تبليغاتX
سفر به دیگری
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اجتماع محلی و کتابخانه محله

تا آنجا که من از ساختار تقسیمات شهری لندن میدانم، دو نوع تقسیمبندی بر مناطق شهر حاکم است. نوعی از تقسیمبندی بر اساس نواحی یا همان زون (Zone) است. شهر به شش زون تقسیم شده که هر کدام یک دایره به دور مرکز لندن هستند. مرکز لندن زون یک است و با فاصله گرفتن از مرکز شهر در هر جهتی که حرکت کنید، به ترتیب از زونهای 2 تا 6 عبور میکنید. اما نوع دیگر از تقسیمبندی نیز وجود دارد که چیزی شبیه به همان منطقهبندی در شهر تهران است. یک منطقه یا بارو (Borough) ممکن است شامل محلههایی در دو یا سه زون باشد. هر یک از این دو نوع تقسیمبندی کاربردهایی دارند. برای مثال، هزینه حمل و نقل در زون 1 یا همان مرکز لندن بیشتر است و برای استفاده از قطار یا مترو در این زون باید هزینه بیشتری بپردازید. طبیعی است که مدیریت شهری میتواند این زونبندی را برای اعمال سیاستهای مختلف از جمله طرح ترافیک به کار بگیرد.

اما نکتهای که در دو ماه گذشته توجه مرا به خود جلب کرده، اهمیت باروها یا همان مناطق و بالاخص نقش کتابخانه در ساختار بارو است. با توجه به شناخت بسیار اندک من از شهر فقط میتوانم به چند نکته زیر اشاره کنم. اما هر یک از اینها میتواند چشمانداز بهتری برای مدیریت شهری ارائه کند.

1.   باروهای شهر لندن بر اساس هویتهای تاریخی متمایزی شکل گرفتهاند و مدیریت شهری به شدت تأکید دارد که این هویتها را حفظ کند. بارویی که من در آن قرار دارم، باروی گرینیچ است. این همان منطقهای است که نصفالنهار مشهور گرینیچ در آن قرار دارد. در کتابچهای که سازمان مدیریت کننده باروی گرینیچ تحت عنوان «استراتژی گرینیچ از 2006 تا 2015» منتشر کرده است، به شدت بر همه ویژگیهای تاریخی این منطقه و بقیه عناصری که میتوانند هویت اجتماعی متمایزی برای آن تعریف کنند تأکید شده است. از جمله بر وجود بناهای تاریخی خاص، همجواری 8 مایل از منطقه با رودخانه تیمز و تعداد بسیار زیاد فضاهای سبز بارو که سبب شدهاند این باروز سبزترین منطقه لندن باشد.

2.   هر منطقه دارای برنامه جامعی است که تحت عنوان استراتژی بارو از آن یاد میشود. در هزاره جدید، اولین استراتژی در سال 2001 نوشته شده و تا سال 2006 ادامه داشته است. حال نیز استراتژی توسعه باروها بر اساس افق 2006 تا 2015 نوشته شده است. در این استراتژیها به برگزاری المپیک سال 2012 در لندن بسیار توجه شده است. نکته قابل توجه اینکه مدیریت بارو تأکید دارد که برای نگارش استراتژی بارو با کلیه اجتماعات محلی منطقه مشاوره شده است و کل برنامه مبتنی بر خواستهها و نیازهای مردم منطقه است که به مدیریت از طریق اجتماعات محلی ارائه شده است. در پاییز سال 2005 به مدت یک هفته در خیابانها، مراکز خرید و گوشه و کنار منطقه درباره وضعیت منطقه و خواستهای مردم تحقیق شده است. نتایج این تحقیق در طراحی برنامه جامع منطقه به کار گرفته شده است.

3.   در استراتژی تهیه شده، اگرچه نسخه منتشر شده آن برای آگاهی عمومی است، اهدافی دقیق و قابل سنجش ارائه شده است. آمار و ارقام دستآوردهای برنامههای قبلی و آنچه برنامه رسیدن به آنها را تضمین میکند ارائه شده است. برخی اهداف کلی این برنامه عبارتند از: فراهم آوردن امکان دسترسی بهتر همه مردم منطقه به امکانات، پایداری توسعه منطقه به این معنا که نسلهای آینده در اثر توسعه فعلی با مشکل مواجه نشوند، و زندگی بهتر برای مردم منطقه از طریق تبدیل کردن گرینیچ به منطقهای از نظر: زندگی، کار، فضای آموزشی و یادگیری؛ فضایی بهتر برای ارتباطات اجتماعی و گسترش فرهنگ، گرینیچی سرسبزتر و میزبانی شایسته برای المپیک.

4.   تأکید بر چندفرهنگی بودن منطقه و هدفمندی برنامه توسعه منطقه برای فراهم آوردن فضایی بهتر برای این اختلاط فرهنگی. در بحث بعدی درباره کتابخانه به این موضوع بیشتر میپردازم.

5.   جالب اینکه در نظر است در طول برنامه، 290 میلیون پوند در زمینه گسترش آموزش در منطقه سرمایهگذاری شود و فضای سبز منطقه که اکنون 15 درصد کل منطقه را شامل میشود افزایش یابد.

6.   پیشبرد برنامه بر اساس همکاری بخش خصوصی، دولتی و نهادهای داوطلبانه انجام میشود. در این راستا، سازمانی با عنوان Greenwich Partnership تشکیل شده که همه این گروههای همکار را در بر میگیرد.

7.   گزارشی از دستآوردهای منطقه به دقت ارائه شده است. این دستآوردها به دقت با برنامهای که در سال 2001 طراحی شده مرتبط شده است. یکی از نکات قابل توجه این گزارش دستآوردها، بروز مدیریت هماهنگ شهری است. در کشوری نظیر ایران، شهرداری و آموزش و پرورش هر کدام کار خودشان را میکنند. اما در منطقه گرینیچ، برنامهریزی مشترک صورت گرفته و مدیریت منطقه افزایش قبولیهای سطحی از دورههای آموزشی را با برنامههای خود مرتبط دانسته است. برنامههایی که به صورت مشترک اجرا شدهاند. مدیریت جامع حمل و نقل، کاهش جرایم، بهبود آموزش و پرورش و ... در این گزارش کاملا آشکار است.

 

فهرست آنچه که میتواند ویژگیهای این برنامه توسعه منطقهای دانسته شود بسیار زیاد است. اما نکته مهم این است که، هر منطقه با هویتی منحصر به فرد و با ملاحظه پتانسیلهای خود برنامهریزی نسبتا غیرمتمرکز ولی هماهنگ با ساخت کلی برنامهریزی شهری دارد. مردم در این برنامهها جایگاه زیادی دارند و همه چیز به صورتی دقیق و برنامهریزی شده پیش میرود. آنچه بیش از هر چیز جلب توجه میکند، تلاش برای ارائه هویتی محلی از منطقه است. اگر بتوانم برداشتم را درست بنویسم، در کل اینگونه است که، شهر یک موجودیت یکپارچه کلی نیست که همه جای آن یکجور باشد. البته همه شهرها اینگونهاند که مناطق مختلف آنها فرق میکند. اما میان تفاوت داشتن مناطق با یکدیگر، و هویت داشتن مناطق بر اساس مشخصات خاص هر منطقه، فرق است. هر منطقه تلاش میکند تا هویتی مستقل از مکان برای شهروندان خود ارائه کند. به این طریق تلاش میشود تا کلانشهری مثل لندن، به سرگشتگیها و بیهویتیهای انسان جدید دامن نزند. هر منطقه میکوشد تا فضایی از هویت تعریف کند. به علاوه، یکدستی کسل کنندهای که در انتظار شهرهای بیهویت است، از میان خواهد رفت.

به این ترتیب تصور میکنم، این هم یکی دیگر از صور خودآگاهی غرب بر فرایندهای زندگی اجتماعی در غرب است. دانش اجتماعی نشان داده است که بزرگ مقیاس بودن و گمنامی در شهر میتواند منبع اختلال هویتی باشد. اما اینگونه مدیریت شهری میکوشد تا بخشی از این آگاهی انتقادی را برای بهسازی فضای هویتی زندگی شهری به کار بگیرد.

باز هم جای دوستانی که در مطالعات فرهنگی تخصص دارند خالی است. قطعا ایشان میتوانستند بهتر از من در این باره بنویسند. اما خب ... مقایسه این نوع مدیریت با مدیریت شهری در ایران به عهده خود شما.

ادامه مطلب و بحث درباره جایگاه کتابخانه در این فضای شهری، برای مطلب بعدی.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در جمعه 27 بهمن1385 و ساعت 0:22 | 
هرودز، سرمایه‌داری و تجارت پوست

امروز شنبه و آخر هفته در انگلستان بود. دوستان لطف کردند و مرا به یکی از دیدنیترین نقاط لندن راهنمایی کردند. این مکان به جهات مختلف دیدنی بود. طبق معمول عادت دارم که نگاهی جامعهشناختی به پدیدهها داشته باشم. اما گریزی از توصیف کردن آنچه امروز گذشت نیست.

مکانی که به دیدن آن رفته بودم، فروشگاه بسیار بزرگی است که هرودز (Harrods) نام دارد. ساختمانی بسیار زیبا و با معماری همه ساختمانهای به جای مانده از زمان بریتانیای کبیر که صدها هزار کالای مصرفی را در خود جا داده است. تفاوت این کالاها با بقیه محصولاتی که در بازار لندن میتوان یافت در چند چیز است. اولا بسیاری از این کالاها را نمیتوان در قریب به اتفاق فروشگاههای دیگر یافت. این دسته از کالاها محصولاتی هستند که با توجه به قیمتشان در فروشگاههای دیگر مشتریای برای آنها یافت نمیشود. ثانیا، کلیه کالاهای موجود در هرودز مزین به نام برندهای تجاری بسیار مشهوری هستند که قدرت نام برند را با خود دارند. ثالثا، هیچ کالای ارزانی در این فروشگاه یافت نمیشود. ذکر بعضی از قیمتها میتواند تصویری از فروشگاه هرودز را نشان دهد.

