تبليغاتX
سفر به دیگری

علی کوچک من بیش از همه به بیژو – قهرمان سریال سه در چهار – علاقه دارد. خوشبختانه رفتار هنرپیشه به حدی خارج از عرف و غیرواقعی است که علی هم تمایلی به تقلید کردن از او ندارد. معمولا سر شام فرصتی است تا این سریال را هم نگاه کنم، جسته و گریخته. اما در همین حد هم یک نکته به نظرم میرسد که سالهاست تلویزیون عامدانه یا بدون قصد خاصی به آن میپردازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 14:47  توسط محمد فاضلی  | 

گزاره اول. شیمیدانها عمری است دنبال کیمیا میگردند و نیافتهاند.

گزاره دوم. وقتی فرزندتان را رستم نام دهید، ممکن است بعدا از او بترسید.

 

خب این دو تا گزاره چه ربطی به هم دارند؟ اولا که ضرورتی ندارد ربطی به هم داشته باشند. خیلیها از گزارههای بیربط نتایجی کاربردی – منظور اینکه به کار خودشان میآید – استنتاج میکنند. برخی هم گزارههای نظری استخراج میکنند تا بعدا کاربردیاش کنند (به همان معنایی که از کاربردی گفتم). پس انتظار شما برای ربط گزارهها به هم نابهجاست، خطا اینجاست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 20:59  توسط محمد فاضلی  | 

هر روز در گوشه و کنار این کشور اشیاء باستانی بسیاری کشف میشود و بخشی از آنها تخریب میشوند، به خارج از کشور قاچاق میشوند، در انبار موزهها به امید روزی که بررسی و نمایش داده شوند باقی میمانند و بخش کوچکی نیز به موزهها راه مییابند. هر بار که خبری درباره این اشیاء و بالاخص وقتی خبر فرجام بد این آثار را میشنوم حس دوگانهای از افتخار و نفرت وجودم را میگیرد. اما اخبار مربوط به کتیبه هخامنشی خارک بیش از همه آزارم داده است. بیش از هر چیز این احساس ناشی از آن است که خارک را خوب میشناسم و احتمالا مفصلترین پژوهش اجتماعی را درباره این جزیره به قلم خودم نوشتهام. از همه دشواریها، کاستیها و مصیبتهای این جزیره مطلعم و از هر فرصتسوزی درخصوص این جزیره بسیار مهم سخت آزرده میشوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 20:24  توسط محمد فاضلی  | 

چند روز تعطیلی در کشور، فرصت خوبی بوده است تا عده زیادی از مردم شهر و دیار خود رها کرده و عازم شمال یا مناطق دیگر کشور شوند. بابلسر – جایی که من زندگی میکنم – و خیابان طالقانی این شهر – جایی که انبوه مسافران وارد شده به این شهر کنار خیابان اقامت گزیدهاند – فرصت مناسبی برای دیدن رفتار این مسافران است. به علاوه، حواشی مربوط به مسافرتهای این چند روز نیز نکات جالب توجهی دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 19:49  توسط محمد فاضلی  | 

اگرچه فوتبال را به عنوان تنها سرگرمی هیجانانگیز زندگیام دوست دارم و تقریبا تنها برنامه تلویزیون که نگاه میکنم، فوتبال است، اما با دنیای ستارههای فوتبال سر و کار ندارم و یادم نمیآید در تمام عمرم درباره زندگی و اخبار مرتبط با آنها کنجکاوی کرده باشم، ولی گاهی ستارهها مسائلی ایجاد میکنند که نکتههای قابل توجهی در بر دارند. این روزها علی کریمی خبرساز شده است و فکر میکنم بهتر است درباره این خبرها تأمل کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 9:19  توسط محمد فاضلی  | 

یکی از خوانندگان وبلاگ یادداشتی برای من نوشته و مصرانه خواسته بود تا درباره جامعهشناسی و کاربردهای آن توضیح بدهم. قبلا جسته و گریخته به این بحث پرداخته بودم، اما اصرار این خواننده باعث شد تا این روزها بیشتر به جامعهشناسی و کاربرد آن بیندیشم و حاصل آن متن زیر است که البته در حد حوصله یک پست وبلاگ خلاصه شده است. در ضمن برای اجتناب از طولانی شدن مطلب، آنرا در دو پست ارائه میکنم. امیدوارم در پست دوم به سؤالاتی که از خواندن پست اول ایجاد میشود، پاسخ دهم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 0:31  توسط محمد فاضلی  | 

