|
|
|
|
|
تنها دو روز از اسکان در بابلسر میگذشت که پدربزرگم فوت کرد. هفتاد و هشت ساله و از جمله آخرین بازماندگان نسل انرژیهای بینهایت بود. از این جهت میگویم انرژی بینهایت که همه عمر تا دو روز مانده به مرگ برای زندگی تلاش کرد. کشاورز بود و چند کار دیگر هم انجام میداد. خلاصه زندگیاش درسهایی داشت و مرگش نیز برای من پر بود از موضوعاتی برای اندیشیدن. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 21:29 توسط محمد فاضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
اولین بار سال 1381 برای همکاری با گروه علوم اجتماعی دانشگاه مازندران راهی بابلسر شدم. بعد از برخی مقدمات اداری، تدریس در این دانشگاه را شروع کردم و بعد از 3 سال همکاری، برای پرداختن به امور پایاننامه مدت 2 سال از این دانشگاه دور بودم. از اول مهرماه امسال همهچیز از نو شروع شد. تقریبا دو هفته از آغاز به کارم میگذرد. عمده دانشجویان کلاس را ورودیهای سال 1384 رشته انسانشناسی تشکیل میدهند. در این مدت چند چیز توجهم را به خود جلب کرده است. اول از همه رنگ کلاس؛ رنگ غالب کلاس سیاه است. از یک کلاس 48 نفری فقط دو نفر پسر هستند و بقیه کلاس را خانمهایی که مانتو و چادر مشکی به تن دارند پر کردهاند. به راستی چه اتفاقی افتاده که کلاسهای رشتههای علوم انسانی از دختران پر شده و سهم مردان به حداقل کاهش یافته است؟ اما رنگ کلاس در برابر ویژگی غالب دیگر آن اهمیت ندارد. به همان اندازه که کلاس از نظر رنگ یکدست و یکنواخت است، به همان اندازه ساکت و فاقد سؤال است. روز اول مجبور شدم برای همه دانشجویان توضیح دهم که بزرگترین ویژگی آنها فاقد سؤال بودن است؛ واقعیت این است که احساس میکنم از چیزی «حیرت» نمیکنند. سلوک دانشجویی و حیرت نکردن با هم سازگار نیستند. جالبتر این بود که وقتی پرسیدم درباره رشته انسانشناسی چه میدانید و نظرتان درباره آن چیست، سکوت عجیبی بر کلاس درس دانشجویات ترم 4 این رشته حاکم شد. اندک اندک چیزهایی گفتند و وجه غالب حرفشان این بود که چیزی درباره این رشته نمیدانند. خیلیها هم از بیعلاقگی به آن صحبت کردند. از چهرههاشان هم میشد این را خواند. همین امروز وقتی یکی از دانشجویان سابقم میگفت که همه دانشجویان این رشته قصد دارند برای فوقلیسانس در رشته جامعهشناسی امتحان بدهند، فهمیدم که بیعلاقگیشان تا چه اندازه جدی است. راستی چه اتفاقی افتاده است؟ عجیب وضعیتی بر جامعه ما حاکم شده است. آدمها در رشتهای درس میخوانند که به آن علاقه ندارند و چیزی از آن نمیدانند. اگر این دانشگاه خروجی ارزشمندی نداشته باشد جای تعجب نیست. این دانشجویان مقصر نیستند و فقط قربانی نظام آموزشیای هستند که چنین بلایی بر سر آنها آورده است. امروز در روزنامه میخواندم که تا پایان دولت نهم، همه داوطلبان میتوانند وارد دانشگاه شوند و دیگر کسی پشت در نمیماند. کلاسهای آن زمان دیدنی خواهد بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 16:25 توسط محمد فاضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان پر دردسر یا حداقل شلوغی بود و فرصتی برای نوشتن باقی نگذاشت. یک ما ه از آخرین باری که مطلبی برای وبلاگ نوشتم میگذرد. بعد از آخرین پست، قریب ده روز مشغول انجام سفری تحقیقاتی به جزیره خارک بودم و از آنجا که بازگشتم بار سفر برای تغییر محل زندگی بستم. پنج سال پیش بورسیه دانشگاه مازندران شده بودم و با پایان یافتن تحصیل باید محل زندگی را از تهران به بابلسر انتقال میدادم. امروز اولین روز کاری جدی من در دانشگاه مازندران است. پیشتر سه سال اینجا تدریس کردهام ولی هفتهای یکی دو روز بود و بین اینجا و تهران رفت و آمد میکردم. ولی حالا اینجا مستقر شدهام. این تغییر مکان قریب 20 روز زمان و کار به خود اختصاص داده است. فرصتی برای نوشتن نبود. ولی از امروز زمان زیادی برای نوشتن در اختیار خواهم داشت. اینجا تهران نیست و روزی 3 ساعت وقت لابهلای ماشینها و خیابانها هدر نمیرود. از جلسه هم خبری نیست. امیدوارم وقت بیشتری برای زندگی کردن داشته باشم. دقیقا 15 سال پیش و در مهرماه 1371 وارد تهران شدم، دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی امیرکبیر. خاطرات بسیار از این شهر اندوختهام. عجیب است که وقتی ترک میکردماش، دلتنگش نبودم. باید بیشتر درباره این فکر کنم و شاید بیشتر دربارهاش بنویسم. در این یک ماه ننوشتم ولی چیز های زیادی برای نوشتن دارم. پس میتوانم نوشتن را نیز از نو آغاز کنم. به هر حال، همه چیز از نو شروع شده است: زندگی در جایی نو و جایگاهی نو. به آغاز نو امیدوارم. سلام ای همهی آنچه دوباره از نو. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 9:21 توسط محمد فاضلی
|
|
||