزیر آموزش و پرورش را به خاطر بردن فرزند بیمارش به مدرسهای خصوصی شماتت کنند، اما این دموکراسی نقد دستمزد آقای بکام را در دستور کار خود ندارد. جالب اینکه رسانهها نیز با آب و تاب دادن به این قرارداد و بقیه ماجراها، اسطورهای را بازتولید میکنند که آرزوی رسیدن به چنین درجهای از ثروت را دامن میزند و از این طریق پذیرش این وضعیت را آسان میسازد. دنیای سرمایهداری برای تداوم یافتن به این اسطورهها نیاز دارد. اما معنی این حرف اصلا و ابدا این نیست که آنچه ما در جامعهمان تجربه میکنیم بهتر از این چیزی است که اینجا هست. اگر در اینجا فوتبالیستها از راه آب ریختن به آسیاب سرمایهداری تولیدی به ثروت و شهرت میرسند، فوتبالیستهای وطنی که پول شرکتها و سازمانهای دولتی را به جیب میزنند. یادمان نرود که 95 درصد هزینه فوتبال کشور را دولت میپردازد و در بین 16 تیم لیگ برتری 15 تیم دولتیاند. تازه اینجا سرمایهداری مولد هست و آنجا سرمایهداری تجاری وابسته که ... بیخیال. اما غرضم چیست؟ نمیخواستم خیلی وارد بحثهای خسته کننده بشوم. اما چارهای نیست از اینکه درباره نقش ساخت اجتماعی نیازمند به فوتبال برای تولید اسطورهها و ایدئولوژی توجیه کننده حضور اسطورهای اسطورههای فوتبال تأمل کنیم. سادهتر بگویم: سرمایهداری با داشتن صدها دیوید بکام، کالاها، سیاست لذت و روزمره کردن زندگی، رؤیایی کردن آدمها، تصویر بهشت زمینی و ... را میفروشد. اما جامعه ایران با اسطورهای کردن ورزش چه چیز میفروشد یا میخرد؟ به سبک سهراب سپهری میتوان گفت: یادمان نرود، در همین نزدیکی وسط شهر سیاست، که قطارش خالی است، دو نفر کشتیگیر و یکی مرد بلندی که بپراند، لگد سر میز تصمیم، در عجب از غلیان تقدیر به جای من و تو، فکر کنند، حرف زنند، نقشه بریزند، و شما هیچ ندانی که تو را عاقبت این جمع کجا خواهند برد. بیخیال، غرضم این بود که هر دو گروه کارکرد ایدئولوژیک دارند. چه اسطورههای ورزش اینجا در کشور ملکه، یا در مملکت خودمان. هر دو ایدئولوژی میفروشند. یکی برای سیاست پنهان معطوف به دنیا، دیگری برای سیاست آشکار معطوف به آخرت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 23:20 توسط محمد فاضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها زیاد از خانه بیرون نمیروم. راستش از دولت ایران پول گرفتهام که در اینجا به پایاننامه دکتریام سر و سامان بدهم و زود برگردم. به علاوه وقتی کتابخانه مدرسه مطالعات شرق و آفریقا را دیدم، تازه فهمیدم چقدر کتابهای اصلی درباره پایاننامهام باقی مانده که نخواندهام. به همین دلیل خیلی سعی میکنم بیرون نروم و با همان کتابهایی که از کتابخانه میگیرم سرگرم هستم. به این ترتیب موضوعات زیادی به چنگم نمیافتند که درباره آنها بنویسم. با اینحال موضوع زیر را جالب توجه و قابل تأمل میدانم. توجه به مطلب زیر سؤالاتی پیش روی جامعه اسلامی ایران قرار میدهد. پنج روز از ورودم به لندن گذشته بود که برای اولین بار با دوستان به خرید رفتم. سه تا فروشگاه را و یک کتابخانه عمومی دیدم. قبلا درباره فروشگاهها و تأثیر آن بر روابط خانوادگی نوشتم. اما نکته قابل تأملی هم در آنها وجود دارد. البته برای ما ایرانیها جالب است. در اینجا داخل هر فروشگاه لباس، لباسهای زیر خانمها را نیز مثل بقیه محصولات در معرض دید قرار دادهاند. همانگونه که پیراهنها و شلوارها در معرض دید قرار دارند، لباس زیر خانمها نیز جلوی چشم همگان هستند. همه خیلی عادی – اعم از مرد و زن – همان شکلی که پیراهن میخرند، این لباسها را هم میخرند. دیدن زن و شوهرهایی که با مشورت یکدیگر درباره خرید این لباسها تصمیم میگیرند نیز نادر نیست. موقع حراج کالاها، خیلی از اینها روی زمین میافتند و کسی به آنها توجه نمیکند. در ضمن وقتی لباس زیر میخرند برای نشان دادن به مسئول صندوق و پرداخت پول آن، مشکلی وجود ندارد. اینجا اصلا پلاستیک سیاه برای پنهان کردن این متاع وجود ندارد. این وضعیت را در برابر جامعه ایران قرار دهید که: 1- مغازههایی که لباس زیر میفروشند غالبا ویترین ندارند. در بهترین حالت ویترین این مغازهها چند لباس خواب به نمایش گذاشته تا معلوم شود در اینجا از اون چیزهای خوب خوب!! هم فروخته میشود. 2- در همه این مغازهها نوشته شده ورود آقایان ممنوع. 3- خدایش نکناد که لباس زیر کهنه و پارهای روی زمین افتاده باشد. جماعتی طوافش کنند و برخی در رؤیای خویش تاریخنویسیها و حدس و گمانپردازیها کنند که این متاع بر تن کدامین سیمینبری بوده است و به خاک چه ذلیل افتاده است. حتما هستند گروهی که در همین معرکه استحمام بر خود واجب کنند. در نگاه اول شاید مسأله مهمی نباشد، ولی واقعیت این است که آدمهای بسیاری از این خصایص زندگی ایرانی در عذاب هستند. این همه حساسیت راه رفتن در شهر را بسیاری از زنان و مردان دشوار کرده است. مسأله فراتر از حساسیت به لباس زیر است. در ایران، آدمها بیش از آنکه افراد در حال تردد در خیابان باشند، سوژههای جنسیاند. این مسأله درخصوص زنان شدت بیشتری دارد. من روانکاوی، روانشناسی یا بقیه علوم انسانی مرتبط با این مسأله را نمیدانم. اما تفاوت حساسیت به جنسیت در ایران و انگلیس بسیار قابل تأمل است. چرا؟ احتمالا پاسخ بسیاری از افراد این است که در انگلستان برخورد با مسائل جنسی آزادانه بوده و فقدان تابوها، حریص بودن نسبت به این غریزه را از میان برده است. اما گمان میکنم باید به دنبال تبیینهای دیگری بود. اما هر چه هست، جامعه ایران باید خود را در برابر این سؤال قرار دهد که چرا تا به این حد به مسائل سادهای که ربط اندکی نیز با مسائل جنسی دارند حساس است. برای جامعهای مدعی اخلاق – به تابلوهای «تهران شهر اخلاق» که حتما توجه کردهاید – تبدیل شده همه به سوژههای جنسی و بسط یافتن اتاق خواب به همه روابط و مکانها و زمانها میتواند پدیده سؤال برانگیزی باشد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 23 دی1385ساعت 8:21 توسط محمد فاضلی
|
|
||
|
|
|
|