یکی از آرزوهای من این است که درباره دوران دانشجویی خودم بنویسم. بالاخص درباره دوره دکتری و خاصه آنکه این چند ماه بعد از دفاعیه چنان اتفاقاتی رخ داده است که تصور میکنم اگر همه دکتریها با چنین وضعی روبهرو میشوند، پس قطعا نوشتن و تحقیق درباره زیست دانشجویی و وقایع بعد از آن میتواند بخشی از پاسخهای ممکن به پرسش از چرایی ناکارآمدی اهل علم و تولید اندک علمی در ایران را در بر داشته باشد. به هر حال، تصور میکنم باید درباره زندگی دانشجویی، تحقیق کیفی و عمیق انجام داد و پرسش درباره وضعیت امروز دانشگاههای ما را تا اندازهای از طریق تحقیق درباره احوالات زندگی دانشجویی دنبال کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 0:26  توسط محمد فاضلی  | 

مقدمه

چندی پیش محمدرضا کلاهی (نویسنده وبلاگ قیل و قال) مطلبی درباره جامعه ایران نوشته و آنرا جامعهای چانهزن خوانده بود. خلاصه کلام او این است که در جامعه ایران، آدمها درباره هر چیز چانه میزنند – از تعارف کردن تا هنگام خرید. در کامنتی برای او نوشتم که تبیین خاصی از چرایی چانهزن بودن جامعه ایران ارائه نمیکند. آنچه در ادامه مینویسم به نوعی دنبال گرفتن بحث او درباره جامعه چانهزن است و معتقدم که ریشه جامعه چانهزن یا وصفهای دیگر این جامعه را باید در فقدان اعتماد نهادینه شده در آن جست و میکوشم تا توضیحی برای فقدان اعتماد در این جامعه ارائه کنم و البته خوب میدانم که این فقط یکی از عوامل محتمل است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 11:20  توسط محمد فاضلی  | 

«نظام شاهنشاهی کشور او کهنترین نظام شاهنشاهی در دنیا به شمار میرفت. دشمنان کجاندیش او گمان میداشتند که این نظام کهن با آغاز پادشاهی او به نقطه پایان رسیده و سرنگون خواهد شد. اما او با ارادهای آهنین به آنان ثابت کرد که سخت اشتباه میکنند. ... او میباید در برابر آزمندیها و سلطهجوییهای پرقدرتترین کشورهای جهان ایستادگی میکرد. ... گلولههای مرگآور آدمکشانی که اجیر شده بودند بارها به روی او آتش میشد و او به خواست خداوند از چنگال مرگ رهایی مییافت. ... میباید مبارزهای قهرمانی و سرسختانه را برای رهایی ملتش از زنجیرهای سنگین ارباب و رعیتی و بردگی پیروزمندانه به پایان میرسانید ... و او همانگونه که با ملت خود عهد کرده بود تا آن زمان که کشورش را از اسارت و فلاکت نجات نداد، اورنگ شاهنشاهی را بر سر ننهاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 13:34  توسط محمد فاضلی  | 

اولین نوشته جدی من پایاننامه کارشناسی ارشدم بود که به بحث ناکارآمدی جامعهشناسی در ایران میپرداخت. این روزها بحث درباره ناکارآمدی علوم اجتماعی و علوم انسانی بسیار پررونق شده و حتی کار به مباحثات مدیران سیاسی درباره این علوم کشیده است. بنابراین گریزی نیست از اینکه بازگردم و دوباره درباره این مسأله تأمل کنم. البته این دعوت از بقیه نیز هست. مهمتر اینکه تصور میکنم این فقط جامعهشناسی نیست که در معرض این اتهامات قرار دارد و تفکر در این راستا میتواند بخشی از پرسش درباره ناکارآمدی بقیه علوم نیز باشد. سعی میکنم به جای طرح کلی این مسأله به چند سوال مشخص بپردازم. سوال اول: آیا جامعهشناسی به این دلیل که کاربردی نیست، کارآمد نیست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 23:23  توسط محمد فاضلی  | 

