| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
کلیسا و میز پینگپنگ
دو سه روز پیش فرصتی شد تا به مکانی در لندن بروم که باز هم برایم سؤالاتی مطرح کرد. این بار جدی میگویم و فقط طرح سؤال میکنم. فقط دارم شما را به تأمل دعوت میکنم. حتما خودم وقتی پاسخی برای این سؤال پیدا کردم دربارهاش خواهم نوشت. روز سهشنبه برای بازگرداندن فرزند یکی از دوستان به منزل که برای تمرین ورزش پینگپنگ (تنیس روی میز) به سالن تمرین رفته بود، با ایشان همراه شدم. از قطار که پیاده شدیم پنج دقیقه پیاده رفتیم. هوا تاریک شده بود و متوجه نشدم که وارد چه ساختمانی میشویم. وارد شدیم و چندین نفر در اطراف سه میز پینگپنگ بازی میکردند. میانسالی نزدیک به 50 تا 60 ساله نیز مربی خویشاوند من بود. در اطراف سالن تعداد زیادی صندلی چیده شده بود. دو عدد از این صندلیها را در جای مناسبی گذاشته و نشستیم. اگر خوب دقت کرده بودم باید میفهمیدم که در اطراف یک سالن ورزش نباید این همه صندلی وجود داشته باشد. آن هم برای ورزشی مثل پینگپنگ که توپ کوچکش لابهلای صندلیها گم میشد. در این بین، آشنایم گفت اینجا سالن کلیساست. این صندلیها هم روزهای یکشنبه چیده میشوند تا آقای کشیش به موعظه بپردازند (البته با این دقت نگفت). تعجب کردم. مکان مقدس دینی با یکی از عرفیترین پدیدههای دنیای جدید (ورزش) که در ارتباط با بدن (Body Care) و تفاسیری دنیوی از زندگی قرار دارد در یکجا گرد آمده بودند. برای من که از جایی میآمدم که مسجد قداستی لاهوتی دارد، این رویکرد ناسوتی به کلیسا تعجببرانگیز بود. از همان لحظه با چند سؤال کلنجار رفتهام: 1. آیا اساسا میتوان چنین اقدامی را تجاوز به حریم قدسی دین به حساب آورد؟ 2. آیا این هم بخشی از کارکردگرایی عقل عملگرای غربی است؟ این سؤال زمانی برایم جدیتر شد که دانستم راهاندازی این سالن بخشی از برنامه کمک شرکت لاتاری انگلستان (همان بلیطهای بختآزمایی فیلم صمد خوشبخت میشود پرویز صیاد) به خیریهها برای توسعه ورزش بوده است. در اصل پول اجاره سالن کلیسا و استفاده از آن برای پینگپنگ را شرکت لاتاری پرداخته است. پیوند عجیبی است همکاری کلیسا، لاتاری و ورزش. 3. عقل عملگرا شاید در این تصور باشد که استفاده کارکردی ملموس از محیط کلیسا، وجهه قابل قبولتری به دین میدهد و این همکاری برای نهاد دینی هم سودمند است؟ آیا واقعا اینگونه است؟ آیا اینگونه اقدامات به نفوذ بیشتر دین منجر خواهد شد؟ 4. شاید اگر چند سال اینجا زندگی کرده بودم میتوانستم به این سؤال پاسخ بدهم که یک انگلیسی وقتی در درون کلیسا تنیس روی میز بازی میکند چه احساسی دارد. اما اکنون نمیتوانم چنین کنم. ولی برای این سؤال که اگر یک ایرانی بخواهد در مسجد ورزش کند چه احساسی خواهد داشت نیز پاسخی ندارم. شما چطور؟ 5. و طبق معمول سؤال آخرم با بیماری مقایسهگری آغاز میشود. در خیلی از مساجد ما هم از برگزاری کلاس قرآن گرفته تا انجام مسابقات ورزشی صورت میگیرد. اما در ایران این اقدامات معنایی سیاسی دارند. با این حال در اصل قضیه که نهاد دینی به شکل فعالی در فعالیت اجتماعی وارد شده تغییری ایجاد نمیشود. آیا تعدد اینگونه اقدامات کلیساها در انگلستان نشان نمیدهد که حتی در صورت غیرسیاسی بودن نهاد دینی، باز هم سطح بسیار قابل توجهی از فعالیت نهادی دین در جامعه باقی خواهد ماند؟ خیلی مطمئن نیستم که توانسته باشم سؤالاتم را خوب سازماندهی و بیان کنم. با این حال برای آغاز تفکر کاچیهایی بهتر از هیچی هستند. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 27 دی1385 و ساعت 23:28 |
جورج زیمل و تابلوهای هشدار آتش
وقتی وارد شهر لندن میشوید، فضای شهری و ساختمانها به اندازه کافی دیدنی هستند و جلب توجه میکنند. شهری قدیمی که دیدن تابلوهایی که نشان میدهند خانهای که هنوز مسکونی است در سالهای نیمه اول قرن نوزدهم ساخته شده، عجیب نیست. شهری که هنوز برای بازسازی کردن بناهای آن سعی میشود همان معماری قدیمی رعایت شود و دقیقا بنا را با همان ساختار قدیمیاش میسازند (البته نمای بیرونی ساختمان را). اما از این نمای بیرونی که بگذرید، مکررا دیدن یک تابلوی سبز رنگ برای ما ایرانیها جالب توجه است. Fire Exit من اصلا آماری در دست ندارم که نشان دهد ملک ملکه الیزابت سالی چند بار شاهد آتشسوزی است اما در هر ساختمان که وارد شوید از دیدن دهها تابلو که دستورات مقابله با آتشسوزی دادهاند و دهها تابلو دیگر که سر هر پله و راهرویی به شما نشان میدهد که راه خروج از ساختمان به هنگام آتشسوزی کجاست، تعجب میکنید. از ابتدا تا انتهای هر راهرو 50 متری دانشگاه لندن 3 بار تابلوی فوق نصب شده است. کنار دکمه آسانسورها و در اتاقها نیز دستورات مقابله با آتشسوزی نصب شده است. اینقدر این تابلو را میبینید که احساس میکنید دائما در حال آمادهباش هستید. از اینها گذشته در ساختمانی که زندگی میکنم همه منازل به دستگاه حسگر دود مجهز هستند و هر پنجشنبه، یک بار آژیر آتشسوزی به صدا در میآید تا مدیریت ساختمان از سالم بودن دستگاه اطمینان حاصل کند. راستی چرا اینگونه است؟ حال بیایید و این شرایط را با مدرنترین ساختمانهای مملکت خودمان مقایسه کنید. از آتشسوزی مسجد بازار که دهها نمازگزار را به کام مرگ کشید و آتشسوزی کتابخانه دانشگاه تهران و ... بگذریم. حتما ساختمانشان قدیمی بوده و هزار علت دیگر داشته است. چند وقت پیش که طبق معمول پسر کوچولوی من هوس کرده بود از خانه بیرون بزند راهی سرزمین عجایب شدیم. حتما میدانید که کجا را میگویم. میانه راه اتوبان اشرفی اصفهانی از صادقیه به سمت میدان پونک. روزهای تعطیل جماعتی کثیر در این مکان جمع میشوند. مرکز خرید است و سالن تفریح دارد و به قول مرحوم جلال آل احمد: «و از این قرتیبازیها». سالن تفریحات سالم – ولی غربزده – در طبقه آخر عمارت جا دارد. یکی دو طبقه را باید از پله برقی بالا بروید تا به محل تفریحات برسید. چنان شلوغ است که نیم ساعت اول را باید صرف یافتن پارکینگ و نیم ساعت دوم را برای بالا رفتن از این پلهها صرف کنید. کوچکترین اتفاقی در این ساختمان که سبب شود ترس و وحشت حاضرین را به جنب و جوش وادارد، باعث له شدن دهها نفر زیر دست و پا خواهد شد. در هیچ کجای این عمارت چند میلیاردی تابلو دستورات ایمنی مشاهده نکردم (شاید واقعا باشد ولی من ندیدم). در هیچ کجا نیز تابلویی برای خروج اضطراری نصب نشده است. آدمها بیخبر از حادثهها خوش میگذرانند. حتما اگر روزی اتفاقی افتاد آتشنشانی اعلام میکند ما به آنها گفته بودیم ولی گوش ندادند. این حکایتی است که در همه جای مملکت ما دیده میشود. در اینگونه موارد یاد حرفی از جورج زیمل میافتم که: «شهر موجودیتی فیزیکی (فضایی) نیست که پیآمدهای جامعهشناختی داشته باشد. بلکه موجودیتی جامعهشناختی است که تجسم فضایی پیدا کرده است.» شاید این عقلانیت و اومانیسم غربی است که در قالب تابلوهای هشدار آتشسوزی و خروج اضطراری، تجسم یافتهاند. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 27 دی1385 و ساعت 9:23 |