در فروشگاههای لباس معمول در لندن میتوان با پرداخت 3 تا 6 پوند یک تیشرت مناسب خرید یا با پرداخت 20 تا 50 پوند صاحب یک کاپشن شد. خرید 4 جفت جوراب بیش از 3 پوند هزینه بر نمیدارد. خوردن یک پیتزا با پیشغذا و دسر نیز 6 تا 7 پوند برای شما خرج میتراشد. اما برای خرید ارزانترین جوراب موجود در هرودز باید 15 پوند هزینه کنید. یک کراوات ساده 85 پوند قیمت داشت و یک کاپشن زمستانی خیلی ساده 546 پوند بود. یک سیخ جوجه کباب 14 پوند و یک کیف دستی زنانه 890 پوند. یک دست کت و شلوار مردانه زیر 500 پوند نیز در هرودز یافت نمیشد. یک شال البته زیبا و کلی ظریفکاری شده زنانه نیز 2800 پوند قیمت داشت. خلاصه هرودز جایی بود که هر کالایی تا دهها برابر قیمت کالایی مشابه در بازار معمولی  به فروش میرسید.

محیط فروشگاه بسیار زیباست و میتوان مطمئن بود تعداد بسیار زیادی از آدمهایی که آنجا آمدهان مثل من توریستهایی هستند که برای دیدن هرودز آمده بودند. نورپردازیهای زیبا، خوانندهای که با صدایی زیبا موسیقی زنده اجرا میکند چیزی شبیه به موسیقی کلاسیک بود و کالاهایی که با سلیقه هر چه تمامتر چیده شدهاند. حتی آسانسور فروشگاه نیز دیدنی و در نوع خود جالب است. هرودز موزهای از اشیاء دنیای مدرن است. موزهای که تن به تحلیلهای جامعهشناختی زیادی میدهد.

وقتی کتاب مصرف و سبک زندگی را مینوشتم، در حالی درباره سبک زندگی، تجربه خرید کردن و سیاست تمایز سخن میگفتم که فقط درباره آنها در مقالات و کتابها خوانده بودم. اما هرودز این فرصت را برای من مهیا کرد تا ببینم که انسانها چگونه خرید کردن و تجربه خرید را مصرف میکنند. تجربه خرید در هرودز تفاوت کیفی با هر خرید دیگری دارد. خرید در هرودز، ارزشی برای فرد میآفریند و تجربهای فراهم میسازد که به مراتب اهمیتی بیش از خود کالا دارد. قطعا اگر هر کسی یکی از کاپشنهای موجود در هرودز را بپوشد و در برابر شما بایستد و از محل خریداری آن خبر نداشته باشید یا از مارک آن چیزی دستگیرتان نشود، هیچ چیز دیگری در آن وجود نخواهد داشت که نشان دهد این کالا با بقیه کاپشنها متفاوت است. اما برای خریدار و آنها که میدانند این کالا از هرودز خریداری شده، معنای دیگری در بر دارد. این همان تجربهای است که پیر بوردیو آنرا سیاست تمایز مینامید. این همان مصرف مادیای است که دهها برابر مادیتش بار ذهنی و اجتماعی با خود دارد. هردوز موزه تمایز است. آدمها در هرودز خود را متمایز میکنند.

اما هرودز تن به تفسیرهای به درد بخورتری نیز میدهد. به گمانم، هرودز بخشی از منطق بازتولید سرمایهداری است. سرمایهداری و اقتصاد توسعهیافته سبب شده است تا مجموعه آدمهایی پای به عرصه اجتماعی بگذارند که قدرت خرید بسیار بالایی دارند. از آنجا که سرمایهداری و جامعه سکولار و تا حدودی تهی شده از اعتقادات دینی، محرکهای معنایی زیادی را باقی نگذاشته است، راههای زیادی نیز برای معناآفرینی این گروهها باقی نمانده است. خیلی از راههای معناآفرینی که جنبشهای اجتماعی جدید دنبال میکنند با جایگاه طبقاتی این افراد در تناقض است. کسانی که از منطق تولید سرمایهداری و استفاده حداکثری از زمین و منابعش به چنین ثروتهایی رسیدهاند نمیتوانند طرفداران جنبشهای محیطزیستی باشند. این گروه باید قدرت ناشی از توان بسیار بالای اقتصادی خود را در جایی به کار بگیرد.

بلااستفاده ماندن پولهای این گروه دو عارضه بر جای میگذارد: اولا پیآمدهای ذهنی و روانی شدیدی برای آنها در پی خواهد داشت. میلیونرهایی که نتوانند از پول خود استفاده کنند، به ناراضیانی بزرگ بدل میشوند. کشورهای جهان سوم این عارضه را به شدت احساس میکنند. توسعه وابسته و نامتوازن در این کشورها گروه اندکی را به ثروتهای افسانهای رسانده است حال آنکه این کشورها قادر به جذب و هضم قدرت خرید این گروهها نیستند. میل به مدرنیزاسیون شدید و نگاه به بیرون از مرزهای ملی و فرار به مرکز سرمایهداری و نقد دائمی جامعه و دولت در جهان سوم از جانب این گروهها پیآمد این وضعیت است. اینها مایلاند دولتها سیاستهای نوسازی را به گونهای در پیش بگیرند که توان خرید آنها به کار آید. ثالثا، سرمایهداری با به راه انداختن هرودزها، راهی برای گردش اقتصادی سرمایه ایجاد میکند. اینها باعث میشوند تا مشکل مازاد سرمایه و عوارض اقتصادی آن نیز بروز نکند. البته این بخشی از راهکارهای موجود برای به گردش درآوردن مازاد سرمایه است.

اما غیر از اینها نکات دیگری نیز در هرودز بود که توجه مرا به خود جلب کرد. در این چند هفته که در لندن بودهام بخشی از احساس غربتم از آن جهت بود که هیچ اثری از ایران در اینجا نمیدیدم. هیچ کالای ایرانی ندیده بودم و در اخبار نیز جز بحث از تحریم ایران در میان نبود. اما امروز در هرودز شاهد فرش ایرانی بودم. فرشهایی با قیمتهای حیرتانگیز که هیچکدام کمتر از 10000 پوند قیمت نداشتند. تازه داشتم احساس چینیهای ساکن لندن را درک میکردم. هر چینی در هر کجا که پا بگذارد میتواند به خود ببالد زیرا میتواند هزاران کالا به دیگران نشان دهد که بر آنها نام کشوری حک شده است. من نیز چنین احساسی داشتم. اگرچه در همانجا نیز چیزهایی برای غصه خوردن وجود داشت. فرشهای چینی و هندی که روی شناسنامه آنها نوشته شده بود «ساخت چین» و در گوشه دیگرش نوشته بودند «طرح ایرانی» به ایرانی دلسوز نشان میداد که دیگران متاع ایرانی را به نام خود سند زدهاند. جالب اینکه آنها نیز غالبا به اندازه فرشهای ایرانی قیمت داشتند. گویی حتی در این یک کالا نیز قافیه را به چینیها و هندیها باختهایم. به این میاندیشیدم که اگر روزی فرش نیز از فهرست کالاهای صادراتی ما حذف شود، ایرانیان ساکن لندن و احتمالا بقیه کشورهای دنیا چیزی برای افتخار کردن نخواهند داشت. به قول یکی از دوستان، بسیار مایه تأسف است که داشتههای ما را نیز دیگران صاحب شدهاند. از کل 210 تا 220 تن زعفرانی که سالیانه در جهان تولید میشود، 200 تن آن در ایران تولید میشود. جالب اینکه همه این زعفران در اسپانیا بستهبندی میشود و با عنوان زعفران اسپانیا به فروش میرسد. کاش والرشتاین مفهوم دیگری هم برای توصیف این وضعیت ابداع کرده بود. به نظر والرشتاین کشورهای پیرامونی جهان، فقط صادر کننده مواد خام هستند و کالاهای ساخته شده را از کشورهای مرکزی سرمایهداری وارد میکنند. با این اوصاف، به جایی مانند ایران که زعفران یا همان ماده خامش را نیز به نام کشورهای دیگر صادر میکند چه لقبی باید داد؟

آخرین نکته درباره هرودز به چیز ارجاع دارد که میتوان آنرا جنبش اجتماعی جدید نیز خواند. در هرودز پالتوهایی از پوست حیوانات به فروش میرسد. پالتوهایی بسیار گرانقیمت که در کل بریتانیا فقط در هرودز یافت میشوند. طبق قانون انگلستان، حفظ و نگهداری حیوانات برای استفاده از پوست آنها ممنوع است. از همینرو در بریتانیا مزارعی که در آنها حیواناتی نظیر روباه، راکون، سگ آبی یا سمور پرورش داده میشوند تا از پوست آنها استفاده شود وجود ندارد. بقیه فروشگاههای معتبر که شبیه هرودز هستند نیز از فروش لباسهایی که با پوست این حیوانات تهیه شدهاند خودداری میکنند.

