|
|
|
|
|
بسیار سخت است که درباره کارنامه شخصی و وقایع مهم اجتماعی یک سال سخن بگوییم. اما معمولا کارنامهها را برای یک سال تهیه میکنند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم. پنج ماه اول سال را فقط نوشتم. روزی 10 تا 15 ساعت پشت کامپیوتر به نوشتن رساله مشغول بودم. مردادماه رساله آماده پیشدفاع بود. پرکارترین دوران عمرم بود. قریب 600 صفحه مطلب را در 4 ماه نوشتم. به گمان خودم حرفهای تازهای درباره تفسیر تاریخ معاصر ایران نوشته بودم و کار جدیدی در حوزه پژوهش جامعهشناختی تطبیقی-تاریخی بود، اما بقیه که کار را خواندند غالبا چنین نظری نداشتند. اگر روزی چاپ شد بیشتر میتوان درباره آن اظهارنظر کرد. به هر حال خوشحالم که رسالهام باری به هر جهت و تنها برای رفع تکلیف نبود. بسیار کوشیدم تا پاسخی جدی به سؤال چرایی عدم تحکیم دموکراسی در ایران بدهم. شهریورماه راهی تحقیقی میدانی در جزیره خارک شدم. کاری انجام دادیم با کمک دوستان درباره انسانشناسی توسعه، ارزیابی اثرات اجتماعی و فرهنگی توسعه صنعتی و بررسی وضعیت زندگی اجتماعی در استراتژیکترین نقطه اقتصاد ایران یعنی جزیره خارک. هنوز مجاز نیستم تا درباره محتوای این تحقیق چیزی بگویم. خب حتما چیزهای مهمی داخل آن است که نمیتوانم درباره آن چیزی بنویسم. همانجا بود که بار دیگر فهمیدم واقعیت توسعهنیافتگی خیلی تلختر از آن است که در کتابهای جامعهشناسی آورده میشود، و درمان توسعهنیافتگی بسیار سختتر از آن است که هوچیگریهای سیاسی و اقدامات کوتاهمدت قادر به انجام آن باشند. مطمئن باشید اگر روزی روزگاری درباره خارک بنویسم، شهرتش کمتر از تکنگاری مرحوم جلال آل احمد درباره خارک نخواهد شد. اواخر شهریور نقل مکان کردیم و در بابلسر مسکن گزیدیم. جای بسی خوشحالی است که از جهنم تهران گریختهام اما خانواده چنین باوری ندارند. شهر خوبی است البته برای فکر کردن به مقوله توسعه نامتوازن، وابستگی، هدر رفتن منابع، افول عقل، شعار تقویت گردشگری سر دادن و عمل نکردن، سیاست در پیرامون کشور، مدیریت ناکارآمد، محیطزیست در خطر افتاده و ... خیلی چیزهای دیگر که ارزش فکر کردن دارند. از اول مهر کلاسها شروع شد. روزهای اول معلمی بداخلاق و خطرناک جلوه کردم، ناخواسته بود اما این مهم نیست که ما چه میخواهیم، مهم این است که بقیه چه برداشتی دارند. بعضی از دانشجوها معتقدند موجود تهوعآوری هستم که بیخودی رشته و کارم را جدی گرفتهام. بعضی هم معتقدند توانستهام حرکتی در بین دانشجویان مردمشناسی دانشگاه مازندران ایجاد کنم. ولی در کل تمام تلاشم را به خرج دادم تا دانشجوها حرکت کنند. وقتی وارد شدم هیچ کدام از دانشجوها وبلاگ نداشتند، از رشتهشان متنفر بودند، خیلیها دنبال تغییر رشته بودند و ... . ولی امروز حداقل 5 دانشجوی من وبلاگ دارند، با برنامه درس میخوانند، کلاسهایم وحشتآور نیست، عادات خواندن را تغییر دادهام. دیگر کسی به معرفی 5 کتاب برای یک درس 2 واحدی اعتراض نمیکند. حتی وقتی این ترم فهرستی از کتابهای کلاسیک مردمشناسی را در برنامه کاری قرار دادم، میشد شعف تلاش و یادگیری را در چشمهای خیلی از دانشجوها دید. رابطهام با دانشجوها خوب شده، هر چند هنوز آمادهام تا اگر همه کلاس هم صفر بگیرند، نمره واقعیشان را به آموزش گزارش کنم، صفر!! امسال 3 مقاله و 2 جلد کتاب منتشر کردم. مجموع نوشتههای امسالم سر به 1000 صفحه میزند (با احتساب رساله دکتری) که کارنامه بدی نیست. هنوز خیلیها معتقدند بداخلاق، گرفته، کسل کننده و افسرده هستم. نه میدانم علتش چیست و نه میدانم راست میگویند یا نه. در هر زمینهای پیش رفته باشم، در این یک مورد که آدم بهتری باشم شکست خوردهام. جای بسی تأسف است. اما ... امسال انتخابات مجلس هشتم هم برگزار شد. کماکان در مباحثات بر مشارکت در انتخابات اصرار کردم و معتقد هستم که اصلاحطلبان برای پیروزیهای حداقلی هم مبارزه کنند. شکست جانانه حزب اعتماد ملی آقای کروبی در انتخابات میتواند نشانهای از حرکت جامعه سیاسی به سوی یک نظام دو حزبی باشد. یک حزب بزرگ اصلاحطلب در مقابل یک ائتلاف اصولگرا. البته هنوز دادهای درباره مشارکت سیاسی و آنچه در پیرامون کشور رخ داده ندارم، اما فکر میکنم میتوان در سطح کلان استراتژی حرکت به سمت یک نظام دو حزبی را دنبال کرد. مجبورم آشکارا بگویم که حالم از تلویزیونهای اپوزیسیون خارج از کشور به هم میخورد. یکی از بدبختیهای ما این است که از داشتن دشمن عاقل نیز بیبهرهایم. من هنوز نفهمیدهام این اپوزیسیونها (حیف این کلمه) چرا مردم را به عدم مشارکت تشویق میکنند و نه میفهمم چرا در آستانه انتخابات دولت آمریکا یک بیانیه صادر و از اصلاحطلبان حمایت میکند. خلاصه هر چی هست، معتقدم از راه تحریم انتخابات به جایی نمیرسیم. هیچکس با تمرین نکردن فوتبال رونالدو نشده، و هیچ جامعهای بدون استقامت بر راه دموکراسی، دموکراتیک نشده است. هر چند استقامت بر راه دموکراسی کفایت نمیکند. از وضع دخل و خرج خودم میفهمم که اوضاع اقتصادی خوب نیست. قیمت نفت به بالای 100 دلار رسیده است، اما ماحصل این ماجرا تأثیرات عجیبی داشته است. پول نفت مستقیما به جیب دولت میرود و دایره بلندپروازیهای دولت را گستردهتر میکند، قدرت مداخلهاش افزایش مییابد و ... . اما هزینه این بالا رفتن قیمت بر کسانی تحمیل میشود که در معرض بلندپروازیهای ناخوشایند دولت قرار دارند. نفت این بار هم به شدت به ضعف جامعه مدنی کمک کرده است. کم کم دارم فکر میکنم مولانا از تأثیرات قیمت نفت هم سر در میآورده است. این بیت: نردبان این جهان ما و منی است لاجرم این نردبان افتادنی است احمق آن کس دان که بالاتر نشست استخوانش هم بتر خواهد شکست عجیب برای ماجرای نفت و کشورهای نفتی صدق میکند. این نردبان نفت خطرناک است. کماکان همه چیز سیاسی و سیاستزده است. این یعنی جایی برای شفافیت نیست. علم هم سیاسی شده است. بالاخص آمارهای علمی از خود علم مهمتر شده است. فضای دلگیر کنندهای است. کجاست لویی پاستور که بگوید سر در آزمایشگاههای خود کنید و به آنچه میگذرد بیتوجه باشید؟ خیلی چیزهای دیگه هم اتفاق افتاد ولی حوصله ندارم درباره چیزهایی حرف بزنم که نباید درباره آنها حرف زد. بهتر: برای همه سال خوبی را آرزو کنم. امیدوارم سال 1387 مثل سال 1383 نباشد. خدا کند خورشید عقل ظهور کند. خدا کند همه نعمتهای خوب خدا بر مردم ما ببارد. خدا کند دنیای خدا همه خوبیهایش را به آدمهای این کره خاکی بنمایاند. خدا کند من بیشتر فکر کنم، کار کنم و بنویسم. خدا کند .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:59 توسط محمد فاضلی
|
|
||