ایدئولوژی و عدالت
بعد از چند مطلب که در آنها از جوانب مختلف جامعه انگلیس مثبت نوشته بودم، میخواهیم به جمع جامعهشناسان انتقادی بپیوندم و درباره سرمایهداری و عدالت چیز بنویسم. باز هم فقط طرح سؤال میکنم. بهانهای است برای فکر کردن. دور شدن از ایران این حسن یا بدی را داشته است که مطلقا اخبار ورزشی نمیبینم. ایران که بودم گاهی اوقات در سه نوبت از شبکه سه و شبکه خبر به اخبار جهان ورزش گوش میدادم. علیالخصوص شنبهها و یکشنبهها که مسابقات فوتبال در اروپا برگزارمیشد. اما اینجا تلویزیون بیبیسی خیلی کم اخبار ورزشی میگوید. دو سه دقیقه در روز اخبار ورزشی دارد که آن هم فقط مختص اخبار مختصری درباره وقایع مهم ورزشی در بریتانیاست. هنوز نشنیدهام یا ندیدهام تلویزیون اخبار فوتبال لیگهای اروپایی، مسابقات تنیس و خصوصا کشتی!! را پخش کند. این امر هم احتیاج به تحلیل دارد ولی بماند تا موقعی دیگر که بیشتر از رسانهها سر در آوردم. با این همه فقدان اخبار ورزشی، خبر انتقال دیوید بکام به باشگاه آمریکایی لسانجلس گالاکسی، یک هفتهای است که در همه اخبار و بالاخص روزنامهها داغ داغ است. آقای بکام با مبلغ 128 میلیون دلار و با حقوق هفتهای 500 هزار پوند به این باشگاه منتقل شده و در تابستان آینده به آمریکا خواهد رفت. شاید هم زودتر این کار را انجام دهد. حقوق ماهیانه یک شهروند انگلیسی – بنا بر دانستههای من تا به اینجای اقامت در لندن – بین 1500 تا 3000 پوند است. در این صورت، آقای بکام در یک هفته به اندازه 15 سال کار یک شهروند انگلیسی درآمد خواهد داشت. با این اوصاف، خانم آقای بکام در سفر خود به لسآنجلس چند تا ملک دیدهاند تا در صورت اقامت در آمریکا یکی از آنها را برای اقامت خانم و آقای بکام و سه فرزندشان انتخاب کنند. یکی از روزنامههای انگلیسی مشخصات سه دستگاه از این آپارتمانهای نقلی را نوشته است و با تیتر To Buy or Not To Buy میزان تردید این خانم برای تهیه مسکن آیندهاش را نشان داده است. شماره 1: ویلایی به سبک اسپانیایی، 570 متر زیربنا، دارای پنج اتاق بزرگ، با دیوارهای شیشهای بزرگ، شش حمام، و اتاق سرگرمی. دارای استخر، و ... چشم انداز مناسب به سمت اقیانوس. به قیمت 7.5 میلیون دلار. همسایه این عمارت: جورج کلونی. بچه محل ما بوده ولی الان به خاطر نمیآورم که آخرین بار چه زمانی دیدمش. شماره 2. ویلایی اسپانیایی با 11 اناق، 930 متر مساحت بنا، دارای استخر و هزار جور امکانات دیگر. سالن مهمانها هم جداست. همساه عمارت نیز نیکلاس کیج است. حتما معرف حضور هستند. هر روز شبکه 1 از ایشان فیلم پخش میکند. آخرین بار فیلمی دیدم از مارتین اسکورسیزی که این آقا آکتور نقش اول بود. قیمت عمارت نیز 11 میلیون دلار است. شماره 3. مجموعهای 45 هکتاری در تپههای سانتا مونیکا، دارای 7 ساختمان مجزا و 70 اتاق. مجهز به زمین تنیس، استخر شنا، و ... . قیمت: 30 میلیون دلار. همسایههای عمارت نیز عبارتند از: آرنولد شوایتزنگر، استیون اسپیلبرگ و جیم کری. این آخری فکر کنم همان مهران مدیری آمریکاییهاست. مشاهده میکنید که خانم بکام خیلی کار سختی در پیش دارند. یک زن و شوهر جوان و سه تا بچه تو این خانهها جا نمیشوند. خیلی مشکلات دیگر هم هست که حتما ما خبر نداریم. این صورت مسأله بود که تا اینجا گفتم. تصور میکنید کجای مسأله میلنگد که یک مدیر مدرسه که خیلی در اینجا شغل مهمی است، نزدیک به 100 هزار پوند سالیانه حقوق میگیرد و آقای بکام هفتهای 500 هزار پوند. آیا این وضعیت با عدالت سازگار است؟ من اصلا در قد و قوارهای نیستم که به این سؤال پاسخ دهم. اما میتوانم به مغزم فشار بیاورم و بیشتر در این باره فکر کنم. به گمان من این عین نابرابری و فقدان عدالت است. اما اولا، سرمایهداری همانگونه که همه چیز را راحت کرده است، توجیه این وضعیت را هم آسان نموده است. تأمین زندگی برای غالب مردم و قرار دادن ایشان در سطحی که محتاج اولیهترین نیازمندیها نباشند، هزینه وجود این نابرابریها را نیز کاسته است. ثانیا، جامعه – با هر توجیه و دلیلتراشیای – به مردم نشان داده است که وجود اینگونه افراد ضروریاند. در حالی که این دموکراسی لعنتی سبب شده است وزیر آموزش و پرورش را به خاطر بردن فرزند بیمارش به مدرسهای خصوصی شماتت کنند، اما این دموکراسی نقد دستمزد آقای بکام را در دستور کار خود ندارد. جالب اینکه رسانهها نیز با آب و تاب دادن به این قرارداد و بقیه ماجراها، اسطورهای را بازتولید میکنند که آرزوی رسیدن به چنین درجهای از ثروت را دامن میزند و از این طریق پذیرش این وضعیت را آسان میسازد. دنیای سرمایهداری برای تداوم یافتن به این اسطورهها نیاز دارد. اما معنی این حرف اصلا و ابدا این نیست که آنچه ما در جامعهمان تجربه میکنیم بهتر از این چیزی است که اینجا هست. اگر در اینجا فوتبالیستها از راه آب ریختن به آسیاب سرمایهداری تولیدی به ثروت و شهرت میرسند، فوتبالیستهای وطنی که پول شرکتها و سازمانهای دولتی را به جیب میزنند. یادمان نرود که 95 درصد هزینه فوتبال کشور را دولت میپردازد و در بین 16 تیم لیگ برتری 15 تیم دولتیاند. تازه اینجا سرمایهداری مولد هست و آنجا سرمایهداری تجاری وابسته که ... بیخیال. اما غرضم چیست؟ نمیخواستم خیلی وارد بحثهای خسته کننده بشوم. اما چارهای نیست از اینکه درباره نقش ساخت اجتماعی نیازمند به فوتبال برای تولید اسطورهها و ایدئولوژی توجیه کننده حضور اسطورهای اسطورههای فوتبال تأمل کنیم. سادهتر بگویم: سرمایهداری با داشتن صدها دیوید بکام، کالاها، سیاست لذت و روزمره کردن زندگی، رؤیایی کردن آدمها، تصویر بهشت زمینی و ... را میفروشد. اما جامعه ایران با اسطورهای کردن ورزش چه چیز میفروشد یا میخرد؟ به سبک سهراب سپهری میتوان گفت: یادمان نرود، در همین نزدیکی وسط شهر سیاست، که قطارش خالی است، دو نفر کشتیگیر و یکی مرد بلندی که بپراند، لگد سر میز تصمیم، در عجب از غلیان تقدیر به جای من و تو، فکر کنند، حرف زنند، نقشه بریزند، و شما هیچ ندانی که تو را عاقبت این جمع کجا خواهند برد. بیخیال، غرضم این بود که هر دو گروه کارکرد ایدئولوژیک دارند. چه اسطورههای ورزش اینجا در کشور ملکه، یا در مملکت خودمان. هر دو ایدئولوژی میفروشند. یکی برای سیاست پنهان معطوف به دنیا، دیگری برای سیاست آشکار معطوف به آخرت. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 26 دی1385 و ساعت 23:20 |
تعمیم اتاق خواب در ایران