به هنگام ورود به هرودز گروهی را میبینید که با پلاکاردها و بروشورهایی در مقابل در ورودی فروشگاه ایستادهاند و تصاویری از حیوانات کشته شده برای تجارت پوست را در دست دارند. این گروه که «ائتلاف مبارزه با تجارت پوست» نام دارند، از مراجعه کنندگان به هرودز میخواهند تا از خرید کردن خودداری کنند و با تحریم هرودز، صاحبان آنرا وادار کنند دست از تجارت پوست بردارند. این گروه به نگهداری هزاران حیوان در قفسهای تنگ و نامناسب پرورش حیوانات وحشی، شیوه کشتار این حیوانات برای جلوگیری از آسیب دیدن پوست حیوان، از الکتریسیته، گاز سمی یا خفه کردن برای کشتن این حیوانات استفاده میشود و استفاده از پوست آنها برای ساختن کالاهایی غیرضروری و اقدامی که در انگلستان غیرقانونی است، معترضاند. با مراجعه به پیوند زیر میتوانید در جریان کار این گروه و بلایی که سر حیوانات میآورند قرار بگیرید.

http://www.caft.org.uk

دیدن هرودز در کنار گروه معترضی که آزادانه بقیه را به تحریم هرودز فرامیخوانند، چندین نکته را به ذهن متبادر میکند. اولا، هنوز منطق سود اقتصادی در برابر میل به حفظ محیطزیست و شیوه زیستی که هماهنگی بیشتری با منطق کلی این جهان داشته باشد، تسلیم نشده است. ثانیا، اگرچه میتوان سکوت صاحبان هرودز در برابر این گروههای معترض به تجارت پوست را برآمده از روح دموکراتیک و مدارا تفسیر کرد، اما میتوان تفسیری از موضع تحلیل قدرت نیز داشت. صاحبان این فروشگاه مطمئن هستند که ساختارهایی برای تضمین منافع آنها وجود دارد. صدها مزرعه تولید پوست و شبکهای از تجار وارد کننده و صادر کننده و تولید کننده کالاهای پوستی، ذخیره بانکی این افراد و کارکردشان در جریان کلی انباشت سرمایه، به علاوه احزاب و گروههای سیاسیای که از منافع این افراد دفاع میکنند، به اندازه کافی تضمینی برای تداوم این تجارت مرگبار هستند. اینجاست که به یاد جملهای از دیتریش روکهمیر میافتم که مینویسد دموکراسی تنها زمانی تداوم خواهد داشت که قدرتمندان مطمئن باشند در چارچوبهای دموکراتیک، حزب یا ساختاری قوی برای تضمین منافع آنها وجود دارد.

با همه این احوال، حتی حیوانکشی غربیها نیز تابع عقلانیت بیشتری است. سه چهار پیش که ایران بودم، تلویزیون ایران گزارشی از تهدید حیات وحش افغانستان پخش میکرد. دوربین بازاری در کابل را نشان میداد که در آن لباسهای دوخته شده از پوست حیوانات حیات وحش افغانستان به فروش میرسید. گزارشگر در انتها یادآور شد که به دلیل استفاده نکردن از ماشینآلات مدرن و ماهر نبودن خیاطهای افغان، برای دوختن هر پالتو، به کشتن تعداد حیواناتی دو تا سه برابر حد معمول نیاز است. به این ترتیب، اگر در انگلستان با کشتن 15 روباه یک پالتو دوخته میشود، در افغانستان، 30 روباه را برای این کار میکشند.

در راهروهای هرودز که قدم میزدم، به آقای دکتر عباس کاظمی فکر میکردم. ای کاش ایشان آنجا بود و درباره این فروشگاه مینوشت. قطعا تحلیلهای ایشان که متخصص تحلیل تجربه خرید و زندگی روزمره هستند، بسیار بیش از آنکه من ارائه کردم لذتبخش و پربینش میبود. راستی خواستم یادی از این دوست گرامی کرده باشم. نیکافکرمردی که همیشه دوستی دوستداشتنی است. امروز بارها به یادش بودم و حیفم آمد نامی از ایشان نبرم. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 22:54 | 
فست‌حزب

با اینکه سهراب سپهری هشدار داده است که قطار سیاست خالی است و احتمالا برای اهل مکاشفه و راز چیز زیادی ندارد، اما نه من اهل مکاشفهام و نه میتوانم در مقابل وسوسه همیشگی سر زدن به دنیای سیاست یا حداقل اندیشه سیاسی مقاومت کنم. باز هم دلم نیامد وجهی از وجوه سیاست در دنیای توسعهنیافته را بازگو نکنم. هر چند حدیث مکرری است اما واقعنمایی آنچه در ادامه میآورم جذاب است.

یکی از نویسندگانی که تاریخ سیاست حزبی در ترکیه معاصر را نوشته در توضیح شکلگیری حزب جمهوریخواه آزاد ترکیه (Free  Republican Party) مینویسد:

 

در جولای سال 1930 فتحی بی که به عنوان سفیر جمهوری ترکیه به پاریس اعزام شده بود فراخوانده شد. در پایان ماه جولای، وی به حضور آتاتورک رسید. آتاتورک خطاب به وی گفت: تصویر فعلی ما ... تصویر یک دیکتاتوری است. نهادهایی که پس از مرگم به جای خواهم گذارد نهادهایی توتالیترند. من نمیخواهم رژیمی اقتدارگرا به ارث بگذارم و اینگونه در تاریخ از من یاد شود. ... مصطفی کمال (آتاتورک) برنامه حزب را تعیین کرد و نمایندگانی را که باید از حزب وی جدا میشدند و به حزب جدید میپیوستند مشخص کرد.

 

با شروع به کار حزب جدید، موجی از مخالفان آتاتورک و دولت به آن پیوستند. با اوج گرفتن کار حزب، آتاتورک در 17 نوامبر همان سال به فتحی بی دستور داد تا حزبش را منحل کند و وی نیز چنین کرد.

همه احزاب دنیای توسعهنیافته چنین خاصیتی را کم و بیش دارند. احزابی فرمایشی و در بهترین حالت احزابی که انتخاباتی هستند. رأی مردم را میدوشند و فراموششان میکنند. خاصیت اینگونه احزاب این است که زود تشکیل میشوند و زود هم از بین میروند. به قیاس با غذاهای دنیای جدید میتوان آنها را فستحزب (Fast Party) نام نهاد. فستفودها زود آماده میشوند و خوردنشان هم راحت است. میتوان کنار خیابان ایستاد و چند فستفود را به راحتی خورد. این کار را با آبگوشت یا چلوکباب نمیتوان کرد. این همان کاری است که اقتدارگرایان جهان سوم با احزاب میکنند. خیلی زود حزب میپزند و خیلی زود آنها را قورت میدهند.

اما فستحزبها هم مثل فستفودها عوارضی دارند. آمارهای زیادی درباره چربی خون و سرطان و هزار مرض دیگر که از فستفود ناشی میشوند منتشر شده است. خوردن و قورت دادن فستحزبها نیز خیلی زود توهم قدرت پدید میآورند و گویی چربی زیادی را زیر پوست سیاستمداران تزریق میکنند. غدههایی که از جهش بیقاعده تودههای سرگردان در جامعه بروز میکنند، همان که هانتینگتون آنرا خصیصه جامعه فاقد نظم سیاسی میداند، محصول زایش و قورت دادن متناوب این فستحزبهاست.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 0:38 | 
موزه بریتانیا و هزار سؤال

قرار بود فردا صبح راهی دانشگاه سواس بشوم. میخواستم کتابهایی را که مهلتشان تمام شده بود تحویل بدهم و دو کتاب که رزرو کرده بودم و آماده شده بودند تحویل بگیرم. شب قبل از آن دلم گرفته بود و تا صبح در برزخ خواب و بیداری سر کرده بودم. صبح همه وارد ایستگاه قطار شدم، بر خلاف نظم همیشگی قطارها متوجه شدم که قطار تأخیر دارد. 40 دقیقه بعد فهمیدم که اصلا قطاری که من را به مقصد میرساند نخواهد آمد. به هر زحمتی بود با قطارهای دیگر خودم را به دانشگاه رساندم. اگرچه نسبت به همیشه 1.5 ساعت تأخیر داشتم. بیخوابی شب قبل و تأخیر قطار، حال خوشی برایم باقی نگذاشته بود. وارد کتابخانه که شدم نیم ساعت دنبال کتابهایی که احتیاج داشتم گردیدم و بعد گوشهای نشستم تا یکی از آنها را که مخصوص مطالعه در کتابخانه بود و امانت داده نمیشد بخوانم. حال و هوای خواندن کتابی درباره تاریخ و سنت دولت در ترکیه را نداشتم. نیم ساعت که خواندم دیدم بر این کتاب جفا میکنم که در چنین حال و هوای بدی آنرا مطالعه میکنم. بساطم را جمع کردم و کتابها برداشتم و راهی میز امانت شدم. کتابها را گرفتم و بیرون زدم. آن روز صبح دوربین فیلمبرداری را با خودم برداشته بودم. در راه آمدن به سواس از میدان ترافالگار و موزه ملی نیز فیلمبرداری کرده بودم. خیابانهای مسیر را نیز کم و بیش از نگاه دوربین دیده بودم. به سرم زد حالا که توان مطالعه ندارم و دوربین نیز همراهم هست، وارد موزه بریتانیا شوم. شاید در آینده وقت زیادی برایم باقی نمیماند. با اینکه هفت کتاب به امانت گرفته بودم و بار سنگینی بود، دوربین به دست وارد موزه شدم. فاصله موزه تا دانشگاه نیز بیش از 3 دقیقه پیادهروی نیست.

یک بار دیگر موزه بریتانیا رفته بودم. میدانستم که دیدن کردن از آن کار یکی دو ساعت نیست. یک روز کامل وقت و چند حلقه فیلم برای تصویربرداری میخواهد. ولی برای دیدن بعضی بخشها کفایت میکرد. تقریبا دو ساعت داخل موزه بودم و فقط موفق شدم بخشهای مربوط به مصر، روم، یونان و خاورمیانه باستان را نه خیلی دقیق ببینم.