بسیار سخت است که درباره کارنامه شخصی و وقایع مهم اجتماعی یک سال سخن بگوییم. اما معمولا کارنامهها را برای یک سال تهیه میکنند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:59  توسط محمد فاضلی  | 

امروز فرصتی فراموشنشدنی برای دیدن یکی از زیباترین صحنههای تاریخ جامعهشناسی آکادمیک ایران را از دست دادم. دوری از تهران این ناکامیها و دشواریها را به همراه دارد. امروز جامعهشناسی ایران از 4 مترجم برتر عرصه علوم اجتماعی تشکر و قدردانی کرد. آقایان دکتر باقر پرهام، دکتر عبدالحسین نیکگهر، محسن ثلاثی و دکتر منوچهر صبوری به خاطر خدماتی که با ترجمه برخی از مهمترین آثار علوم اجتماعی به این علوم ارائه کردهاند به عنوان برترین مترجمان جامعهشناسی انتخاب شده و از آنها تقدیر شد. این اقدام به چند جهت رویدادی بزرگ و مهم برای جامعهشناسی ایران به حساب میآید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 23:32  توسط محمد فاضلی  | 

عادل فردوسیپور و برنامه نود در چند سال گذشته موفقترین برنامه صدا و سیما در زمینه نقد فوتبال و حاشیههای مرتبط با آن بودهاند. راه یافتن به این برنامه و استفاده از تریبون آن برای گفتن خیلی از حرفها، بسیار مهم و تابلوی تبلیغاتی خوبی برای گوینده و محتوای گفتههای اوست. این هفته عمده برنامه نود به بحث درباره حادثه ورزشگاه فولادشهر اصفهان و نابینا شدن یک سرباز نیروی انتظامی در اثر انفجار یک شیء انفجاری اختصاص داشت. علاوه بر فرمانده نیروی انتظامی اصفهان، مدیرعامل باشگاه فرهنگی و ورزشی سپاهان و آقای شاهحسینی رئیس کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال، که در برنامه حاضر شده بودند، گزارشگر تلویزیون به سراغ آقای دکتر فرامرز رفیعپور استاد جامعهشناسی دانشگاه شهید بهشتی نیز رفته و نظر او را برای تبیین جامعهشناختی حادثه جویا شده بود. نظرات او در سه قسمت تقریبا 5 دقیقهای در برنامه پخش شد. آنچه در پی میآید نقدی بر این بررسی جامعهشناختی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 20:11  توسط محمد فاضلی  | 

روزی روزگاری ژان ژاک روسو تصمیم گرفت کتاب اعترافات بنویسد و در آن سرگذشت خودش را بی کم و کاست بیان کند تا بالاخره نوری به شناخت زندگی انسان بگشاید. این روزها که دارم به دفاعیه نزدیک میشوم و یواش یواش دارد 6 سال مصیبت دوره دکتری خاتمه مییابد، احساسی شبیه به آنچه احتمالا روسو تجربه میکرد و سبب شد اعترافات بنویسد، به من نیز غالب شده است. گمان میکنم باید من هم بنویسم که چگونه دکتر شدم.

همیشه وقتی این کلمه دکتر – بالاخص وقتی آقای دکتر صدایم میزنند – را میشنوم یاد معلم ادبیات دوره دبیرستان میافتم که دانشجوی دکتری بود در سن چهل و اندی سال و میگفت بالاخره باید این کلاه کاغذی را به سر داشته باشی تا حرفت خریدار داشته باشد، و راستی که ارزشش از آن کلاه کاغذی هم کمتر است. اما این کلاه کاغذی سرنوشتی دارد و چه کارها که نمیکند. این قدر مهم هست که فکر میکنم باید درباره رسیدن به این کلاه کاغذی نوشت. اول از همه باید از خودم شروع کنم.