این روزها زیاد از خانه بیرون نمیروم. راستش از دولت ایران پول گرفتهام که در اینجا به پایاننامه دکتریام سر و سامان بدهم و زود برگردم. به علاوه وقتی کتابخانه مدرسه مطالعات شرق و آفریقا را دیدم، تازه فهمیدم چقدر کتابهای اصلی درباره پایاننامهام باقی مانده که نخواندهام. به همین دلیل خیلی سعی میکنم بیرون نروم و با همان کتابهایی که از کتابخانه میگیرم سرگرم هستم. به این ترتیب موضوعات زیادی به چنگم نمیافتند که درباره آنها بنویسم. با اینحال موضوع زیر را جالب توجه و قابل تأمل میدانم. توجه به مطلب زیر سؤالاتی پیش روی جامعه اسلامی ایران قرار میدهد. پنج روز از ورودم به لندن گذشته بود که برای اولین بار با دوستان به خرید رفتم. سه تا فروشگاه را و یک کتابخانه عمومی دیدم. قبلا درباره فروشگاهها و تأثیر آن بر روابط خانوادگی نوشتم. اما نکته قابل تأملی هم در آنها وجود دارد. البته برای ما ایرانیها جالب است. در اینجا داخل هر فروشگاه لباس، لباسهای زیر خانمها را نیز مثل بقیه محصولات در معرض دید قرار دادهاند. همانگونه که پیراهنها و شلوارها در معرض دید قرار دارند، لباس زیر خانمها نیز جلوی چشم همگان هستند. همه خیلی عادی – اعم از مرد و زن – همان شکلی که پیراهن میخرند، این لباسها را هم میخرند. دیدن زن و شوهرهایی که با مشورت یکدیگر درباره خرید این لباسها تصمیم میگیرند نیز نادر نیست. موقع حراج کالاها، خیلی از اینها روی زمین میافتند و کسی به آنها توجه نمیکند. در ضمن وقتی لباس زیر میخرند برای نشان دادن به مسئول صندوق و پرداخت پول آن، مشکلی وجود ندارد. اینجا اصلا پلاستیک سیاه برای پنهان کردن این متاع وجود ندارد. این وضعیت را در برابر جامعه ایران قرار دهید که: 1- مغازههایی که لباس زیر میفروشند غالبا ویترین ندارند. در بهترین حالت ویترین این مغازهها چند لباس خواب به نمایش گذاشته تا معلوم شود در اینجا از اون چیزهای خوب خوب!! هم فروخته میشود. 2- در همه این مغازهها نوشته شده ورود آقایان ممنوع. 3- خدایش نکناد که لباس زیر کهنه و پارهای روی زمین افتاده باشد. جماعتی طوافش کنند و برخی در رؤیای خویش تاریخنویسیها و حدس و گمانپردازیها کنند که این متاع بر تن کدامین سیمینبری بوده است و به خاک چه ذلیل افتاده است. حتما هستند گروهی که در همین معرکه استحمام بر خود واجب کنند. در نگاه اول شاید مسأله مهمی نباشد، ولی واقعیت این است که آدمهای بسیاری از این خصایص زندگی ایرانی در عذاب هستند. این همه حساسیت راه رفتن در شهر را بسیاری از زنان و مردان دشوار کرده است. مسأله فراتر از حساسیت به لباس زیر است. در ایران، آدمها بیش از آنکه افراد در حال تردد در خیابان باشند، سوژههای جنسیاند. این مسأله درخصوص زنان شدت بیشتری دارد. من روانکاوی، روانشناسی یا بقیه علوم انسانی مرتبط با این مسأله را نمیدانم. اما تفاوت حساسیت به جنسیت در ایران و انگلیس بسیار قابل تأمل است. چرا؟ احتمالا پاسخ بسیاری از افراد این است که در انگلستان برخورد با مسائل جنسی آزادانه بوده و فقدان تابوها، حریص بودن نسبت به این غریزه را از میان برده است. اما گمان میکنم باید به دنبال تبیینهای دیگری بود. اما هر چه هست، جامعه ایران باید خود را در برابر این سؤال قرار دهد که چرا تا به این حد به مسائل سادهای که ربط اندکی نیز با مسائل جنسی دارند حساس است. برای جامعهای مدعی اخلاق – به تابلوهای «تهران شهر اخلاق» که حتما توجه کردهاید – تبدیل شده همه به سوژههای جنسی و بسط یافتن اتاق خواب به همه روابط و مکانها و زمانها میتواند پدیده سؤال برانگیزی باشد. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 23 دی1385 و ساعت 8:21 |
زنده باد محیطزیست
روزنامه مجانیای که هر روز در متروی شهر لندن توزیع میشود، اصلا روزنامه باکلاسی نیست. وقتی هم تصمیم گرفتم درباره برخی مطالب آن چیزهایی بنویسم، به من گفتند که حالا چرا این روزنامه را انتخاب کردهای؟ اما مهم نیست. برخی اخبار و مقالات جالب دارد که نگاهی تحلیلی به آنها خالی از لطف نیست. روزنامه مترو، چهارشنبه سوم ژانویه سال 2007 در صفحه 19 خود مطلبی نوشته است با عنوان «آیا سکس میتواند سیاره زمین را نجات دهد؟» قبل از اینکه درباره این مطلب توضیحی بدهم، نکتهای را یادآور شوم. دوستانی که اینجا دارم میگویند که خیلی از مردم برای جمع کردن پول برای اقدامات خیریه، با سطلهایی در کنار ایستگاههای اتوبوس یا مراکز تجمع مردم میایستند و با تکان سطل و صدای سکهها را درآوردن، به بقیه نشان میدهند که دارند برای امور خیریه پول جمع میکنند. در هوای سرد و غالبا بارانی لندن این کار دشوار است. بنابراین یافتن راهی برای اینکه پول خیریه راحتتر جمعآوری شود میتواند جذاب به نظر برسد. ظاهرا آقای تامی هال الینگسن و خانم لئونا یوهانسن راه حل سادهتری برای جمعآوری پول خیریه یافتهاند. مهمتر اینکه پول به دست آمده از این راه را برای بهبود مشکلات زیستمحیطی زمین صرف میکنند. این آقا و خانم 30 و 23 ساله، در سال 2004 در فستیوال کوارت در نروژ در جلوی چشم 50000 بیننده با هم سکس میکنند و از این نمایش 20000 پوند حاصل میشود. این پول صرف نجات دادن جنگلهای بارانی و منابع آب در کاستاریکا و جنگلکاری در اکوادور میشود. در عین حال سازمان متولی جنگلهای بارانی در نروژ از پذیرش اینگونه پولها به دلیل غیرقانونی دانستن آنها خودداری میکند. این دو نفر و گروههای دیگری که معتقدند باید از سکس برای مبارزه با برخی بدیهای این جهان استفاده کرد، سکس را دارای این خصیصه میدانند که آدمها از آن خسته نمیشوند. از همینرو برخلاف خیلی از وسایل تهییج کننده دیگر این قابلیت را دارد که خیلی کارها انجام دهد. وقتی این مقاله را میخواندم، از خودم پرسیدم آیا به راستی، این اقدامی برای نجات دادن محیط زیست است؟ چقدر جالب است که آدمهایی با همه توان و برای ارضای خواستههای خود طبیعت را در خطر قرار میدهند و برخی دیگر یادشان میافتد حالا که از دستشان کاری بر نمیآید حداقل از بقیه اندامهای خود برای نجات طبیعت استفاده کنند. جالب است که آدمها عقلشان را فروگذاردهاند و با پایین تنهشان برای طبیعت کار میکنند. نمیدانم باید برای این همه طبیعت دوستی خوشحال بود یا تأسف خورد. آیا این هم بخشی از تناقضات مدرنیته است؟ در حالی که بزرگترین کشورهای صنعتی و تولید کنندگان گازهای گلخانهای بر اساس منطق سرمایهداری، از اجرای تعهدات آشکار خود در معاهده توکیو و اعمال سیاستهایی متناسب با اهداف بیانیه ریودوژانیرو سر باز میزنند، اخلاقیات همین سرمایهداری و دنیای جدید برخی را وامیدارد که چه کارها که نکنند. اصلا نمیخواهم داوری کرده باشم، ولی این خبر تناقضات بسیاری را در منطق دنیای جدید آشکار میکند. راستی فکر میکنید در ایران ما چند نفر هستند که حاضرند برای حفظ محیطزیست زمین که به جای خود، برای حفظ محیطزیست بقیه کرات منظومه شمسی هم که شده به آقای الینگسون یا خانم یوهانسون کمک کنند؟ پاسخ به این سؤال نیز میتواند راهی به سوی بخشی از تناقضات جامعه ایران ما باشد. شما چه فکر میکنید؟ |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 18 دی1385 و ساعت 22:41 |
سرمایهداری و اختلاف خانوادگی