توصیف کردن موزه کار من نیست و امکانپذیر هم نیست. از تاریخ استعمار اگر فقط همین یک موزه به چنگ انگلستان آمده بود، باز هم برای رضایت آنها از استعمارگریشان کفایت میکرد. این جماعت انگلیسی به ریز و درشت اشیاء فرهنگی و تاریخی ملل تحت سلطه خود رحم نکردهاند. اشیائی به اندازه چند گرم تا مجسمههایی به وزن 16 تا 20 هزار کیلوگرم را به موزه منتقل کردهاند و تاریخ بشر را بازسازی کردهاند. به راستی به هنگام قدم زدن در موزه بریتانیا گویی در سالنی که تاریخ را نمایش میدهد راه میروید. اما رخدادهایی که در موزه مشاهده کردم و سؤالاتی که برایم طرح شد، به اندازه دیدن موزه برایم جالب بود.

چند روز قبل از دیدن موزه بریتانیا با یکی از دوستان درباره زن در فرهنگ انگلستان و ایران صحبت میکردم. پیآمدش نیز نوشتن همان مطلبی بود که درباره مبانی ساختاری رعایت حقوق زنان نوشتم. یکی از خوانندگان مطلب متذکر شده بود که نقش فرهنگ را در مسأله حقوق زنان نادیده گرفتهام. البته از ابتدای مطلب هم گفته بودم که قصد ندارم متعرض دیدگاه فرهنگی درباره حقوق زنان شوم. به هر حال، با داشتن چنین پیشزمینهای وارد بخش یونان باستان موزه شدم. قبلا مطالب زیادی درباره هنر رنسانس و اومانیسم مندرج در آن خوانده بودم. اما مجسمههای متعدد موجود در موزه بریتانیا که بدن مردان و زنان را کاملا عریان و با نمایش کامل همه اعضا مجسم کردهاند، نشان میداد که ماجرا باید عمیقتر و تاریخیتر از رنسانس باشد. در ضمن دیدن مجسمههای متعدد از زن و مهمتر از آن، مجسمههای پادشاهانی که در کنار مجسمه خود تندیس زنانشان را نیز ساخته بودند، بیانگر نگاه دیگری به زن در فرهنگ یونانی بودند.

چند ده متر آن طرفتر میتوانستم سالنی از تاریخ خاورمیانه را نیز شاهد باشم. با همین ذهنیت به دنبال رد پای زنان در آنجا گشتم. هرگز اثری از زنان آنچنان که در یونان باستان دیدم در آنجا وجود نداشت. به نظر میرسید غرب و فرهنگ هلنی از ابتدا نگاهی متفاوت به زن داشته است. شاید عریانی زنان در مجسمهها، نقاشیها، موزائیکهای نصب شده بر دیوارها، و غیبت نسبی زنان از اشیاء بازمانده از خاورمیانه، بازگو کننده تفاوت تاریخی نگاه این دو فرهنگ به زن باشند. برایم جالب بود که مجسمههای یونانی چندهزارساله، زنان را همانگونهای تصویر کرده بودند که مجلات و روزنامههای امروز انگلستان به هنگام تصویر کشیدن زنان از آن تبعیت میکنند. یاد نوشته آن دوستی افتادم که در نظر نگرفتن عنصر فرهنگ را یادآور شده بود. اما مهمتر این بود که بپرسم چگونه در سحرگاه تاریخ، نگاهی اومانیستی به انسان در تمدن هلنی جان گرفته بود و چنین اندیشهای در شرق وجود نداشت؟

در یکی از ورودیهای بخش یونان باستان، تکه سنگی بزرگی هست. اگر خوب دقت کنید درمییابید که این تکه سنگ مرمر سفید، مجسمه بزرگ یک اسب و سوارکار آن است. اما گذشت زمان و حوادث سبب شده است که بخش عمده بالاتنه سوارکار، سر اسب، پاهای اسب و سوار، دم اسب و برخی جزئیات دیگر از میان بروند. به بیان مولانا، شیر بییال و دم و اشکمی از این سوار و مرکبش باقی مانده است.

داشتم به این میاندیشیدم که این تکه سنگ میتواند تمثیلی از چه باشد. نگریستن در این تکه سنگ و بیش از آن، نگاه کردن به این موزه میتواند حامل چه معنایی باشد؟ دیدم اینها نمیتوانند بهتر از تمثیلی برای خود «تاریخ» باشند. هر واقعهای چون گرد تاریخ بر آن مینشیند، تفسیربردار میشود. درست مثل همان تکه سنگی که یک زمانی مجسمهای از اسب و سوارش بوده است. ولی اکنون محل چون و چرا شده است. یقینی درباره اینکه مجسمه کدام اسب و سوار است، معنای آن چیست، جزئیات اسب و سوارش چه بوده و برای چه آنرا ساخته بودند وجود ندارد. ما به عوض مواجهه با واقعیت با تفسیرهای آن مواجه میشویم. هر واقعهای که رنگ تاریخ میگیرد، تفسیربردار میشود.

به نظرم آمد این نکته، درس موزههای تاریخ انسان هستند. به محض آنکه پای تاریخ به میان بیاید، قطعیت از میان میرود. موزهها نشان میدهند که راهی برای گریز از تاریخ نیست. موزهها نشان میدهند مه مناقشه بر سر تفسیر تاریخ ابدی خواهد بود و راهی جز تحمل مناقشه نیست. موزه، دعوت به مداراست. موزه نشان میدهد که همیشه تکههایی از واقعیت، علاوه بر آنکه رنگ تاریخ به خود گرفته و دیگر همان شیء گذشته نیست، بلکه بخشهایی از آن وجود ندارند. راهی هم برای گریز از این وضع وجود ندارد. پاسخهای قطعی و درست نیز وجود ندارند. در ضمن، سلیقه موزهآرا و آنانکه تصمیم گرفتهاند توالی اشیاء موزه چگونه باشد، در تفسیر شما مؤثر است. از این باب، موزهها آدمی را به اندیشه و خلقی مداراگر میخوانند. اندیشه و خلقی که حق تفسیرگری و بازنمایی تاریخ را برای دیگری نیز محترم بشمارد.

وقتی وارد موزه میشدم از دیدن آن همه کودک و نوجوان 10 تا 15 سال تعجب کردم. لباس متحدالشکل (همان یونیفورم) مدرسه نشان میداد که دانشآموز هستند. هر کجا که پا گذاردم جمعی از این بچهها فضا را شلوغ کرده بودند. برخی دفتر نقاشی دستشان بود و روی زمین نشسته بودند و بدون بیم از اینکه میکروبها بیمارشان کند یا گرد و خاکی بر لباسشان بنشیند، سرگرم نقاشی کردن اشیاء بودند. برخی دیگر یاداشتهایی درباره اشیاء مینوشتند و برخی دور معلمانشان حلقه زده بودند و سؤال میپرسیدند. کسی از مسئولین موزه آنها را سر و صدا نکردن فرانمیخواند و بیم بیرون انداخته شدن هم نداشتند.

یاد گفتههای بوردیو و فرق مدرسه جهان سومی و مدرسه ابتدایی و راهنمایی انگلستان افتادم. تازه دریافتم که چگونه مصرف فرهنگی و لذت بردن از هنر، موزه و ... در کودکان مدرسهای نهادینه میشود. تفاوت مدرسهای که کودکانش تاریخ را در سالن موزه بریتانیا میبینند با مدرسهای که تاریخ را آنهم تحریف شده از طریق کتاب به خورد دانشآموز میدهد بیشتر آشکار میشد. اینها کودکانی بودند که در موزه بریتانیا اندک اندک میآموختند که آدمیان همواره اینگونه نمیزیستهاند و زندگی انسان در طول تاریخ و در هر لحظه از تاریخ چنان گوناگون بوده و هست که گویی راهی جز مدارا کردن با همه این صورتها وجود ندارد. به علاوه، این کودکان اندک اندک شیوه مواجهه با موزه را نیز یاد میگرفتند. نقاشی کشیدن، یادداشت برداشتن، سوال پرسیدن و تلاش برای تفسیر کردن را میآموختند.

به این فکر میکردم که این نظام آموزش و پرورش هم دیدن موزه را به اندازه 2 ساعت ریاضی خواندن یا هر درس دیگری محترم میشمارد و هم مدرسه آنقدر توان اقتصادی دارد که هزینههای چنین اقدامی را تأمین کند. شاید مدرسهای که من میرفتم هزینه تأمین آب و برق مدرسه را نیز به زحمت میپرداخت. تازه اراک ما کجا موزه داشت که من ببینم. شاید اگر همه عمر مصرف کنندگان خوب محصولات فرهنگی نباشیم بر ما نتوان خرده گرفت. ما با منش این کار تربیت نمیشویم.

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در چهارشنبه 11 بهمن1385 و ساعت 0:30 | 
در ستایش دلتنگی

از روزی که وارد لندن شدم، از اینکه دلتنگ چیزی جز خانواده نبودم تعجب میکردم. از من این همه بیدردی بعید بود. کم کم داشت باورم میشد حال و هوای غرب مرا تغییر داده است. دلم برای دلتنگ شدن لک زده بود؛ برای دلتنگیای که از زمین بلندم کند. سالهاست که به همنشینی دلتنگی خو کردهام. نمیدانم این سهمی از روح شرقی یا تکهای از دیوانگی است که خداوند روزی من ساخته است. این چهل روزی که دلم به سرزمین غصهها سرک نکشیده بود، پرسش کردن را فراموش کرده بودم. البته پرسشهای زیادی درباره سیاست، غرب و خیلی مقولات دیگر از خودم و بقیه پرسیدم، نوشتم و درباره آن بحث کردم. اما این سوالات از آن دست نیستند که چون نسیمی به هستی آدمی بوزند یا چون طوفان کویر سوزان باشند. حکایت پرسشهای روزهای دلتنگی، حکایت باران روزهای نیمهتاریک ابری است. تا دل آسمان نگیرد و ابرها روی زیبای خورشید را نپوشانند، باران نخواهد بارید تا خاک بوی بهار بگیرد و شاخههای نرگس، پاک پاک، تن از غبار بشویند.