این روزها دائم اخباری از پیشرفت علمی کشور به گوش میرسد، صحبت از جهش علمی است و رسیدن به مقام و رتبههای عالی در درجهبندی کشورهای جهان. تصور میکنم در کنار این همه اخبار مثبت باید به آدمهایی که دارند دکتری میگیرند و ظاهرا سردمدار دانش و دانشمندی میشوند نیز پرداخت. فکر میکنم باید مثل روسو نشست و گفت که داریم چه میکنیم و در دانشگاه چه میگذرد و بر سر علم چه میآید. این سؤال که ما چگونه دکترا میگیریم، دقیقا به این سؤال که در دانشگاه چه میگذرد، عاقبت علم در این کشور چه خواهد شد، و خبرهای خوش تا چه اندازه واقعی هستند ربط دارد. کاش بتوانم یک روز درباره دانشگاه، آنچنان که هست بنویسم. کاش همه دکترا گرفتهها و آنها که میانه راهند مثل روسو اعتراف کنند. شاید از رهگذر درک ساختاری که بر این اعترافات میتواند حاکم باشد و تحلیل مندرجات این اعترافات بشود فهمید که دانشگاه ما را چه شده است و عاقبت علم در اینجا چه خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:9  توسط محمد فاضلی  | 

این هم از بداقبالی‌های دانشجویان انسان‌شناسی دانشگاه مازندران بود که مجبور شدند درس نظریه‌های جامعه‌شناسی را سر کلاسی که من مدرس آن هستم بگذرانند. کم مایگی، بی‌تجربگی در این درس و این واقعیت که خودم هنوز درک عمیقی از نظریه جامعه‌شناسی ندارم، علت‌هایی است که برای این بداقبالی می‌توان برشمرد. مثل خیلی از جاهای دیگر که افراد سر جای خودشان نیستند و مثل بقیه عرصههای دانشگاه ایرانی که اصول آکادمیک در آن رعایت نمیشود، من هم به این نابهجا بودن تن دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 0:20  توسط محمد فاضلی  | 

اولین بار سال 1381 برای همکاری با گروه علوم اجتماعی دانشگاه مازندران راهی بابلسر شدم. بعد از برخی مقدمات اداری، تدریس در این دانشگاه را شروع کردم و بعد از 3 سال همکاری، برای پرداختن به امور پایان‌نامه مدت 2 سال از این دانشگاه دور بودم. از اول مهرماه امسال همه‌چیز از نو شروع شد.

تقریبا دو هفته از آغاز به کارم میگذرد. عمده دانشجویان کلاس را ورودیهای سال 1384 رشته انسانشناسی تشکیل میدهند. در این مدت چند چیز توجهم را به خود جلب کرده است. اول از همه رنگ کلاس؛ رنگ غالب کلاس سیاه است. از یک کلاس 48 نفری فقط دو نفر پسر هستند و بقیه کلاس را خانمهایی که مانتو و چادر مشکی به تن دارند پر کردهاند. به راستی چه اتفاقی افتاده که کلاسهای رشتههای علوم انسانی از دختران پر شده و سهم مردان به حداقل کاهش یافته است؟

اما رنگ کلاس در برابر ویژگی غالب دیگر آن اهمیت ندارد. به همان اندازه که کلاس از نظر رنگ یکدست و یکنواخت است، به همان اندازه ساکت و فاقد سؤال است. روز اول مجبور شدم برای همه دانشجویان توضیح دهم که بزرگترین ویژگی آنها فاقد سؤال بودن است؛ واقعیت این است که احساس میکنم از چیزی «حیرت» نمیکنند. سلوک دانشجویی و حیرت نکردن با هم سازگار نیستند.

جالبتر این بود که وقتی پرسیدم درباره رشته انسانشناسی چه میدانید و نظرتان درباره آن چیست، سکوت عجیبی بر کلاس درس دانشجویات ترم 4 این رشته حاکم شد. اندک اندک چیزهایی گفتند و وجه غالب حرفشان این بود که چیزی درباره این رشته نمیدانند. خیلیها هم از بیعلاقگی به آن صحبت کردند. از چهرههاشان هم میشد این را خواند. همین امروز وقتی یکی از دانشجویان سابقم میگفت که همه دانشجویان این رشته قصد دارند برای فوقلیسانس در رشته جامعهشناسی امتحان بدهند، فهمیدم که بیعلاقگیشان تا چه اندازه جدی است. راستی چه اتفاقی افتاده است؟

عجیب وضعیتی بر جامعه ما حاکم شده است. آدمها در رشتهای درس میخوانند که به آن علاقه ندارند و چیزی از آن نمیدانند. اگر این دانشگاه خروجی ارزشمندی نداشته باشد جای تعجب نیست. این دانشجویان مقصر نیستند و فقط قربانی نظام آموزشیای هستند که چنین بلایی بر سر آنها آورده است.

امروز در روزنامه میخواندم که تا پایان دولت نهم، همه داوطلبان میتوانند وارد دانشگاه شوند و دیگر کسی پشت در نمیماند. کلاسهای آن زمان دیدنی خواهد بود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 16:25  توسط محمد فاضلی  | 

دقیقا 54 سال پیش در همین روز، دولت محمد مصدق در کودتایی به رهبری فضلالله زاهدی ساقط شد و یکی از مهمترین تلاشهای ایرانیان برای دستیابی به استقلال، دموکراسی و حاکمیت قانون، زایل شد. این کودتا به جهات مختلف اهمیت دارد. کودتا 28 مرداد یا 19 آگوست 1953 اولین مداخله مستقیم آمریکا در کشورهای جهان سوم به شمار میرود که الگویی برای کودتاهای مشابه در بقیه نقاط جهان شد. این کودتا بار دیگر داستان ضعف کشورهای پیرامونی در برابر سرمایهداری مرکز را آشکار ساخت. کودتای 28 مرداد اهمیت منازعه ژئوپلتیک در جهان و مواجهه قدرتهای جهانی و تأثیر آن بر سرنوشت کشورهای پیرامونی را نشان داد. اما این کودتا بیش از آنکه اهمیت بینالمللی داشته باشد، خصایصی از جامعه ایران را آشکار کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 23:13  توسط محمد فاضلی  | 

روزی روزگاری، مطالبی درباره اهمیت پایاننامه نوشتن در دانشگاه و در سلوک دانشجویی نوشتم. این نوشتهها مقدمهای برای گذار به دنیای جامعهشناسی علم شد. اما این روزها درگیر دفاع کردن از ورقپارههایی با عنوان رساله دکتری هستم. بد ندیدم گذری کنم بر نوشتههایم درباره پایاننامه نوشتن. این مطلب چهار قسمتی برای دانشجویانی که میخواهند پایاننامه بنویسند نکاتی در بر دارد. به هر حال بد نیست که دانشجو بداند درگیر چه کاری شده است. ورود به این بحث مقدماتی میخواست که اگرچه گاهی کسل کننده، اما ناگزیر است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 16:42  توسط محمد فاضلی  | 

این روزها همه جناحهای سیاسی دغدغه انتخابات مجلس هشتم را دارند. اصلاحطلبان که از ائتلاف نکردن در انتخابات ریاست جمهوری نهم سرخوردهاند از ائتلاف و همراهی دم میزنند. اصولگرایان نیز که درسهایی از انتخابات شوراهای سوم گرفتهاند راه اصلاحطلبان را میروند. در این میان دم زدن هر دو گروه از راندن تندروها جلب توجه میکند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 15:21  توسط محمد فاضلی  | 

علی رضاقلی یک دهه پیش پرفروشترین کتاب ظاهرا جامعهشناسی ایران را نوشت. جامعهشناسی نخبهکشی او که تاکنون 27 بار تجدید چاپ شده است، همه اتهاماتی را که میشد به ملتی وارد کرد، در خود داشت. لب کلام رضاقلی این بود که ملت ایران نخبهکش هستند و دائما نخبگان اصلاحطلب خود را سر به نیست میکنند. قائممقام فراهانی، امیرکبیر و محمد مصدق نمونههایی است که وی به آنها و سرنوشتشان استناد میکند. ایام به کام رضاقلی و ناشر کتاب بود که کرباسچی شهردار مشهور دوران سازندگی به یکباره سر از زندان درآورد و نخبهکشی ملت ایران بار دیگر قربانی گرفت. جند سالی گذشت و اصلاحات به روایتی ناکام ماند. این بار هم رضاقلی و ایدهاش سر به سلامت بردند، گویی راستی راستی ملت ایران نخبهکش هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 19:48  توسط محمد فاضلی  | 

وقتی چند ماه بود که علی کوچولو را ندیده بودم و احساس