سرمایهداری و خانواده و ارتباط آنها در کتب مختلف جامعهشناسی بررسی شدهاند. ولی من نمیخواهم از منظر نظریههایی که تأثیر سرمایهداری بر سست شدن بنیان خانواده یا ... بحث میکنند نگاه کنم. مسأله به کلی چیز دیگری است. یکی از عذابآورترین کارهایی که در تهران باید انجام دهم، خرید کردن است. البته نه هر خرید کردنی. با خرید از سوپر مارکت محل، میوهفروشی، میدان میوه و ترهبار و از این دست مشکلی ندارم. مشکل از وقتی آغاز میشود که قرار است لباس بخریم. معمولا باطری من برای خریدهای اینجوری فقط یک ساعت شارژ است. بعد از یک ساعت احساس میکنم دنیا دارد دور سرم میچرخد و رفتار آدمهای اطراف برایم غیرقابل تحمل میشود. خیلی زود این حالت در چهرهام اثر میکند و نارضایتی من از ادامه خرید و نارضایتی همسرم از اینکه چرا خریدار خوبی نیستم. خوشبختانه میداند که مطلقا آدم خسیسی نیستم و امور مالیه خرید نیست که مرا به هم ریخته است. با اینحال، معمولا با چند غرغر و کدورت مغازهها را ترک میکنیم. این خصیصه را در مردان زیادی دیدهام. این مردان معمولا همسران خود را به وسواس در خرید و بقیه اتهامات اینچنینی متهم میکنند. طبیعی است که زنان نیز شوهران خود را به تنبلی، بیسلیقگی و اهمیت ندادن به خواستههای همسرانشان متهم مینمایند. آیا این اتهامات که تماما مبانی روانشناختی دارند واقعیت دارند. تا زمانی که جامعه انگلیس را تجربه نکرده بودم، پذیرفته بودم که خودم به خرید علاقهای ندارم و توانایی روحی و ذهنی من برای این کار اندک است. اما در اینجا تصور دیگری از این پدیده پیدا کردهام. به گمان من فراوانی کالاها و ساختار فضایی توزیع امکانات زندگی، تبیینی ساختاریتر برای این پدیده ارائه میکنند. در شهر تهران برای خرید کالایی نظیر یک شلوار مردانه یا بدتر از آن، لباس زنانهای که برای یک مهمانی شبانه مناسب باشد، محلهایی خاص وجود دارند که برای رسیدن به آنها باید مسافتی طولانی راه طی کنید. معمولا میدان هفتم تیر، خیابان جمهوری، دو سه مجتمع تجاری در شهرک غرب یا میدان ولیعصر مکانی برای این کار هستند. رسیدن به هر یک از این محلها – حداقل از خانه ما – نیازمند یک ساعت طی مسیر در ترافیک تهران است. اینجا تازه آغاز ماجراست. معمولا بازارهایی که برای خرید در نظر میگیرید، دارای آنچنان تنوعی از محصولات نیستند که سلیقههای زیادی را پاسخگو باشند. غالبا مجموع لباسهایی که میتوان آنها را زیبا در نظر گرفت یا برای مناسبت خاصی تناسب دارند، به تعدادی نیستند که به شما قدرت انتخاب بدهند. از همه بدتر زمانی است که بخواهید دو نفری درباره یک لباس توافق کنید. در این شرایط انتخاب کردن به چنان کار دشواری بدل میشود که برای رسیدن به انتخاب قابل قبول باید ساعتها وقت تلف کرد. عذابآور این نیست که باید ساعتها وقت بگذارید، بلکه اطمینان نداشتن به اینکه کالا یا لباس مناسب را مییابید، احساس عدم امنیت و ناخوشایندی در شما میآفریند که احساس میکنید دارید وقتتان را به مفد هدر میدهید. روزهای قبل از عید نوروز اوج این احساس است. معلوم نیست چند روز دیگر باید مسیرهای پرترافیک را طی کنید تا به کالایی مطلوب برسید. اما این همه ماجرا نیست. چندین عامل دیگر نیز دخیل هستند. اولا، قیمت لباس در قیاس با کل درآمد یک فرد معمولی جامعه ایران زیاد است. بنابراین جایی برای اشتباه کردن وجود ندارد. در نظر هم داشته باشید که درون عمده مغازهها نوشته شده از پس گرفتن کالا معذوریم. خانمها بیش از آقایان در مدیریت هزینهها دخالت دارند و از همینرو به هزینه لباس نیز بیش از آقایان حساسیت دارند. به این ترتیب مدت زمان بیشتری را برای خرید کردن صرف میکنند. با توجه به اینکه مغازهدارهای ایرانی از پس گرفتن اجناس خودداری میکنند، حتما باید لباس را در همان مغازه بپوشید و از تناسب آن اطمینان حاصل کنید. معمولا چند نفر در حال انجام این کار هستند و باید مدت زمانی را منتظر بمانید. اتاق کوچک پرو لباس معمولا فاقد تهویه مناسب است و باید مواظب باشید که لباس را کثیف نکنید. به علاوه با روحیات ما ایرانیها، باید به شدت مواظب باشید که کسی شما یا از آن بدتر همسرتان را نبیند. تازگیها اوضاع از این هم بدتر شده است. باید مواظب باشید و اطمینان حاصل کنید که کسی درون همان اتاقک کوچک دوربین نصب نکرده و چند روز دیگر تصویر اعضا و جوارح مبارک باعث و بانی کسب روزی حلال سی.دی فروشهای میدان انقلاب نشده است. اگر فرزند کوچکی مثل پسر من همراه شما باشد، ماجرایی دیدنی رخ میدهد. همین روزهای آخری که راهی لندن بودم میخواستم یک شلوار بخرم. در تمام مغازههایی که وارد اتاق پرو شدم، علی هم با من آمد. بدتر از همه این بود که میگفت چرا کفشت را در میآوری؟ بعد از پرو در چند مغازه آنقدر عصبی بودم که قابل وصف نیست. در کنار همه اینها باید خصیصه عمده جامعه ایران یعنی غیرقابل اعتماد بودن را نیز اضافه کرد. در تمام لحظاتی که با فروشنده دست و پنجه نرم میکنید، به او اعتماد ندارید و اصلا نمیدانید کالایی که به قیمت 100 هزار تومان به شما میفروشد، در مغازه دیگری 20 هزار تومان ارزش دارد یا خیر. درباره نام کشور سازنده نیز اصلا به چیزی اعتماد ندارید. و ... به این ترتیب، خرید کردن به ماجرایی بسیار پیچیده، توأم با دشواریهای غیرقابل باور تبدیل میشود. تعداد مردانی که قادرند این همه پیچیدگی را تحمل کنند زیاد نیست. اما خرید کردن – حداقل در محلهای از لندن که من هستم – این قدرها پیچیدگی ندارد. با 10 تا 20 دقیقه پیادهروی در محیطی آرام به چندین فروشگاه بزرگ لباس میرسید. به قطع هیچ فروشگاه لباسی در تهران به بزرگی یکی دو تا از فروشگاههای لباس این محله متوسط شهر لندن نیست. به علاوه، لباسهای زنانه و مردانه و بچهگانه همه در یک فروشگاه ارائه شدهاند. فروشگاههای تخصصی هم هست. تنوع بینهایت محصولات، دستپخت دنیای جدید سرمایهداری است. قیمتها واقعیاند و چانه زدن معنا و جایگاهی ندارد. نیازی به پرو کردن نیست. هر لباسی را تا 28 روز بعد از خرید میتوان به فروشنده بازگرداند. غالب افراد لباس را پس از خرید در منزل میپوشند و با خیال راحت درباره آن تصمیم میگیرند. به علاوه، قدرت اقتصادی ناشی از توسعه و سطح بالای زندگی، لباس را به کالایی در زمره مصرف انبوه تبدیل کرده است. با درآمد سرانه نزدیک به 20 تا 30 هزار پوند در سال، خریدن لباسهای 20 تا 50 پوندی ابدا سخت نیست. این روزها برایم دیدم آدمهایی که یک سبد لباس خریده بودند جالب بود. برای خریدن یک سبد لباس در ایران باید حداقل یک ماه وقت گذاشت. سرمایهداری خرید کردن را به تجربهای لذتبخش تبدیل کرده است. توزیع مناسب فروشگاهها در سطح شهر، تولید انبوه ناشی از تولید انبوه، اعتماد اجتماعی گسترده که سبب میشود بازگرداندن کالا تا مدتی نسبتا طولانی امکانپذیر باشد، و درآمد اقتصادی مناسب باعث شده است خرید کردن نه به محاسبات طولانی درباره مسیرهای رفت و برگشت در شهر، و نه به تفکرات درازمدت و خسته کننده درباره خرید نیاز داشته باشد. اینها همان چیزهایی است که در ایران ما وجود ندارد. ما بر اثر تجربه کردن بخشی از دنیای جدید و سلیقههایی که این تجربه با خود میآورد، خواهان رنگارنگی کالاهای دنیای جدید هستیم. اما این میل با ساختارها و امکانات خاص دنیای ما پاسخ داده نشده است. از همینرو، تجربه ساده خرید کردن نیز در نهایت به غرغرهای میان همسران تبدیل میشود. شاید این تجربه برای همگان بهوجود نیاید یا در تمامیت آن رخ ندهد. ولی این واقعیت دارد که ساختارهای شهری نامناسب و اقتصادی غیرپویا و بیتوجه به مشتری، علت برخی نارضایتیهای خانوادگی است. فقط خواستم نشان دهم که خیلی از مشکلات نه از ساختار روانشناختی زنان و مردان بلکه از تأثیرات جامعهشناختی محیطی که در آن زندگی میکنیم زاده میشوند. بهتر است به جای متهم کردن زنان به وسواس زیاد یا تخطئه کردن شوهران برای بیحوصلگیهای آنها، به منطق این اقدامات بیشتر فکر کنیم. به این ترتیب شاید خرید کردن به تجربهای قابل تحملتر و زیباتر تبدیل شود. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 23:27 |
کسی دیگری را سوراخ نمیکند
قدیمترها که اتومبیل داشتم، بعضی وقتها آرزو میکردم کاش شیشههای اتومبیلم پرده داشت. میپرسید چرا؟ زیرا وقتی در ترافیک دلنشین تهران بین چند دستگاه اتومبیل دیگر گیر افتادهاید، بیش از آنکه اتلاف وقت یا دود اتومبیلهای دیگر آزارتان دهد، نگاههای پیاپی و جستوجوگرانه رانندههای دیگر شما را آزار میدهد. ماجرا وقتی گزندهتر میشود که با همسرتان در اتومبیل نشسته باشید. اگر راننده بغل دستی سوار یک اتومبیل شاسی بلند شده باشد، حرکت پایین تنه شما را هم کنترل خواهد کرد. این وضعیت عینا در معابر عمومی هم رخ میدهد. نگاههای مردم به حدی شدید است که گاهی اوقات مجبور میشوید تا شب که به خانه بازمیگردید چندین بار به زیپ شلوار خود دست بزنید. چرا؟ شاید زیپ شلوارتان باز شده است که اینگونه شما را نگاه میکنند. وقتی اوضاع اقتصادی خوب باشد، راه رفتن در خیابان راحتتر است. مردم مشغول خرید کردن هستند و مغازهدارها فرصت نمیکنند شما را با نگاهشان سوراخ کنند. اما از وقتی اوضاع اقتصادی خراب شده، آنها هم بیشتر از گذشته با نگاهشان بقیه را میآزارند. هر کس یک بار کتاب «جامعهشناسی» آنتونی گیدنز را خوانده باشد حتما به مفهوم «بیتفاوتی مدنی» (Civic indifference) برخورده است. به نظر او در جامعه مدرن، آدمها وقتی به هم نزدیک میشوند (غریبهها)، با نگاهی مختصر به یکدیگر، نشان میدهند که حضور طرف مقابل را درک کردهاند و با زور قطع کردن نگاهشان به یکدیگر میفهمانند که عرصه خصوصی او را محترم میشمارند و ابدا قصد ندارند به دنیای او وارد شوند. این یعنی درک حضور دیگری و محترم شمردن حقوق حضور او. رفتار مردم در خیابانهای لندن تا آنجا که من دیدم، بروز عینی این مفهوم است. شنبه گذشته وقتی برای خرید بیرون میرفتم، شاید فقط من بودم که دیگران را بیشتر از حد بیتفاوتی مدنی – نه در حدی که به کسی آسیبی بزند - مینگریستم. دوستی که همراهم بود، یادآور شد که به سگهای مردم نیز بیش از حد نگاه نکنم. در تمام 1.5 ساعتی هم که در درون قطار مترو با دو چمدان بزرگ جابهجا میشدم نیز کسی به من و اینکه چه میکنم بیش از نشان دادن درک حضورم کاری نداشت. قطعا نگاههای مردم در اتوبوسهای تهران به یک شهرستانی که فقط ساک کوچکی در دست دارد را تجربه کردهاید؟ یادم آمد یک بار با مینیبوس از رسالت راهی آزادی بودم. ورودی اتوبان مدرس به همت در ترافیک صبحگاهی، مینیبوس چند دقیقهای کنار اتومبیل گرانقیمتی که یک زوج جوان در آن نشسته بودند ایستاد. ظاهرا عروس خانم زیاد آرایش کرده بود. ولی این اصلا مهم نبود. من از این میترسیدم که انتقال وزن همه مردان موجود در مینیبوس به سمت چپ باعث واژگونی آن شود. بعدها که خودم ازدواج کردم و با همسرم داخل اتومبیل مینشستیم، فهمیدم اگر آن خانم آرایش هم نکرده بود همین سرنوشت را میداشت. اغلب ما حضور دیگری را درک میکنیم، اما این درک کارکردی برای حفظ عرصه خصوصی دیگری ندارد. شاید بخشی از ناامنی خیابانهای شهرهای ما ناشی از فقدان بیتفاوتی مدنی است. کاش ما هم حداقل به همان اندازه که در خیلی از عرصههای زندگی بیتفاوت بودیم، در نگاهمان به دیگری هم بیتفاوت بودیم. اگر میشد سوراخهای روح و روان آدمها را با دستگاهی اندازه گرفت، حتما تعداد سوراخهایی که ناشی از تجاوز نگاهها به عرصه خصوصی است، در روان آدمهای لندن کمتر از تهران میبود. شاید برای همین است که در کنار رودخانه تیمز (Tames) خانههایی دیدم که 90 درصد دیوار مشرف به رودخانه برای لذت بردن صاحبخانه از منظره تیمز با شیشه شفاف ساخته شده بود. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در جمعه 15 دی1385 و ساعت 10:5 |
با احتیاط بخوانید
آدمها عادت دارند دیدهها و شنیدهها و یافتههای خود را قطعی و درست بدانند. این وضعیت درباره جهان دیدهها که گفته میشود دروغ نیز بسیار میگویند شدت بیشتری دارد. اینها را نوشتم تا نکتهای را توضیح بدهم. تا حالا هر چه نوشتن درباره ایران دوستداشتنی خودمان بود. سالها در آنجا زندگی کردهام و میتوانستم از نگاهی درونی بنویسم. اما از اینجا به بعد میخواهم درباره جامعه انگلستان – ملک ملکه بریتانیای کبیر – بنویسم. من تازهوارد به این جامعهام و قطعا برداشتهایم از این جامعه ناقص است. لذا اولا درباره آنچه مینویسم انتقادی باشید. ثانیا خطای ناشی از تازهوارد بودن را به بزرگی خودتان ببخشید. با اینحال سعی میکنم تا حد ممکن دقیق باشم. امیدوارم نوشتههایم از نقد و بررسی دوستانی که سالها در این ممالک مترقیه زندگی کردهاند و شناخت عمیقتری دارند دور نماند. |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در جمعه 15 دی1385 و ساعت 10:4 |
آماده برای پرواز
دیگر باید آماده رفتن میشدم. گفته میشد هوای لندن سرد است و حتما باید لباس زمستانی میخریدم. از روی اینترنت کتابهای موجود در کتابخانه دانشگاه لندن را بررسی کرده بودم و چند جلد کتاب بود که باید میخواندم ولی دانشگاه لندن آنها را نداشت و باید با خودم میبردم. زیره به کرمان بردن!! ولی نباید خطر میکردم. دو سه سالی بود دنبال خرید لپتاپ بودم ولی جور نشده بود. در زندگی دانشجویی معمولا جایی برای اشیاء زینتی نیست! خلاصه خریدم (بماند که چگونه خریدم). ولی در بین اقدامات لازم برای سفر یک کار وجود داشت که وضع عجیبی داشت. خداحافظی از همه فامیل!! از اول برایم این سؤال مطرح بود که چرا باید از همه خداحافظی کنم؟ تصور میکردم اگر به کسی تلفن بزنم شاید تصور کند دارم به او یادآوری میکنم که راهی فرنگ هستم! اگر هم تلفن نمیزدم شاید ناراحت میشدند. به هر حال در گیر و واگیر این وضعیت، به بیشتر خویشاوندان درجه اول و دوم و سوم و پنجم و دهم زنگ زدم. شوخی میکنم، به این شوری هم نبود. نمیدانم چه تصوری داشتند. راستش خداحافظی کردن از کسی که 3 سال است او را ندیدهای حتی تلفنی هم ارتباط نداشتهاید چه معنایی دارد؟ شاید این هم بخشی از تعارف ایرانی است. شاید هم ... ساعت شش صبح فرودگاه بودیم. خیلی سعی میکردم آرام باشم. خصوصا وقتی علی کوچولوم را میدیدم، سعی میکردم نفهمد که دوری از او برایم خیلی سخت است. بقیه هم همینطور. ولی او از همه کوچکتر بود و نمیشد برای او توضیح داد. وارد سالن ترانزیت شدم. موقع تحویل باز 19 کیلو اضافه بار داشتم. کارمند فرودگاه 10 کیلو برایم ثبت کرد و فرستاد که 81 هزار تومان جریمه را بپردازم. کنار من خانمی ایستاده بود که 93 کیلو اضافه بار داشت. خیلی تعجب کردم که با هزار منت از 19 کیلوی من 9 کیلو کم کرد و از 93 کیلوی ایشان بیش از دو سومش را کم کرد. جالب اینکه وقتی داخل هواپیما نشستم خانمی بود که بابت 110 کیلو اضافه بار که جریمه آن نزدیک به 900 هزار تومان می شود، فقط 200 هزار تومان پرداخته بود. در مدرنترین سازمانها ما هم دوست و رفیق بازی کارآمدی دارد. پرواز ساعت 8 بود ولی ساعت 8 تازه اتوبوس آمد و راهی پلههای هواپیما شدیم. یک هواپیمای جت بوئینگ 747 متعلق به شرکت هواپیمایی ایران ایر. خیلی وقت بود دوست داشتم فرق بین پروازهای داخلی و خارجی را تجربه کنم. راستش بعد از یک سفر به اهواز که در بین راه هواپیما خراب شد و قرار بود شهید بشوم، از پروازهای داخلی میترسم. یک بار هم موقع پرواز به مشهد قبل از آغاز پرواز، سیستم چرخ هواپیما خراب شده بود و 3 ساعت در صندلی نامناسب توپولوف مانده بودیم (با خانواده). یک بار هم موقع پرواز با هواپیمای اجارهای یک شرکت اردنی که در اجاره ایران بود، چرخ هواپیما باز نشده بود و با هزار سلام و صلوات بعد از 10 دقیقه چرخیدن بالای فرودگاه چرخ باز شده بود. با این تجربهها، سخت از هواپیما میترسم. از جو معنوی پروازهای داخلی که همه در حال دعا خواندن و صلوات فرستادن و تشهد گفتن هستند اصلا خوشم نمیآید. شما چطور؟ ولی ظاهر بوئینگ 747 فرق داشت. هواپیما تمیز و نو بود. هرچند میدانستم ساخت دهه 1970 است و حداقل 30 سال کار کرده است. سوار شدن مسافران یک ساعت طول کشید. در این بین یک اتفاق جالب رخ داد: خانمی که با 110 کیلو اضافهبار فقط 200 هزار تومان جریمه شده بود، طلبکارانه وارد شد و در حالی که از بلیط آشغال ایرانایر شکایت میکرد، کلی بد و بیراه نثار کارمند فرودگاه کرد که چرا به او در راهرو هواپیما صندلی داده است. جایش بین من و دو جوان دیگر بود که یکی دانشجوی دانشگاه لندن بود. فکر کردم از اینکه شئونات اسلامی رعایت نشده و بین دو جوان نامحرم جا گرفته ناراضیاست. ولی هواپیما از زمین بلند نشده بود که کشف حجاب کرد. نفهمیدم برای چی شاکی بود. البته در فاصله زمانی سوار شدن تا بلند شدن هواپیما جایش را عوض کردن و رفت کنار پنجره نشست. چقدر خوشحال شدم که مجبور نبودم 5 ساعت و 40 دقیقه به ناله و نفرینهای او گوش کنم. در انتهای پرواز، وقتی پروازی آرام، با غذای عالی، مهمانداری مناسب، و نشستن بسیار آرام هواپیما را شاهد بودم، از خودم پرسیدم چرا این خانم از همان ابتدا از بلیط آشغال ایران ایر شاکی بود؟ من برای این سؤال پاسخی دارم که اینجا مجال پرداختن به آن نیست. ولی بهتر است به دو مفهوم «نارضایتی تعمیمیافته» و «جامعه فاقد اعتماد» بیشتر فکر کنیم. بعد به این دو مفهوم میپردازم. تا بعد ..... |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در سه شنبه 12 دی1385 و ساعت 13:40 |
گفتم که قرار شده بود هیچ نامهای به ما داده نشود. بنابراین وقتی صبح برای پیگیری امور مراجعه کردم، دیدم نامهام آماده شده است و باید برای امضا فرستاده شود. مطابق معمول گفتم بدهید نامه را ببرم طبقه چهارم. گفتند باید صبر کنید تا آقای ... نامهبر بیایند و آنرا ببرند، قرار نیست چیزی به شما داده شود. با یک دانشجوی دیگر که او هم راهی تایوان بود، منتظر ماندیم. نیم ساعت طول کشید. بالاخره پت پستچی آمد. ظرف نیم دقیقه نامه را به طبقه چهارم رساند و بازگشت. من هم جلوی اتاق منتظر ماندم، وقتی نامه امضا شد و از اتاق آقای رئیس بیرون آمد، خانم منشی نامه را دستم داد و گفت بده اتاق شماره ... . حیران مانده بودم. نیم ساعت پایین منتظر بودم که پستچی بیاید و حالا نامه را میدادند دست من.
در بقیه روز هم این ماجرا تکرار شد. هر جا خبر داشتند که باید نامهای به ما داده نشود، معطل میشدم و هر جا نمیدانستند خودم مثل برق و باد نامه را جا به جا میکردم. جالبتر آنکه قرار بود برای مخفی ماندن ماجرا، هیچ حکمی به ما داده نشود. ولی همین الان یک برگه داخل کیف من است که نام آن حکم بورس است.
مات و مبهوت مانده بودم که آن جلسهها برای چه بود؟ قرار بود چه چیزی مخفی بماند؟ یک چیز دیگر هم فهمیدم. راست است که در بروکراسیهای ایرانی، مقامات بالا یک چیزی برای خودشان میگویند ولی در نهایت کارمندان هستند که به رأی خود عمل میکنند. در نهایت همه چیز آنگونه طی شد که همواره میشد.
یک روز داخل وزارتخانه معطل شدم ولی آخر وقت مطمئن شدم که دیگر رفتنی هستم. فردا صبح راهی دفتر ایرانایر شدم و برای اولین تاریخی که مناسب بود و بلیط هم وجود داشت بلیط گرفتم. یک روز قبل از کریسمس!!
از دفتر ایرانایر که بیرون میآمدم داشتم به کل ماجرا فکر میکردم. 14 ماه طول کشیده بود تا فرصت استفاده از فرصت مطالعاتی مهیا شود. در این مدت انرژی و زمان زیادی را برای این کار صرف کرده بودم. چقدر استرس و چه راههایی که پیموده بودم. تازه آخر کار باید تنها میرفتم. تنها گذاشتن همسرم و یک کوچولوی سه ساله و رفتن برای شش ماه کار سختی است. خصوصا برای من که چنین تجربهای را هرگز نداشتهام.
پیش خودم فکر کردم دانشجوهای همه دنیا وقتی فرصت مطالعاتی میروند این همه زمان و انرژی صرف میکنند؟ فکر میکنم اگر این زمان را صرف نوشتن رساله کرده بودم تا حالا تمام شده بود. تازه داشتم میفهمیدم چرا خیلی از بورسیهها عطای فرصت مطالعاتی را به لقای آن میبخشند. راستش بعد از 20 سال که از تأسیس رشته جامعهشناسی در دانشگاه تربیت مدرس میگذرد، من اولین نفری بودم که داشتم فرصت مطالعاتی را تجربه میکردم. خط شکسته بود، ولی به چه قیمتی؟
داشتم به اهمیت ثبات و ضرر بیثباتی فکر میکردم. وقتی ثبات نیست و هر چیزی دستمایه بازی سیاسی میشود، ویزا گرفتن به کاری دشوار و گرفتن حکم بورس به ماراتن پیشبینیناپذیر سلیقهها بدل میشود. در فرایند بیثباتی، تمام برنامههایم به هم ریخته بود. قرار بود 19 شهریور در لندن باشم و اکنون 20 آذرماه بود و هنوز در تهران پرسه میزدم. سه ماه از مدت پذیرش من گذشته بود و معلوم نبود که دانشگاه لندن اصلا مرا بپذیرد. ولی دیگر توان آنرا نداشتم که به اداره بورسها درباره این یکی توضیح دهم. ... داشتم به بیچارههایی فکر میکردم که مال و اموال و کسب و کارشان در فرایندهای بیثباتی به باد فنا رفته است. شاید به همین دلیل است که سرمایهداران بیدرد!! فرار سرمایهشان را ترجیح میدهند. من از برنامهریزی برای شش ماه از زندگیام عاجز بودم، این زالوصفتان پولپرست!! چگونه باید برای میلیاردها تومان پولشان برنامهریزی کنند؟
داشتم به اولویت نداشتن علوم انسانی برای فرصت مطالعاتی فکر میکردم. شاید علوم حیوانی بیش از علوم انسانی برای ما مهم باشند؟ ای کاش دامپزشکی خوانده بودم!!
ولی همه چیز تمام شده بود. من بلیط داشتم و باید راهی لندن میشدم. سفر به دیگری داشت آغاز میشد. راستی زیستن در کشورهایی مثل ایران به آدمها نشان میدهد که باید از رو نرفت. ولی مگر چند بار فرصت زیستن هست که نیمی از آنرا برای جنگیدن صرف کنیم؟
|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 10 دی1385 و ساعت 1:2 |
بدبخت علوم انسانی!!
قرار شد با معاون وزیر درباره مشکل پیش آمده صحبت کنیم. همگی جلوی در اتاق ایشان گرد آمده بودیم. من نفر سوم بودم که وارد اتاق شدم. دو نفر قبلی خیلی گرفته و عبوس بیرون آمدند. حتما کارشان درست نشده بود. هر چه بود، همه ماجرا را توضیح دادم. دروغ هم گفتم. خیلی دروغ بزرگی نبود. گفتم که اگر به این سفر نروم رساله من به انجام نخواهد رسید. البته ممکن بود به برخی منابع دسترسی پیدا نکنم ولی چنان نبود که انجام نشود. به هر حال مهم نبود که من چه میگفتم. در پاسخ من گفتند: «چه رشتهای هستی؟» گفتم جامعهشناسی. با حالتی عجیب گفتند: «پس شما در اولویت نیستی». از تعجب و البته عصبانیت داشتم میترکیدم. اگر همان یک ذره امید به ردیف شدن کارها نداشتم، معلوم نبود چه پاسخی میدادم. راستی تا حالا از خودتان پرسیدهاید علوم تجربی در ایران چه گلی به سر مردم زدهاند که ما اهل علوم انسانی نزدهایم؟ چرا همه فکر میکنند این علوم یک مشت حفظیات است که هر خنگ و کودنی میتواند از پس آنها برآید؟ برایم جالب بود که برای آقای معاون وزیر فقط علوم تجربی در اولویت بودند. من هم مثل دو نفر قبلی عبوس آمدم بیرون. در چند سال گذشته بس که پشت کامپیوتر نشستهام و گزارش تحقیق و بقیه چیزها نوشتهام، از درد شانهها و گردن در رنجم. سال گذشته این بیماری بسیار شدید شد و با نظر پزشک یک ترم مرخصی تحصیلی گرفتم. در بین حرفها این ماجرا را نیز برای معاون وزیر توضیح داده بودم. لحظه بیرون آمدن از اتاق ایشان به من گفتند: «اگر جواب نه شنیدی، دوباره مریض نشوی!!». حس عجیبی به من دست داده بود. قریب یک سال برای این سفر، پذیرش گرفتن و بقیه ماجراها زحمت کشیده بودم. فرصتهای زیادی را از دست داده بودم. از جمله فرصتهایی که از دست دادم، استفاده از بورس تحقیقاتی «آکادمی مطالعات کره» در سئول بود که به گمان اینکه راهی لندن میشوم رد کرده بودم. حالا بعد از این همه زحمت یکی پیدا شده و میگفت علوم انسانی در اولویت نیست. تازه مریضیام را هم که به خاطر تحقیق و درس خواندن به آن مبتلا شده بودم مسخره میکرد. دیگر مطمئن شده بودم که بورس درست نمیشود. در این گیر و دار، دوست و آشناهای خارج رفته گفتند حالا که با این دردسر ویزا گرفتی، اگر به انگلستان نروی و بعدها درخواست ویزا کنی، سفارت برخورد مثبتی نخواهد داشت. قوز بالا قوز که میگویند همین بود. راستش اصلا دوست ندارم همه عمر در ایران بمانم و دنیا را نبینم. بنابراین دوست نداشتم چند سال بعد که دستم تو جیبم میرفت و میتوانستم بدون پول دولت سفر کنم، سابقه منفی ویزا گرفتن و نرفتن به انگلستان درد سر درست کند. حالا مانده بودم که چگونه هزینه حتی یک سفر دو هفتهای به لندن را جور کنم. یک هفته گذشت. داشتم ناامید میشدم و برنامههایم را برای حالتی که فرصت مطالعاتی در کار نباشد میچیدم که تلفن زنگ زد. از وزارت علوم بود. گفتند به جلسه دیگری برای بررسی وضعیت استفاده از بورس دعوت شدهام. روز موعود رفتم به جلسه. خودم را آماده کرده بودم که اگر سرکاری باشد، آن رویه غیرمتمدنم را آشکار کنم. اما روال جلسه گونه دیگری پیش رفت. قرار شده بود به آنها که ویزا دارند، بورس داده شود و به بقیه مهلتی داده شود تا پذیرش خود را تغییر دهند و از کشورهایی غیر از سه کشور ممنوع، پذیرش بیاورند. یک ماه هم فرصت در نظر گرفته شده بود. برایم جالب بود که در وزارت علوم، برخی فکر کرده بودند یک ماهه میشود پذیرش گرفت. پست کردن برگه پذیرش تا ایران بیش از این مدت طول میکشد. من که ناجی همه نبودم. خر من از پل گذشته بود. قرار شد فردای آن روز بیایم و نامه دریافت بلیط و پول بورس را بگیرم. قبل از آنکه بقیه ماجرا را شرح دهم، بگویم که مطابق توافقات زعمای وزارتخانه قرار شده بود هیچ حکم و نامهای دست ما داده نشود و وزارت خارجه از اعزام دانشجویان با خبر نشود. دانستن این نکته برای تفسیر اتفاقات فردای آن روز ضروری است. تا بعد .... |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 9 دی1385 و ساعت 0:30 |
اینجا ایران است!!
اوایل آبان ماه بود که پاسپورت به دست راهی وزارت علوم شدم. گمان میکردم که دیگر مشکلی در میان نباشد! پیش آقای ... که رسیدم گفتم آمدهام پولم را بگیرم و راهی فرنگ شوم. گفت از کجا ویزا گرفتهای؟ گفتم انگلیس. با تأسف گفت اعزام به انگلیس، آمریکا و کانادا ممنوع شده است. کمتر از دو ماه قبل به من گفته بودند رفتن به انگلیس مانعی ندارد. دیدم سیاست چیز بدی است. در کشاکش دعواهای سیاسی رفتن به انگلیس ممنوع شده بود. فکر میکنم به این قضیه حق مسلم ما ارتباط داشت. این دومین بار بود که به دلیل دعواهای سیاسی با مشکل برمیخوردم. یک بار سفارت انگلیس در خلال همین نزاعها از من اجازه کار خواسته بود و حالا وزارت علوم بر مبنای دستوری از وزارت خارجه از فرستادن دانشجویان ایرانی به سه کشور مذکور خودداری میکرد. حال خوشی نداشتم. برایم جای سؤال بود که این رفتار چه معنی دارد ولی پاسخی نداشتم. از رو نرفتم. برای همین هم بود که رفتم پیش مدیر کل بورس. خیلی خوش برخورد و مؤدبانه (و کاملا متفاوت از لحن نامه تهدید به عوض کردن قفل و ...) راهنماییام کرد. گفت به دانشگاهی که شما را بورسیه کرده بگو نامهای بنویسند و تأیید کنند که رفتن شما به این دوره ضروری است. خوشبختانه ایران بود و مگر میشد به گروه آموزشی بگویم چنین نامهای بنویسند و انجام ندهند. دستشان درد نکند، ظرف یک روز نامه آماده بود. معاون آموزشی دانشگاه هم آنرا تأیید کرد. یک هفته بعد نامه به دست به وزارت علوم بازگشتم. فکر میکردم کار تمام است. ولی فهمیدم که باید این نامه را به معاون ... وزیر تحویل بدهم و کلی داستان هم ببافم که چه مراحلی را طی کردهام تا شاید دلشان به رحم شاید هم به درد آید و با رفتن من موافقت کنند. تا اینجای کار فکر میکردم تنها من این مشکل را دارم. ولی من تنها نبودم. اگر شمردن را درست انجام داده باشم، 12 نفر این مشکل را داشتند. یکی بود کمی از من مستأصلتر و بقیه وضعشان بهتر بود. خانمی بود که برای گرفتن ویزای ینگه دنیا 2 بار به سوریه رفته بود و قریب 2 میلیون تومان هزینه بلیط و حتما سوغات سوریه داده بود. از دانشگاه شیراز بود و بیچاره به زحمت فاصله تهران تا شیراز را میرفت و میآمد تا مشکلش حل شود. بقیه ویزا نداشتند اما مشکلشان این بود که از سه کشور ممنوع الورود شده پذیرش داشتند. بدی قضیه این است که گرفتن پذیرش هیچ شباهتی به رنگ کردن خامه ندارد و انجام آن حداقل 3 تا 6 ماه طول میکشد. بنابراین وقتی به کسی بگویند رفتن به کشوری که از آنجا پذیرش گرفتهای ممنوع است و باید آنرا عوض کنی، ممکن است به مصداق آن حدیثی که اول گفتم دچار شود. خلاصه اینکه قرار شد ما 12 نفر با معاون وزیر ملاقات کنیم و قصه حسین کرد بگوئیم تا فرجی حاصل شود. همین کردیم. بافتیم و تافتیم ولی جلسه اول بی هیچ حاصل، خاتمه یافت. گفتند بروید تا درباره شما بررسی شود. شرح این جلسه را بعدا مینویسم. همین قدر بدانید که از خلال مباحثات این جلسه فهمیدم چرا بعضیها میگویند مدیران مملکت رویکرد علمی ندارند. ... |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در پنجشنبه 7 دی1385 و ساعت 23:15 |
زندگی شیرین می شود
من رفتم و منتظر ماندم تا نتیجه شکایت من اعلام شود. فکر کردید به همین سادگی بود؟ در این بین، دانشگاه نامهای به من داد که در آن نوشته شده بود هر چه زودتر خوابگاه دانشگاه را ترک کنید در غیر این صورت با حراست دانشگاه هماهنگی به عمل آمده تا قفل خانه شما را عوض کنند و از ورود شما به خوابگاه جلوگیری میشود. جالبتر اینکه در بالای نامه حدیثی از امام علی نوشته شده بود : «عصبانیت نوعی دیوانگی است». مات و مبهوت مانده بودم که برای بیرون راندن دانشجوی دکتری باید چنین هماهنگیای با حراست دانشگاه به عمل آید و دانشجو را دیوانه خطاب کنند. حتما میدانستند که دانشجوها با دیدن نامه عصبانی میشوند. خب دست پیش گرفته بودند!! قبلا گفتم که یک قصر خریده بودم. ولی نگفتم که چون فکر میکردم عین آب خوردن ویزا میگیرم و با خانواده راهی دیار فرنگ میشوم، خانه را اجاره داده بودم و پول رهن را هم به فروشنده داده بودم. حالا فقط یک راه باقی مانده بود. فروش ماشین و اجاره کردن خانه. من که طبق برنامه قرار بود 19 شهریور به سوی لندن پرواز کنم، به سوی شهرک نیروی هوایی پرواز کردم، به یک ماشین خاور که پر بود از خرت و پرتهای دانشجویی، و از همه بیشتر چندین کارتون کتاب که در خانه جدید جایی برای آنها وجود نداشت. تازه داشتم میفهمیدم غیرقابل پیشبینی بودن زندگی چه بلایی است. من که قرار بود با آرامش خیال در فرصت مطالعاتی به سر ببرم و رساله بنویسم، مشکلاتم چند برابر شده بود. جور کردن پول اجاره و از همه مهمتر اینکه چون از اول سال قرار بود فرصت مطالعاتی بروم، هیچ پروژه تحقیقاتی قبول نکرده بودم. اوضاعی بود!! همین روزها بود که نامهای به دست من رسید که در آن نوشته شده بود در تاریخ 14 دسامبر 2006 دادگاهی در سفارت انگلستان تشکیل میشود و به شکایت شما علیه افسر ویزا رسیدگی میشود. اصلا خبر خوبی نبود. این دقیقا به معنای از دست رفتن فرصت بود. لازم به ذکر است که در تمام مدتی که برای گرفتن ویزا تلاش میکردم کار رساله را ادامه دادم چون میدانستم هیچ چیز قابل پیشبینی نیست. در همین اوضاع و احوال، یک روز تلفن همراهم زنگ زد. از سفارت انگلیس بود. گفتند یکشنبه بیا سفارت برای بررسی ویزا. فکر میکنم اواخر مهرماه بود. خلاصه روز 5 آبان ماه رفتم سفارت. در کمال تعجب دیدم بدون آنکه دادگاهی تشکیل شود، ویزای من صادر شده است. در کل این ماجرا اولین بار بود که برخلاف روال معمول بخت با من همراه بود. اینجا بود که فهمیدم انگلیسیها هم سرگیجه میگیرند. قرار بود 23 آذر دادگاهی برگزار شود. حالا 5 آبان بود و من ویزا گرفته بودم. جالب اینکه دادگاه مهاجرت نامهای به خویشاوند من در لندن نوشته و گفته بود «شاکی شکایت خود از افسر ویزا را پس گرفته است». شما بودید تصور نمیکردید سرگیجه یا به قول خودمان گوگیجه گرفتهاند؟ ماجرا به همینجا ختم نشد. تازه اول کار بودم، ولی به نظر میرسید که زندگی شیرین شده است. من ویزا داشتم و تونی بلر برایم تبریک فرستاده بود. به نظر میرسید زندگی شیرین شده است!! |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 6 دی1385 و ساعت 22:19 |
آغاز ماجرا
من دانشجوی دکتری جامعه شناسی سیاسی دانشگاه تربیت مدرس تهران هستم. در تیرماه ۱۳۸۴ رساله دکتری را با عنوان تجربه دموکراسی در ایران، ترکیه و کره جنوبی در سالهای 1941 تا 1961 به تصویب دانشکده رساندم و کارم را آغاز کردم. از آنجا که بورسیه وزارت علوم، تحقیقات و فناوری هستم و باید بعد از پایان تحصیل در دانشگاه مازندران مشغول به کار شوم، طبق قانون میتوانم از فرصت مطالعاتی کوتاهمدت مخصوص دانشجویان دکتری که مدت آن شش ماه است استفاده کنم. بنابراین تلاش کردم تا از این فرصت استفاده کنم. ابتدا مراکزی را یافتم که اطلاعات تاریخی لازم برای رساله را در آنها میشد پیدا کرد. مؤسسه بینالمللی تاریخ اجتماعی (International Institute of Social History) در هلند و مدرسه مطالعات شرق و آفریقا (School of Oriental and African Studies) را برای این کار مناسب یافتم. در مؤسسه تاریخ اجتماعی هلند با دکتر تورج اتابکی آشنا شدم (از طریق اینترنت) و در 7 دیماه 1384 ایشان را در تهران ملاقات کردم. سه ماه بعد پذیرش من برای شش ماه کار تحقیقاتی در مؤسسه آماده شده بود و اگر همه چیز خوب پیش می رفت میتوانستم از اول سپتامبر 2006 کارم را در آمستردام هلند زیر نظر دکتر اتابکی آغاز کنم. جریان امور به گونهای پیش رفت که نتوانستم ویزای سفر به هلند را بگیرم و ماجرا خاتمه یافت. همزمان که برای رفتن به هلند اقدام میکردم، از مدرسه مطالعات شرق و آفریقا نیز پذیرش گرفته بودم (دست عمویم که همه زحمت این امر را متحمل شد درد نکند). بعد از خاتمه یافتن موضوع رفتن به هلند با پذیرش جدید به وزارت علوم مراجعه کردم و مقصدم تغییر کرد. ماجرای جدید از 27 اردیبهشت آغاز شد. گرفتن نامه از وزارت خارجه و بعد مراجعه به سفارت انگلستان در تهران. با خانواده رفتیم. امیدوار بودم بتوانیم ویزا بگیریم و .... دست بر قضا سفارت انگلیس از گرفتن مدارک ما هم امتناع کرد. به تازگی اوضاع سیاسی تغییر کرده بود و سفارت انگلیس از ایرانیانی که برای تحقیقات به این کشور میرفتند، اجازه کار در انگلستان (Work Permit) طلب میکرد. بعدا فهمیدم که گرفتن اجازه کار از نوشتن رسالهام دشوارتر است. باید ماجرا را فراموش میکردم. اما مثل اینکه قرار بود در مسابقهای میان من و وقایع غیرقابل پیشبینی در ایران، من برنده باشم. رفتم وزارت علوم و گفتم اگر من به جای ویزای دانشجویی، ویزای توریستی بگیرم، ایرادی ندارد؟ پاسخ مثبت بود. به این ترتیب تلاش کردم ویزای توریستی بگیرم. اواخر مرداد بود که با دعوتنامهای از خانواده عمویم در لندن و برخی مدارک دیگر راهی سفارت شدم. فکر میکردم مشکلی در میان نیست. اما اینگونه نبود. انگلیسیها فکر میکردند دارم میروم که دیگر برنگردم. برای همین هم افسر ویزا روی برگه پاسخ منفی به درخواست ویزا نوشته بود «من متقاعد نشدهام که شما بعد از شش ماه به کشور خود بازخواهید گشت». مأمور سفارت وقتی این نامه را دستم میداد چند صفحه مطلب هم به من داد که بر اساس آنها میتوانستم علیه حکم افسر ویزا فرجامخواهی کنم. این دیگر شوخی قشنگی بود!! زود قضاوت نکنید، شوخی نبود، ولی دردسر زیاد داشت. قریب یک ماه دویدم تا مدارکی که گفته بودند برای فرجامخواهی ارائه کنم جمع و جور شود. از همه بدتر اثبات این نکته بود که پول موجود در حساب بانکی من از چه منبعی تأمین شده است. برای من که کار ثابت نداشتم و سالها از طریق قاچاق اطلاعات از منابع مختلف به ذهنم و بعد تحلیل آنها و نوشتن تحقیقاتی که در ایران کسی برای آنها تره خرد نمیکند به مال و اموالی!!! دست یافته بودم نشان دادن منبع این پولهای کثیر (جمعا 11 میلیون تومان) کار سختی بود. خلاصه سعی کردم هر چه مدرک میخواهند جور کنم. یک ماه طول کشید. مصیبت اینکه باید همه مدراک به انگلیسی ترجمه میشد. به تازگی قصری در تهرانپارس خریده بودم که ترجمه سند و متعلقات آن مدتها وقت مترجمان و وکلای رسمی قوه قضائیه را گرفت. خوب شد اونها نپرسیدند این قصر چند ده متری را با کدام پول خریدهام. با همه این احوال و با یک کیف مدرک ترجمه شده که نشان میداد سیر تا پیاز زندگی من داخل کدام باغچه کشت شده است، راهی سفارت شدم. فکر میکردم به روال معمول سفارت علیاحضرت ملکه بریتانیای کبیر که یک روزه ویزا میدهند، برای ظهر ویزا به دست راهی وزارت علوم میشوم. روز 9 شهریور بود و مأمور سفارت که اتفاقا ایرانی بود و برخلاف مأموران انگلیسی سفارت که خوش اخلاق مینمودند، خیلی خوش اخلاق نبود، مدارکم را گرفت و گفت «به شکایت شما علیه افسر ویزا رسیدگی میشود. نتیجه را یک تا دو ماه دیگر به شما اعلام میکنند.» تا بعد ... |+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 6 دی1385 و ساعت 11:28 |
|
درباره وبلاگ
![]() محمد فاضلی، مدرس جامعهشناسی و انسانشناسی دانشگاه مازندران هستم. گاهی اوقات که مصائب زیستن دست از سرم برمیدارند، فکر میکنم و برخی از آنها را مینویسم. به دفترچه خاطرات شبیه است و برخی لحظههای زندگی را ثبت میکنم. بهانهای است برای بودن و انگیزهای است برای رفتن.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آرشيو موضوعی
تجربه سفر به انگلستانتحلیل های اجتماعی درباره ایران نوشته های شخصی پيوندهای روزانه
حمایت 203 نفر از اساتید دانشگاههای مازندران از مهندس میرحسین موسویبیانیه 82 نفر از جامعه شناسان آرشيو پیوندها پيوندها
فرهنگشناسي (نعمت الله فاضلي)موسیقی ایرانی دکتر عباس کاظمی شوخی با فرهنگ و اجتماع (امیر هاشمی مقدم) دکتر ناصر فکوهی (انسان شناسی) روزنه ای برای یک انسانشناس قال و قیل محمد رضا کلاهی جامعه شناسی و انسان شناسی توریسم جامعه ایرانی - مدرنیته ایرانی (دکتر تقی آزاد ارمکی) جامعه شناسی زمینی (دکتر رحمت الله صدیق سروستانی) نوشته های دکتر نادر رازقی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |