تبليغاتX
سفر به دیگری

آخرین بار که کتابفروشیهای جلوی دانشگاه تهران را جستوجو میکردم کتاب «جامعهشناسی به زبان ساده» دکتر صادق زیباکلام را دیدم اما از آنجا که دنبال کتاب دیگری بودم و وقت هم نداشتم و خیلی هم دل خوشی از کتابهایی که قرار است چیزهای پیچیده را ساده کنند ندارم، تورقی کردم و از کنار آن گذشتم. اما گویی این نوشته آقای دکتر زیباکلام جدی شده است. در تاریخ 16 اسفند 1386 مصاحبهای از ایشان با روزنامه ایران منتشر شد که عنوان بحثبرانگیز «جامعهشناسی علم نیست» را بر خود داشت. این مصاحبه در اصل خلاصه ایدههای زیباکلام در همان کتابی است که ذکر شد. این مصاحبه به چند جهت اهمیت دارد.

  1. همانگونه که در مصاحبه آمده است، پیشفرض و البته پیام کتاب آن است که ما در علوم انسانی عقب هستیم و این شامل همه رشتههای علوم انسانی میشود. این پیشفرض در شرایطی بیان میشود که زیباکلام نیز مثل خیلیهای دیگر از ارائه تعریفی برای عقبماندگی علوم انسانی طفره میرود. وقتی میگوییم در پزشکی یا فیزیک عقب هستیم میفهمم یعنی چه، بالاخره برخی کشورها میتوانند تلسکوپ هابل بسازند، روی ذرات اتمی کارهای خاص انجام دهند، داروی سرطان کشف کنند و ... و ما نمیتوانیم. اما وقتی میگوییم در علوم انسانی عقب هستیم یعنی چه؟ تا وقتی نمیدانیم یا حداقل نمیگوییم معنای عقبماندگی چیست، استدلال درباره عقبماندگی معنایی ندارد.
  2. زیباکلام چنان از مرگ پوزیتیویسم حرف میزند که گویی اولا یک زمانی این موجود تنها موجود زنده عرصه جامعهشناسی بوده است، و امروز نیز مرگ کامل آن فرارسیده است. پوزیتیویسم هم در جامعهشناسی معانی متفاوت دارد و از میان همه این معانی آقای زیباکلام فقط به کشف قوانین عام و فراتاریخی برای جامعه از طریق تحقیق اجتماعی نظر دارد. نقد پوزیتیویسم هم از مرحوم کنت آغاز میشود. حتما چون خیلی از حرفهای کنت درست نبوده، پس پوزیتیویسم هم مرده است، گویی انگار جامعهشناسی مساوی کنت است.
  3. چند ماه پیش دکتر حسین کچوئیان ناقوس مرگ جامعهشناسی و تولد مطالعات فرهنگی را به صدا درآورده بود. آقای زیباکلام نیز مدعی شدهاند که «حال وقت آن نرسیده که ما بگوییم جامعهشناسی مرده و باید چیز دیگری مثل مطالعات فرهنگی را به جای آن بگذاریم». فرصتی نیست تا به این بحث مرگ و زندگی بپردازم، اما از آقای زیباکلام و آنها که شبیه او فکر میکنند میشود پرسید با تحولات معرفتشناسانهای که رخ داده – از توماس کوهن با این سو – غالبا تصور میشود که علوم اجتماعی علومی چندپارادایمی هستند و هرگز پارادایمها نمیمیرند. مگر فلسفه افلاطون مرده و با آمدن دیدگاههای جدید، مارکس و وبر را دفن کردهاند که اینگونه از مرگ جامعهشناسی سخن میگویید؟ تازه بماند که کسی مثل آلکساندر معتقد است چیزی در مطالعات فرهنگی نیست که در جامعهشناسی نبوده باشد.
  4. همانگونه که ایشان خودشان هم متذکر شدهاند، خیلی چیزها علم نیستند ولی ابدا بیارزش نیستند. ادبیات، سینما، تئاتر، فوتبال و ... نیز علم نیستند، ولی در ارزش آنها شک نمیکنیم.
  5. آقای زیباکلام هم دوباره در همان دامی افتادهاند که خیلی دوست دارند از آن بگریزند. تنها شاخص ایشان برای عقبماندگی، چاپ نشدن مقالات علوم سیاسی و جامعهشناسی ایرانیان در مجلههای خارجی است. اولا از یاد میبرند که نشر مقاله در مجلات معتبر خارجی به عوامل متعددی بستگی دارد که عقبماندگی علوم یکی از آنهاست. ما در زمینه شیمی خیلی مقاله در ژورنالهای خارجی چاپ میکنیم ولی باز هم عقبماندهایم. فرض کنید در جامعهشناسی هم سالی 100 مقاله چاپ کردیم، با کدام شاخص از عقبماندگی و پیشرفت علوم انسانی و بر مبنای کدام بحث معرفتشناختی، علمشناسی، جامعهشناسی علم یا ... مدعی شویم که شاخص پیشرفت علوم انسانی چاپ مقاله در مجلات خارجی است؟

 

اما سؤال جالب توجه این است که چرا باید چنین مصاحبهای با این عنوان و با تیتر درشت در روزنامه ایران چاپ شود؟

همایش سراسری انجمن جامعهشناسی ایران در اردیبهشتماه امسال برگزار میشود و اتفاقا موضوع آن درباره وضعیت جامعهشناسی و نظریهپردازی آن در ایران است. پیشنهاد میکنم یک جلسه خاص به کتاب آقای دکتر زیباکلام و حرفهای او اختصاص داده شود. اینکه جامعهشناسی علم نیست حرف تازهای نیست و 150 سال سابقه بحث دارد. اما طرح آن در این زمان در ایران جای بحث دارد. نمیتوان از کنار ادعای مرگ جامعهشناسی بیتفاوت گذشت. خصوصا وقتی بحث به روزنامهها کشیده میشود.

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 23:54  توسط محمد فاضلی  | 

این ایده پیشرفت تاریخی بشر هم خیلی مزخرف است. اگرچه آگوست کنت از آن طرفداران سینهچاک اعتقاد به رشد تکاملی قدرت شناخت و درک بشر بود، اما بقیهای هم بودهاند که به همان اندازه او اباطیل به خورد بقیه دادهاند. من نمیدانم مصادیق این رشد تاریخی فهم و درک را کجا باید دید اگر کماکان میشود صدها کودک را در غزه کشت و صدای کسی در نیاید؟ اگر میشود در زندان دست و پا شکست و آب از آب تکان نخورد؟ اگر میشود ابوغریب درست کرد و هر روز صدها نفر را عین ریگ بیابان به کشتن داد و کماکان آبرودار و مهم باقی ماند؟ اگر میشود اقلیتها را تحت فشار گذاشت و نسلکشی کرد؟ اگر کماکان باید از همه چیز ترسید؟

از زمانه اسکندر، چنگیز، هلاکوخان، هیتلر، پینوشه، میلوشویچ، صدام و ... تا به حال چه فرقی در دنیای ما ایجاد شده است؟ هیچ چیز آزاردهندهتر از این نیست که بدانیم اسکندر و چنگیز با صداقت و شفافیت در بیان هدف خویش برای قدرتطلبی و منفعتجویی آدم میکشتند و امروز پوششی از ایدئولوژیهای زیباروی، تاریخی، و به نام ملتها و پیروزی تاریخیشان بر روی همه وحشیگریها کشیده میشود. تاریخ رو به پیشرفت است!! کاش تاب نوشتن داشتم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 7:46  توسط محمد فاضلی  | 

همه نویسندهها دوست دارند که کتابهایشان خوانده شود و این میل بخشی از نیروی محرک برای حیات نظام اجتماعی علم است. من هم دوست دارم نوشتههام را بخوانند، نقد کنند و حتی تعریف کنند. ولی از همه اینها گذشته چون نظام اطلاعرسانی درست و حسابی برای آثار و نوشتهها وجود ندارد و بیم آن هست که نوشتهها لای قفسههای کتابخانهها خاک بخورند، مجبورم خودم کارهای جدیدم را معرفی کنم. شاید کسی علاقه داشت، یا حتی به دنبال آثاری در موضوعات مربوطه بود و به دردش خورد. تازه این اقدام راهی برای غلبه بر بحران موجود نیز هست، بحران افزون شدن تعداد نویسندگان بر تعداد خوانندگان. شاید اطلاعرسانی تعداد خوانندگان را افزون کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 23:28  توسط محمد فاضلی  | 

قریب 6 ماه از ورود به دوره دکتری جامعهشناسی میگذشت که برای همکاری در پروژهای درباره ابعاد اجتماعی مصرف برق توسط شهروندان تهرانی و راهکارهای ترغیب ایشان به صرفهجویی راهی پژوهشگاه نیرو شدم. در میان اعضایی تیم تحقیقاتی پروژه دکتر عبدالحسین نیکگهر نیز حضور داشت. این اولین مواجهه جدی من با یکی از اولین اساتید جامعهشناسی در ایران بود. هرگز زندگینامهای از ایشان ندیدهام اما بر اساس گفتههای خودشان، با بورس تحصیلی شاگرد ممتازی راهی فرانسه شده بود. دکترای جامعهشناسی را از دانشگاه پاریس و زیر نظر ژان استونزل گرفته و ریمون آرون از او امتحان شفاهی برای اخذ درجه دکتری گرفته است. اولین بار در دانشگاه فردوسی مشهد مشغول به کار شده و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 22:21  توسط محمد فاضلی  | 

نزدیک به یک ماه است که با دانشجویان انسانشناسی و جامعهشناسی در دوره کارشناسی ارشد ارتباط نزدیک دارم و بهتر از گذشته میتوانم درباره آنها داوری کنم. روزهای اول تصور میکردم همه آنها بیعلاقههایی هستند که از بخت بد در این رشتهها گیر افتادهاند. امروز نظرم درباره غالب آنها تغییر نکرده اما هستند تعدادی که با بقیه تفاوت دارند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 13:38  توسط محمد فاضلی  | 

تنها دو روز از اسکان در بابلسر میگذشت که پدربزرگم فوت کرد. هفتاد و هشت ساله و از جمله آخرین بازماندگان نسل انرژیهای بینهایت بود. از این جهت میگویم انرژی بینهایت که همه عمر تا دو روز مانده به مرگ برای زندگی تلاش کرد. کشاورز بود و چند کار دیگر هم انجام میداد. خلاصه زندگیاش درسهایی داشت و مرگش نیز برای من پر بود از موضوعاتی برای اندیشیدن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 21:29  توسط محمد فاضلی  | 

تابستان پر دردسر یا حداقل شلوغی بود و فرصتی برای نوشتن باقی نگذاشت. یک ما ه از آخرین باری که مطلبی برای وبلاگ نوشتم میگذرد. بعد از آخرین پست، قریب ده روز مشغول انجام سفری تحقیقاتی به جزیره خارک بودم و از آنجا که بازگشتم بار سفر برای تغییر محل زندگی بستم. پنج سال پیش بورسیه دانشگاه مازندران شده بودم و با پایان یافتن تحصیل باید محل زندگی را از تهران به بابلسر انتقال میدادم. امروز اولین روز کاری جدی من در دانشگاه مازندران است. پیشتر سه سال اینجا تدریس کردهام ولی هفتهای یکی دو روز بود و بین اینجا و تهران رفت و آمد میکردم. ولی حالا اینجا مستقر شدهام. این تغییر مکان قریب 20 روز زمان و کار به خود اختصاص داده است. فرصتی برای نوشتن نبود. ولی از امروز زمان زیادی برای نوشتن در اختیار خواهم داشت. اینجا تهران نیست و روزی 3 ساعت وقت لابهلای ماشینها و خیابانها هدر نمیرود. از جلسه هم خبری نیست. امیدوارم وقت بیشتری برای زندگی کردن داشته باشم.

دقیقا 15 سال پیش و در مهرماه 1371 وارد تهران شدم، دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی امیرکبیر. خاطرات بسیار از این شهر اندوختهام. عجیب است که وقتی ترک میکردماش، دلتنگش نبودم. باید بیشتر درباره این فکر کنم و شاید بیشتر دربارهاش بنویسم.

در این یک ماه ننوشتم ولی چیز های زیادی برای نوشتن دارم. پس میتوانم نوشتن را نیز از نو آغاز کنم. به هر حال، همه چیز از نو شروع شده است: زندگی در جایی نو و جایگاهی نو. به آغاز نو امیدوارم.

 

سلام ای همهی آنچه دوباره از نو.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 9:21  توسط محمد فاضلی  | 

چند سال قبل مقالهای درباره اروینگ گافمن نوشتم. این متن مبتنی بر مراجعه مستقیم به آثار گافمن نیست و بیشتر نوعی برداشت از شرح و تفسیرهای نگاشته شده درباره گافمن است. سه سال است که لابهلای نوشتههای من خاک میخورد. امروز تصادفی آنرا دیدم و تصمیم گرفتم روی وبلاگ قرار دهم. کسی چه میداند، شاید به درد کسی خورد. بالاخص که درباره گافمن مطلب زیادی به فارسی منتشر نشده است. و باز هم کسی چه میداند شاید یک روز رفتم سراغ اصل کارهای گافمن و یک شرح دقیق و اصیل نوشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 14:8  توسط محمد فاضلی  | 

از تهران که میآمدم، علی دستان سفید و کوچکش را کنار چشمانش گرفته و صورت همیشه شیطنتآمیز اما اینبار بهتزده و پردلشورهاش را به دیوار شیشهای فرودگاه چسبانده بود و از لابهلای مردمی که مسافرانشان را بدرقه میکردند، به من مینگریست. چند گام بیشتر از او دور نشده بودم، اما فقط فرصت کردم بغضم را لای بلیط هواپیما پنهان کنم و پیش روی مأمور فرودگاه بگیرم، تا شاید لحظاتی به این بهانه چشم از او بردارم و از یاد ببرم که دلم را پیش او، همسرم، پدرم و مادرم که چشمانش بوی باران گرفته بود، همه آنها که بدرقهام میکردند، و ایران من – با همه زیباییها و زشتیهایش - جا نهاده و راهی شده بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 9:1  توسط محمد فاضلی  |