دلتنگی مایه زنده شدن است. دلتنگی و امید از یک جنساند. فقط در سایهسار دلهای حزنآلود است که میتوان کمی بیشتر به پرسش از فراتر از من، اینجا که ایستادهام و آنچه دارم فکر کرد. وقتی دلمان میگیرد و البته نه وقتی بدبختی و فلاکت روزگارمان را سیاه کرده است، دنیا آماده میشود تا رنگ تازهای بگیرد.

عیب دنیای ما توسعهنیافتههای اقتصادی و اجتماعی این است که سیاهی تهوعآور روزمرگی برای زیستن را جایگزین حزن و دلتنگی نوآور و امیدپرور کرده است. عیب سرمایهداری توسعهیافته و البته نه تمدن غرب که فقط سرمایهداری یکی از عناصر آن است؛ و البته نه همه عناصر این دنیا نیز آن است که میکوشد تا حزنزدایی کند. اسطورههای دینی آدمهای دنیای توسعهنیافته و خصوصا نسخهای از این موجودیتهای اسطورهای شده که در پیچ و خم مغزهای کوچک اما پردغل سیاستاندیش خلق میشوند، به اندازه مدونا، مایکل جکسون و مجلات سکس سرمایهداری، حزنزدایی میکنند. اینها دو سر یک طیفاند که هدفشان گریزاندن از پرسشهای بنیادبرانداز است. هر دو برای آنند که آدمیان توهم آرامش بگیرند. جالب اینکه هر دو میکوشند تا تنهایی آدمی را به دیار فراموشی تبعید کنند. یکی آدمی را راهی دنیای پرهیاهوی اسطورههایی بیتغییر و بازمانده از گذشتهای دور؛ و دیگری به شلوغی اسطورههای هر لحظه نوپدید دعوت میکند. هر دو آدمی را به قدر قدرتشان از یک لحظه زیبای وجود، از لحظه دلتنگی دور میکنند.

از رهاوردهای سفر، فرصت مغتنم دلتنگ شدن است. خصوصا آنکه فرصت داشته باشیم درباره آنچه دلتنگش هستیم تأمل کنیم. سفر راه دنیای طرب را برای اهل حزن هموارتر خواهد کرد. بزرگی میگفت مولانا عمری در طلب بود و چون یافت در طرب بود. حزن و دلتنگی جاده طلب را قدم به قدم نشانهگذاری میکنند، تا سرمنزل طرب. تنها لازم است به شاخههای نرگس بعد از باران فکر کرد. ابرها ماندنی نیستند. دروغگو آنانی هستند که از میان بردن ابرها را وعده میدهند یا آنها که گمان میکنند تاریکی خفقان خورشید چون هوای مهگرفته، تیره و ابرآلود عصرهای بهار زندگیزاست. آدمیان همیشه مسافر، از دیروز تا فردای تاریخ به دلتنگی و حزن، بیحساب محتاجاند.

امشب دلم گرفته است ...

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 9 بهمن1385 و ساعت 7:21 | 
قلب دانشکده

چند روزی بود که وارد لندن شده بودم ولی هنوز تنها بیرون نرفته و بیش از چند صد متر از جایی که اقامت داشته دور نشده بودم. ولی بالاخره باید راهی دانشگاه میشدم تا دوره مطالعاتیام را شروع کنم. تصمیم گرفتم تنها بروم. دوستان گفتند که میتوانی از طریق اینترنت مسیر رفتن را پیدا کنی و طبق همان مسیر بروی. همین گونه هم شد. برایم جالب بود که از طریق یک سایت اینترنتی مبدا و مقصد را وارد میکردید و بهترین مسیر برای رسیدن به مقصد با هر یک از وسایل نقلیه مشخص میشد. میتوانستم نقشه را پرینت بگیرم و راهی شوم. یکی از دوستان این کار را برایم انجام داد  فردا صبح حرکت کردم. نیم ساعت اول راه را با قطار رفتم. از وولیج آرسنال تا چرینگ کراس، که ایستگاه قطارهای شرکت راهآهن بریتانیاست نیم ساعت داخل قطار بودم. از آنجا به بعد را نیز طبق نقشه که همه چیز در آن مشخص شدن بود پیمودم. به هنگام حرکت با قطار، دیدن رودخانه تیمز، پل لندن، بزرگترین چرخفلک دنیا (مشهور به لندنآی) و ساختمانها برایم جالب بود. موقع پیادهروی به سمت دانشگاه نیز دیدن میدان ترافالگار، ساختمان نشنال گالری، ساختمانهای قدیمی، وستمینستر، مجسمههای جای جای شهر، عبور از جلوی ساختمان موزه بریتانیا (بریتیش میوزیم) و بخشی از دانشگاه لندن جذابیتهای خاصی داشت. برای من که به هنر سنتی عشق میورزم و جلوههای هنر مدرن خصوصا اشکال خیلی جدیدش کمی تهوعآور است، دیدن شهری که هنوز ساختار معماری سنتی و بویی از هنر کلاسیک بر خود دارد زیباییهای زیادی داشت.

از همه اینها با سرعت گذشتم و خود را به مدرسه مطالعات شرق و آفریقا یا همان سواس رساندم. از همان ابتدای ورود کمی اضطراب داشتم. راستش زبان انگلیسیام بد نیست. به خواندن انگلیسی مسلطم، ترجمه به فارسی را نیز خوب میدانم. متأسفانه در صحبت کردن و مکالمه مشکل دارم. از همین بابت بیم داشتم. تا محلی را که باید به آنجا مراجعه میکردم پیدا کنم چندین بار مجبور به پرسوجو شدم. برای ما که در نظام کارآمد آموزشی ایران، مدتهای مدیدی به تیچر میگفتیم تیآچر که موقع نوشتن دیکته انگلیسی غلط ننویسیم، درک تلفظهای مردم انگلیسیزبان کار راحتی نیست. با هر کس که حرف میزدم مجبور بودم توضیح بدهم که من در مکالمه مشکل دارم، لطفا کمی آهستهتر صحبت کنید. به هر ترتیبی بود وارد اتاق 302 دانشکده جامعهشناسی و انسانشناسی شدم. جوانی 26 تا 30 ساله داخل اتاق نشسته بود. سلام کردم و قبل از آنکه وارد بحث شود مشکل مکالمهام را مطرح کردم. بسیار کوشید تا آرام حرف بزند و راهنماییام کند.

نامه پذیرشم را گرفت و همه فرمهای لازم را خودش پر کرد. در همانجا اشتباه جالبی را مرتکب شدم. برای او توضیح میدادم که برای فرصت مطالعاتی شش ماهه به انگلستان آمدهام. بعد هم تکرار میکردم که تا پایان فوریه در انگلستان میمانم. او هم میگفت پس دو ماه در اینجا میمانید. بعد از چند بار توضیح یادم افتاد که تقویم را نگاه کنم و تازه فهمیدم که نام ماههای میلادی را از یاد برده بودم و بیچاره حق داشت که گیج و مبهوت شود. نمیدانم چه شده بود که پایان آوریل را پایان فوریه میگفتم. هر بار که اشتباه میکردم سعی میکرد آرامتر توضیح دهد.

جمع این توضیحات و تشریفات اداری به پانزده دقیقه نکشید. بنا به ملاحظاتی باید مبلغی نیز به حساب سواس واریز میکردم تا بتوانم از خدمات آنجا استفاده کنم. تصورم بر این بود که هماکنون یک برگه به دستم میدهد و باید راهی بانک بشوم. اما به عوض همه اینها، یک برگه به من داد که مخصوص مراجعه به کتابخانه بود. گفت به طبقه اول مراجعه کنید و در کارت کتابخانه بگیرید. درباره امور مالی از او پرسیدم. گفت بار دیگر که مراجعه کردید درباره آن با همکارم صحبت کنید.

فرم را گرفتم و راهی کتابخانه شدم. تقریبا ده نفر دانشجو مثل من منتظر عضویت در کتابخانه بودند. از دستگاه مخصوص شماره گرفتم و منتظر ماندم تا شمارهام را صدا بزنند. نیم ساعتی طول کشید. بالاخره شمارهام را خواندند. پای میز رفتم و برگه را تحویل دادم. مردی خوشرو و میانسال بود. برگه را که دید برایم توضیح داد که فعلا برایم یک کارت موقت صادر میکند تا بتوانم از کتابخانه استفاده کنم. گفت از فردا برای گرفتن کارت اصلی دارای عکس (کارتهای پلاستیکی که تصویر فرد روی آنها چاپ شده است) مراجعه کنم. کسی که این کارتها را صادر میکرد حضور نداشت و برای آنکه افراد بتوانند تا زمان آماده شدن کارت اصلی از کتابخانه استفاده کنند، کارت موقت به آنها داده میشد.

وقتی کارت موقت گرفتم، یک ساعت از ورودم به سواس میگذشت. در عرض یک ساعت، ثبت نام کرده و عضو کتابخانه شده بودم. برایم توضیح دادند که میتوانم با کارتم 15 کتاب بگیرم و با پرداخت پول از دستگاههای کپی - البته با رعایت قانون کپیرایت - استفاده کنم. همینجا بود که فهمیدم ارزش کتابخانه چقدر است. هنوز پولی به حساب دانشگاه واریز نکرده بودم و کارت هم نداشتم. از ورودم به سواس یک ساعت گذشته بود ولی عضو کتابخانه بودم. تنها کتابخانهای که خیلی زود مراحل عضویت در آنرا گذرانده بودم کتابخانه تخصصی وزارت خارجه ایران بود. که البته آماده شدن کارتم یک هفته طول کشید اما از همان لحظهای که عضو شدم توانستم کتاب بگیرم.

حالا عضو کتابخانه بودم و یک دریا کتاب پیش رویم قرار داشت. برای من که مثل برخی کبوتربازها، کتاببازی معنای خاصی دارد، دیدن آن همه کتاب فقط در حوزه تخصصی مطالعات شرق و آفریقا جالب توجه و دیدنی بود.

کتابخانه سواس شش طبقه است که در هر طبقه آن به تنهایی تقریبا بیش از کل کتابهایی که دانشگاه خودمان برای همه رشتههای دانشگاهی کتاب دارد، کتاب جای گرفته است. کل فضای کتابخانه دانشگاهم در ایران تقریبا به اندازه یک طبقه کتابخانه سواس است. یاد روزهایی افتادم که برای پیدا کردن هر یک از کتابهایی که احتیاج داشتم، از همه منابع اینترنتی دنبال فهرست کتابهای موجود در ایران بودم و دست آخر تنها توانسته بودم نزدیک به 30 جلد از آثار مورد نیاز را پیدا کنم. حالا با هزاران کتاب مربوط به پایاننامهام مواجه بودم. احساس کردم آن همه سختی و مصیبت که برای مهیا شدن این سفر تحمل کردم بیثمر نمانده است. هنوز 2 تا 3 ساعت از ورودم به سواس نگذشته بود که هفت جلد کتاب گرفته بودم و قصد داشتم راهی خانه شوم.

از کودکی به مطالعه در کتابخانه عادت نداشتم. اینجا که آمدم تازه دریافتم چرا چنین عادتی در من وجود ندارد. در دوران ابتدایی که اصلا نمیدانستم مدرسه کتابخانه هم دارد. با اینکه شاگرد اول کلاس بودم ولی کتابخانه را نمیشناختم. شاید هم اصلا مدرسه ما کتابخانه نداشت. پا به دوره راهنمایی که گذاشتم، کتابخانه مدرسه را کشف کردم. اتاقکی فرسوده که احتمالا بدترین اتاق مدرسه بود. هرگز به آنجا نرفتم. در طبقه اول مدرسه جای داشت و دیده بودم که زنگ تفریح، خیلی از بچهها کوشش میکنند از پنجره بالا بروند تا داخل کتابخانه را ببینند. ماجرا مربوط به زمانی بود که مسئول کتابخانه و یکی از دانشآموزان مدرسه به هنگام معاشقه در کتابخانه دیده شده بودند. بیچارهها فکر میکردند هنوز هم کسانی هستند که در این اتاق معاشقه کنند. گویی فیلم پورنو بود که هر چند دقیقه یک بار پخش شود. خلاصه کسی پای رفتن به کتابخانه نداشت. تازه اگر هم کسی میرفت بعید بود چیزی به چنگ آورد.

دبیرستان هم که آمدم، با اینکه بهترین دبیرستان شهر بود و دبیرستان نمونه نام داشت، ولی تازه تأسیس بود و کتابخانه نداشت. کتابخانه کوچکی ایجاد کرده بودند که از کتاب داستان و راستان بهتر در آن یافت نمیشد. در تمام این سالها به خواندن همان کتابهای کتابخانه کوچک ولی همیشه دوست داشتنی پدرم عادت کرده بودم. تعداد قابل ملاحظهای کتاب تاریخی، نوشتههای علی شریعتی، رمان و کتب مذهبی در آن وجود داشت که برای علاقهمند کردن من به خواندن کفایت میکرد. از همان زمان عادت کردم که درون منزل با لباس راحتی و هر جور که دلم میخواهد کتاب بخوانم.

تنها سالی که راهی کتابخانه شدم یک سال قبل از کنکور بود. دوستانی داشتم که با هم برای کنکور درس میخواندیم. چارهای نبود، باید با هم میبودیم و باید راهی کتابخانه عمومی میشدم. 100 متر تا خانه ما بیشتر فاصله نداشت. تازه تأسیس بود و کتاب چندانی نداشت. جای بچه کنکوریهایی بود که مسابقه تست زدن گذاشته بودند. چه مصیبتی!! در آنجا حسی از کتابخانه نداشتم فقط جایی بود که حس رقابتم گل میکرد و از اینکه میدیدم بقیه دارند آماده کنکور میشوند، نیرویی برای ادامه کار به دست میآوردم.

وارد دانشگاه امیرکبیر هم که شدم، هرگز کتابخانه دانشکده یا کتابخانه مرکزی دانشگاه را جای مناسبی برای مطالعه کردن نیافتم. فضای بستهای داشتهاند که سر و صدای دانشجویان نیز بر آزاردهندگیاش میافزود. کتابخانه خوابگاه هم فقط از ساعت 12 نیمهشب که دانشجوها مشغول بحث درباره سکس در اتاقهای خود میشدند آنقدر خلوت میشد که فضای تأمل کردن به آدم میداد. تصورم از کتابخانه همواره جایی بوده است که باید کتاب را از آنجا گرفت و برد در منزل خواند. برای دوستانی به گفتههایم باور ندارند دیدن قرائتخانه دانشگاه تربیت مدرس میتواند دیدنی باشد.

کل مساحت قرائتخانه به 50 متر نمیرسد. سالهاست روبهروی در ورودی آن ساختمانی در حال ساخت است که سر و صدای کارگران و ابزارآلات ساختمانیاش گوشنواز است. بدیع هنر معماریای در این بنای معظم به کار بردهاند و آن هم تعبیه یک دستگاه سرویس بهداشتی در درون سالن قرائتخانه است. هر چند دقیقه یکی از حضار هوس میکند تأملاتش را با خیال راحتتری ادامه دهد. از این لحظه به بعد سر و صدا و بوی نامطبوع فضا را پر میکند و عجیب تجربهای است مطالعه در این فضا.

با این تجربه طبیعی بود که خواندن با لباس راحتی، بدون سر و صدا و با فراغ بال در منزل را ترجیح دهم. اما کتابخانه سواس فضای دیگری بود. از سر وصدا خبری نبود. شیشههای اطراف ساختمان کتابخانه تصویری از ساختمانها و درختان بیرون ارائه میکردند و آرامشی کامل بر فضا حاکم بود. گاه گاه صدای چرخدستیهای کتابدارها که کتابها را در قفسهها جای میدهند به گوش میرسد. میز و صندلیهای دور تا دور کتابخانه بسیار راحت، با نور اختصاصی برای هر فرد، سرویس اینترنت که هر کسی با لپتاپ خود میتواند از آن استفاده کند و چند صد هزار کتاب که اطراف فرد را احاطه کردهاند، تجربه دیگری از کتابخانه برایم تصویر کرد.

در همین احوال بود که فهمیدم کتابخانه قلب دانشکده است. همه به این قلب احترام میگذاشتند. مسئول ثبت نام میدانست که قبل از هر کاری باید شرایط استفاده دانشجو از کتابخانه را فراهم کند و به همین دلیل در نبود کارت رسمی، کارت موقتی صادر شد که قرار بود فردای آن روز باطل شود. هنوز پولی به دانشگاه نپرداخته بودم ولی کارتم آماده بود. وقتی پانزده روز بعد هزینه خدمات را پرداختم، دو هفته بود که از کتابخانه استفاده میکردم. همه چیز در ساختمان کتابخانه برای ایجاد آرامش و فضای مناسبی برای مطالعه آماده شده بود. همه چیز به آدم میفهماند که کتابخانه قلب دانشکده است.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در شنبه 7 بهمن1385 و ساعت 0:17 | 
مبانی ساختاری رعایت حقوق زنان

زنان زیادی در ایران و بقیه کشورهای جهان بالاخص کشورهای در حال توسعه هستند که از خود میپرسند آیا زمانی میرسد که حقوقی برابر با مردان داشته باشند. آیا زمانی خواهد رسید که آنها کمتر در معرض خشونت خانوادگی قرار گیرند؟ و بسیاری زنان در جهان هستند که میکوشند به نمایندگی از همجنسان خود برای احقاق حقوق زنان حرکت و اقدامی انجام دهند. بسته به نوع تبیینی که این افراد برای رعایت نشدن حقوق زنان در ذهن دارند، اقدامات متفاوتی را در پیش میگیرند. تلاش برای تغییر قوانین، انتقاد از روحیه سنتی و غیرمدرن مردان، حمله به اعتقادات دینی، تلاش برای آموزش دادن زنان و آگاه کردن ایشان از حقوقشان، ایجاد مراکز دولتی و غیردولتی برای حمایت از زنان قربانی اقدامات خشن و ... از جمله کارهایی است که توسط این افراد انجام میشود. من همه این اقدامات را پسندیده و مفید میدانم. اما قصد دارم از نگاهی دیگر به مسأله حقوق زنان نگاه کنم. حتما درباره مطالبی که مینویسم افرادی هستند که کار تخصصی کردهاند. اما مثل همیشه مطلبی برای وبلاگ مینویسم و هدفم بهانهای برای اندیشهورزی است. بنابراین مهم نیست که بقیه اینها را گفتهاند یا نگفتهاند. ما میتوانیم به آنها فکر کنیم.

خلاصه ایدهام این است که مدرنیزاسیون اقتصادی پیششرط حرکت به سوی رعایت حقوق زنان است اگرچه ابدا شرط کافی نیست.

به ساختار اقتصادی جامعه سنتی غیرمدرن فکر کنیم. در این جامعه بیش از 90 درصد تولید اقتصادی در بخش کشاورزی صورت میگیرد. بخش صنعت بسیار کوچک است و بخش خدمات تقریبا وجود ندارد (حداقل به معنای امروزی آن وجود ندارد). ماهیت کارهایی که در بخشهای کشاورزی و صنعت انجام میشود، وابستگی به نیروی بدنی زیاد است. کشاورزی با کمک نیروی دست و بازو انجام میشود و فعالیت اقتصادی بخش تولید غیرکشاورزی نیز منحصر به کارهایی نظیر آهنگری، نجاری، بنایی و ... کارهایی است که انجام هر یک از آنها به نیروی بدنی زیادی احتیاج دارد.

اینگونه فعالیتهای اقتصادی واقعا برای زنان جذابیتی ندارند. زنان غالبا فاقد توان بدنی لازم برای انجام اینگونه کارها هستند. در ضمن میتوان شواهدی ارائه کرد که نشان میدهند در مواردی که فعالیت اقتصادی به چنین توان و زور بازویی نیاز نداشته است، یا در محیطهایی که زنان نیز به جبر طبیعت مجبور بودهاند مشارکت اجتماعی داشته باشند، وارد عرصه فعالیت اقتصادی شدهاند. زنان در زندگی اقتصادی عشایر و تولید آنها نقش مهمی دارند. به همین ترتیب است نقش آنها در کشت برنج در شمال.

اما سختی کار و فقدان متنوع بودن ساخت اقتصادی (تنوع نداشتن گستره کارهایی که افراد میتوانستهاند در آنها مشارکت کنند) تنها عامل مانع زنان نبوده است. فقدان ابزارهای کنترل باروری نیز نقش مهمی داشتهاند. اولا فقدان این روشها سبب میشد تا زنان همواره باردار باشند و نتوانند مشارکت اقتصادی زیادی داشته باشند. ثانیا، فقدان بهداشت سبب میشد تا کودکان زیادی در سنین پایین بمیرند و از اینرو تداوم نسل منوط به بالا بودن نرخ باروری زنان بود به امید آنکه از میان 10 بچه دو نفر به بزرگسالی برسند.

بدون آنکه قصد دفاع از مردان را داشته باشم، معتقدم خانهنشینی زن سنتی نه از ساخت مردسالار بلکه از ساخت اقتصادی و امکانات بهداشتی جامعه سنتی ناشی میشده است. از آنجا که هر صورتبندی ساختی به تدریج مجموعه ارزشی و هنجاری متناسب با خود را میسازد، و از آنجا که بخش زیادی از فرایند شکلگیری هر مجموعه ارزشی و هنجاری با ساخت قدرت ارتباط دارد و زنان به دلایل ذکر شده از مبانی ساختاری قدرت توان جسمی برای کار تولیدی، پول ناشی از کار اقتصادی محروم بودهاند، به تدریج  مجموعه ارزشی و هنجاری مبتنی بر این وضعیت نیز شکل گرفته است.

اما مدرنیزاسیون اقتصادی وضعیت دیگری را پدید میآورد. اولا، اقتصاد متنوع میشود. به عبارتی تعداد مشاغل افزدوده میشود. دوستی میگفت تعداد عناوین مشاغل در ایران چیزی نزدیک به 10000 شغل است و این رقم در آمریکا 50000 شغل است. جدای از درستی و نادرستی این ارقام، این نکته را نشان میدهند که هر آمریکایی در برابر خود چندین برابر یک ایرانی گزینههای برای انتخاب شغل دارد. بخش عمده مشاغلی که در صورتبندی اقتصادی مدرنیزه شده بروز میکنند به توان بدنی صرفا مردانه نیاز ندارند. تکنولوژی نیز کمک کرده است که برخی از کارها ابدا به زور بازو نیاز نداشته باشند. بنابراین زنان نیز به جمع کسانی که قادرند در این مشاغل کار کنند پیوستهاند. امروز دیگر هیچ منعی وجود ندارد که زنان در کارخانجات تولید اتومبیل کار کنند. زیرا این روبوتها هستند که قطعات سنگین اتومبیلها را برداشته و نصب میکنند و مداخله کارکنان در امور اندک است. شرایطی که به هنگام تأسیس اولین کارخانجات اتومبیلسازی مطلقا وجود نداشت.

در کنار تحول فوق، مجموعهای از مشاغل پدیدار شدهاند که زنان در آنها نسبت به مردان برتری نسبی دارند. تحقیقات زیادی وجود دارد که نشان میدهد زنان برای کار در خط تولید قطعات الکترونیک یا مونتاژ اینگونه کالاها از دقت و ظرافت بیشتری برخوردارند. به این ترتیب کارفرمایان نیز ترجیح میدهند از کارکنان زن استفاده کنند.

تکنولوژیها و روشهای کنترل باروری نیز به زنان امکان داده است باردار شدن خود را تا زمان دلخواه به تعویق بیندازند. بنابراین حاملگیهای متعدد نیز مانعی برای حضور آنها در مشاغل مختلف نخواهد بود.

اما مدرنیزاسیون پیآمد دیگری نیز داشته است. این نکته آخری در شرایط کشورهای در حال توسعه که به اقتصادهای صادراتگرا آوردهاند بیشتر صدق میکند. از اوایل دهه 1960 کشورهایی نظیر کره جنوبی، تایوان، سنگاپور، و برخی کشورها در آمریکای لاتین به سیاست گسترش صادرات برای رسیدن به رشد اقتصادی روی آوردند. برخی از اینها نظیر کره جنوبی و تایوان در این زمینه بسیار موفق عمل کردند و در دو دهه اخیر چین نیز به جمع آنها پیوسته است. این کشورها بر خلاف کشورهایی که در اولین موج صنعتی شدن به توسعه اقتصادی دست یافتند، نه دسترسی به تکنولوژی برتر داشتند و نه میتوانستند به جریان سرمایه آمده از مستعمرات دلخوش کنند. در بسیاری از آنها کارگر ارزان تنها عنصر مزیت نسبی برای رقابت در بازار بینالمللی صادرات بوده است. کره جنوبی نمونه کاملی از این فرایند است. این کشورها با اتکا به کارگر ارزان موجود در کشورهای خود و البته به قیمت قریب سه دهه سرکوب کارگران و نگه داشتن آنها در شرایط نامناسب، توانستند به بازار بینالمللی دست یابند و با تولید کالای ارزان و صادرات گسترده، سرمایه لازم برای جهش اقتصادی را در درون شرکتهای بزرگ انباشت کنند.

در چنین شرایطی، دولتها به شدت هر گونه نیروی کار ارزانی را ارج مینهادند. با همین سیاست بود که جامعه به شدت سنتی کره جنوبی در میانه دهه 1950، به جامعه در حال توسعه میانه دهه 1970 بدل شد. در خلال این تحول حجم زیادی از زنان وارد بازار کار شدند. این پدیده به حدی بوده است که از زنانه شدن بازار کار در کره نیز سخن گفته میشود. با چنین تحولاتی بود که زنان نیز به نیرویی اجتماعی بدل شدند. این تحولات به سیاسی شدن زنان نیز انجامید. در اصل شرایطی پیش آمد که تصمیمات دولت بر زندگی زنان نیز مستقبما تأثیر میگذاشت. از این زمان به بعد است که زنان نیز به نیرویی برای دموکراتیزاسیون بدل میشوند.

این شرایط دقیقا برخلاف شرایط جامعه سنتی است. در جامعه سنتی زنان فقط از مسیر تأثیر تصمیمات دولت بر درآمد و شرایط زندگی شوهرانشان است که تأثیر دولت را درک میکنند. (البته شرایط ایران استثنایی است چون برخی اقدامات دولت که برآمده از انگیزههای ایدئولوژیک است مستقیما بر زنان تأثیر میگذارد) به این ترتیب، نمیتوان انتظار داشت که بدون بروز مدرنیزاسیون اقتصادی و ورود زنان به عرصه اجتماعی، بروز آگاهی سیاسی نیز به صورت جدی در آنان رخ دهد.

دسترسی زنان به درآمد اقتصادی مبانی قدرت مردانه را تضعیف میکند. اکنون زنان نیز میتوانند مستقل از مردان زندگی کنند. در کوتاه مدت نظام ارزشی و هنجاری گذشته که از یاد برده است تحت چه شرایطی ایجاد شده و در خاطره مردان خوش نشسته است مقاومت میکند. مردان نیز امتیازات خود را به راحتی از دست نخواهند داد. لذا طبیعی است که تنشهایی نیز در جامعه بروز کند. اما به تدریج نظام ارزشی و هنجاری دیگری پدید خواهد آمد که بر ساختار قدرت جدید مبتنی خواهد بود. به تدریج نظام حقوقی نیز تغییر خواهد کرد.

به این ترتیب گمان نمیکنم تساوی حقوق زن و مرد در غرب موهبتی باشد که مردان به زنان عطا کرده باشند یا محصول تلاش زنانی از خود گذشته باشد. اگرچه زنان نیز بسیار کوشیدهاند. اما این تلاشها در شرایطی قرین موفقیت بودهاند که زیرساخت اقتصادی لازم برای برقراری تعادل جدید قدرت وجود داشته است. دقیقا به همین دلیل است که نظامهای اعتقادی سنتی و دینی گذشته هر قدر هم که در زبان زنان را ارج مینهادند، در عمل کاری از پیش نمیبردند.

 

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در دوشنبه 2 بهمن1385 و ساعت 20:37 | 
برادر ارشد

در این چند وقت که درباره غرب مینویسم فقط سعی کردهام سؤال طرح کنم. این بار نیز به همین کار میپردازم. البته سؤال طرح کردن کار سادهای نیست و احتمالا دارم بیشتر از حد خودم حرف میزنم. با این همه قصدم همین است.

حتما رمان مشهور 1984 جورج اورول را خواندهاید. در این رمان، اورول جامعهای را ترسیم میکند که در آن خفقان حیرتانگیز یک حزب سیاسی توتالیتر که بر همه چیز زندگی سیطره دارد حاکم است. در این جامعه در هر جایی که تصور کنید دوربینهایی نصب شدهاند که تصویر افراد را ضبط میکنند و این طریق افراد تحت کنترل هستند. به علاوه فردی وجود دارد به نام برادر ارشد که هر روز در ساعات خاصی تصویر وی و سخنانش از تلویزیون پخش میشود و همه مجبور به دیدن وی و عشق ورزیدن به او هستند. خلاصه کلام اینکه یک حزب یا حاکمیت سیاسی توتالیتر بر جامعه حاکم است. شاید منظورش شوروی آن زمان بود.

اینها را نوشتم تا برسم به برنامهای تلویزیونی در تلویزیون خیلی از کشورهای دنیا به نام بیگ برادر (Big Brother) یا همان برادر ارشد برگرفته از رمان اورول. یک آقایی در سال 1999 در هلند به سرش زد تا بر اساس ایده اورول یک مجموعه تلویزیونی بسازد. عدهای از افراد که معمولا به 15 نفر میرسند (به صورت انفرادی یا زوجهای زن و مرد) در یک منزل قرار داده میشوند. این افراد در مدت اجرای برنامه (که معمولا سه ماه است) حق هیچ گونه ارتباط با بیرون از این منزل را ندارند. استفاده از تلفن، تلویزیون یا حتی قلم و کاغذ نیز ممنوع است. اصلا در اختیارشان نیست که استفاده کنند. مهمتر اینکه در همه جای این منزل دوربین نصب شده و در تمام این سه ماه هر کاری که انجام شود فیلمبرداری میشود. دستشوییها و اتاق خواب نیز دوربین دارد. عین رمان اورول.

در تمام مدت این سه ماه برخی شبکههای ماهوارهای داخل این منزل را از طریق دوربینهای نصب شده پخش میکنند. سایتهای اینترنتیای هم هستند که این کار را انجام میدهند. برخی از این سایتها بسیار موفق بودهاند و پول زیادی نیز کاسب شدهاند.

افراد این منزل یک اتاق مشترک دارند که میتوانند در آن کنار هم بنشینند و با هم گفتوگو کنند. وقتی فیلم دستشویی و اتاق خواب را پخش میکنند، این گفتوگوها که جای خود دارد. تمام مجرای ارتباطی این آدمها با جهان بیرون، فردی است با نام برادر ارشد. برادر ارشد است که جیره غذا تعیین میکند و ... و مهمتر اینکه او دستور میدهد که در طول هفته هر کسی باید چه کارهایی انجام دهد.

در پایان هر هفته یا بنا به قواعدی که در کشور برای این برنامه گذارده شده است، در زمانی مشخص، مردم به مدیران برنامه تلفن میزنند و درباره اینکه فکر میکنند کدام یکی از ساکنان منزل باید آنجا را ترک کند نظر میدهند. فردی که تا آخرین روز در منزل میماند به عنوان برنده این مسابقه معرفی میشود. جایزه این مسابقه بسیار زیاد است. معمولا مبالغی نزدیک به یک میلیون پوند یا دلار به برنده تعلق میگیرد. مهمتر اینکه برنده مسابقه بیگ برادر بسیار مشهور میشود و به جمع فوقستارههای سرمایهداری میپیوندد و از آن به بعد سیل قراردادهای تبلیغاتی و پولهای آنچنانی از راه میرسد. در برخی موارد نیز حاضرین در منزل آدمهای خاصی هستند که شهرت و اعتباری دارند. از هنرپیشههای هالیوود گرفته تا بالیوود و مجریان تلویزیون و بقیه آدمهای مشهور.

این مسابقه بعد از اولین اجرای آن در هلند در سال 1999، در 72 کشور جهان با اندک تغییراتی اجرا و پخش میشود. در انگلستان هم به همین ترتیب است. البته تلویزیون رسمی انگلیس به دلیل منع قانونی از پخش زنده تصاویر معذور است و برای حذف برخی صحنهها، تصاویر را با 15 دقیقه تأخیر لازم برای اعمال سانسورهای لازم پخش میکند. عین مسابقات فوتبال در ایران. البته بین تصاویر بارها و بارها تصویر تماشاچیها را پخش نمیکنند.

حالا این همه مقدمه نوشتم که چه بگویم؟ هیچ. فقط میخواهم چند سؤال طرح کنم. سؤالاتی که احتمالا با ماهیت زندگی در غرب و به تبع آن با تحولات جامعه ایران که در برخی جهات همسو با غرب است ربط دارد. حداقل من فکر میکنم ربط دارد.

1.   چه تحولی در ساختار ارزشی و هنجاری جامعه رخ داده است که برخی آدمها اجازه میدهند پشت صحنه آنها هم برای دیگران آشکار شود؟ منظورم از پشت صحنه همان چیزی است که اروینگ گافمن مد نظر داشت. تا آنجا که من از نظریه گافمن فهمیدم، آدمها در پشت صحنه خود را برای ایفای نقش در جلوی صحنه آماده میکنند. بر اساس نظریه گافمن، حداقل برداشت من این بود، که پنهان باقی ماندن پشت صحنه برای ایفای نقش در جلوی صحنه و جایی که در معرض کنترل دیگران هستیم ضروری است. حالا یک عده آدم پیدا شدهاند که حاضرند پشت صحنهشان آشکار شود.

2.   در نظام اجتماعیای که من در آن زیستهام مفهومی به نام «آبرو» وجود دارد. پخش شدن خیلی از تصاویری که در مجموعه تلویزیونی بیگ برادر پخش میشود، در نظام اجتماعی ایران به معنای از میان رفتن آبروی شخص است. ولی نباید در اینجا چنین معنایی داشته باشد. چه تحولی در جامعه غرب رخ داده است که بنیان تعریف آبرو تغییر کرده است؟ این سؤال زمانی مهمتر میشود که به اتفاقات رخ داده در آخرین برنامه پخش شده از این مجموعه تلویزیونی در انگلیس دقت کنیم. در این سری از برنامه بیگ برادر، یک هنرپیشه مشهور سینمای هند نیز در منزل مذکور ساکن است. ظاهرا در گفتوگو یا مشاجرهای میان وی و یکی از اهالی منزل، کلماتی از سوی شهروند انگلیسی گفته شده که جنجالی در انگلستان و هند به پا کرده است.  ظاهرا عبارات گفته شده از سوی این انگلیسی بوی نژادپرستی داشته است. هندیها به این توهین نسبت به یک شهروند هندی اعتراض کردهاند و شنیدهام که آدمک مدیر شبکه چهار تلویزیون انگلستان را آتش زدهاند. تونی بلیر در نامهای به رئیس جمهور هند به وی اطمینان خاطر داده است که کشورش به نژادپرستی حساس است و آنرا تحمل نخواهد کرد. پلیس نیز اعلام کرده که فرد متهم به بیان این عبارات را تحت پیگرد قانونی قرار میدهد و احتمالا از بیم حمله به وی، از او حراست فیزیکی نیز به عمل خواهد آمد. آیا در این وضعیت نباید تصور کنیم که تعریف از عناصر سازنده یک توهین یا چیزی که مستحق مجازات شناخته میشود تغییر کرده است؟

3.   این برنامه در مدت 7 سال در بسیاری کشورهای جهان گسترش یافته است. راز این بسط سریع چیست؟ تصور میکنم در صورتی که مخاطبانی برای این برنامه وجود نداشت یا تعداد داوطلبان شرکت در این برنامه اندک بود، گسترش آن تا به این حد غیرممکن میشد. جالب اینکه بسیاری از کشورهای اجرا کننده این برنامه در منطقه خاورمیانه و کشورهای اسلامی قرار دارند. عربستان سعودی، کویت، امارات، بحرین، لیبی، الجزایر، مراکش و عراق از جمله کشورهایی هستند که این برنامه در آنها اجرا میشود.

4.   برنامهای با این همه مخاطب باید چیزهایی برای عرضه کردن داشته باشد که این همه بیننده را به خود جلب کند. شاید خیلی از ایرانیها فکر کنند که دیدن اتاق خواب ده دوازده نفر آدم چیز جالبی باشد. ولی اینجا ایران نیست که برای دیدن این چیزها زحمت زیادی لازم باشد. با چند دلار میشود مشترک سایتهای اینترنتی شد که دائم پورنوگرافی پخش میکنند. دستآورد بینندگان این برنامه چیست؟ اصلا چرا دستآورد؟ بهتر است بپرسیم بینندگان این برنامه چه چیزی را تجربه میکنند که چنین راغب آن هستند؟

5.   سؤال دیگر این که کارکرد کلی این برنامه در نظام اجتماعی غرب چیست؟ این برنامه به بازتولید چه چیزی کمک میکند؟ آیا این فقط بخشی از تلاش برای تبدیل کردن زندگی به تجربهای لذتبخش است؟ آیا این هم بخشی از تلاش برای همسطح کردن همه بخشهای وجود انسان است؟ آیا نوعی موجه جلوه دادن تلاش برای رسیدن به یک میلیون دلار پول به هر قیمتی است؟ یا نوعی بازسازی محیط یک جامعه توتالیتر است؟

 

من چیز زیادی درباره نشانهشناسی نمیدانم. اما شاید تحلیل برنامه بیگبرادر چیزهای زیادی درباره غرب به ما نشان دهد. البته اگر شناخت دقیق از ادراک مردم از این برنامه داشته باشیم، راه برای نشانهشناسی بیشتر باز میشود.

|+| نوشته شده توسط محمد فاضلی در یکشنبه 1 بهمن1385 و ساعت 0:3 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar